|
سرزمین آفتاب | ||||||
|
|
هوایت دستان سنگینی داشت ... به سرم که زد فهمیدم ... [ شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 1:25 PM ] [ سرزمین آفتاب ]
یکی از بزرگترین چیزهایی کـه زندگی بهم یاد داد ایـن بود که هـیچوقت هیچ عملی رو هرچقدر مـقابله با یک عمل زشت برخورد شدیدی انجام میده، روزی خودش اون عمل رو مرتکب میشه. پی نوشت: این متن زیبارو از وبلاگ دوست خوبم "حسرت" و با اجازه ی ایشون براتون آوردم. [ سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 6:39 PM ] [ سرزمین آفتاب ]
نمی دانم نویسنده این متن کیست. اما ... متن زیباییست: ۱- دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردن ها دل آدم را باز نمی کند. خاطره نمی شود .فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی. به بعدش هم فکر نمی کنی ! ۲- دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است . پر از رنگ و بو. این دوستی ها جان میدهد برای مهمان بازی.برای تعریف کردن لطیفه های خنده دار. برای فرستادن اس ام اس های صد تا یک غاز. برای خاطره های ِ دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی که خوشحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی مانده چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بدبو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای . اما ۳- دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی کنی. دوست من سلام ! ![]() پ.ن: این یه پست قدیمی بود که تعداد معدودی از دوستان قدیمی تر اونو خونده بودن.عذر خواهی منو پیشاپیش بپذیرن لطفا . [ یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 7:39 PM ] [ سرزمین آفتاب ]
گفته بودم که
خاطرَت را این، مردِ تنهای ایل می خواهد ***** بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای
قبیله رَم کردند [ سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391 ] [ 11:31 AM ] [ سرزمین آفتاب ]
با اجازه برادرم: می کشدم می به چپ یه عده از دوستان و ارباب فضل و صاحبان قلم به اشتباه بر من منت گذاشته و گاه و بیگاه سرای تهی ام را به لطف قدمی منور می کنند شرمنده ام اغلب دستم خالیست ( بر خلاف دلم ) اما امشب خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم برای معدود دوستانی که آدرس وبلاگ حقیر رو دارند اما شاید وبلاگ خواندنی و بسیار دیدنی برادر عزیز و خوش ذوقم فرداد رو نداشته باشن کاری بکنم که از خجالت دست کوتاهم ولو برای یک شب در آمده باشم فرداد خوبم قبل از صدای زیباش قبل از قلم خوندنیش و قبل از ادبیات بسیار قابل توجهش که البته مزین هم شده به ادب و هنر عکسهای بسیار دیدنی و خوندنی و شنیدنی داره بر من خرده نگیرید که مگه عکس هم خوندنی و شنیدنی می شه ؟ بله میشه یکبار خودتون تجربه کنین بهتره اولش عرض کردم که بیشتر دوستان با وبلاگ برادر عزیزم پیش از من آشنا بودند و هستند این مختصر فقط برای عزیزانی بود که تا الان اون وبلاگ رو ندیدن لحظاتتان آبی و شاد باران نوشت : سر شب یه نم بارون زد و من رفتم توی ایوان یاد یه شعر افتادم...شاعرش یادم نیست خدایا بیا قدم بزنیم سیگار از من باران از تو ... [ یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391 ] [ 10:29 PM ] [ سرزمین آفتاب ]
|
|||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||