X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

هوا خیلی گرم بود.گرما کلافه می کرد.منتظر یکی از دوستام بودم که به اصرار خودش قرار شده بود ماشینشو بیاره و بریم دنبال یه کاری. منم واسه اینکه بد قول نشم یه کمی زودتر از خونه اومده بودم بیرون و لب خیابون تکیه داده بودم به میله آهنی سایبون ایستگاه اتوبوس.

کم کم حواسم جلب مادر و فرزندی شد که دقیقا اونطرف سایبون منتظر اتوبوس بودن.پسرک ۳- ۴ ساله بود و مادرش هم غرق در حال خودش که ...صدای پیامک منو کشوند داخل گوشیم :

« سلام.ببخش.ترافیک افتضاحه.یه کمی دیرتر می رسم»

پیش خودم یه دودوتا چهارتا کردم دیدم ارزش اینو نداره که این سایه رو ول کنم برگردم برم خونه و ده دقیقه بعد دوباره همین راه رو بیام.تصمیم گرفتم حالا که اومدم بیرون ٬ بمونم.

دوباره صدای بهونه گیری های پسر بچه منو برد  اونطرف سایبون. صورتش خیس عرق بود و دونه های درشت عرق از روی پیشونیش سر می خوردن و  از فضای بین ابرو و شقیقه هاش ٬ جایی که سالها بعد قراره خط ریشش رو تشکیل بده ٬ راهیه چونه و گردنش می شدن. مادرشم توی اون کیف گنده و براقی که همراه خودش داشت معلوم نبود دنبال چی می گشت که اصلا حتی به بچه نگاه هم نمی کرد.معلوم بود یه چیزی رو یا جا گذاشته یا گم کرده که اونجور عصبی توی کیف رو شخم می زد.

نق نق بچه بیشتر شد و جستجوی مادر توی کیفش عمیق تر !خوب که دقت کردم دیدم بچه گرمشه و یه خواسته ساده داره : یه وجب سایه !!!

آخرش این کشمکش زجر آور تحملم رو تموم کرد و سرم رو برگردوندم.صدای بچه بیشتر و بیشتر شد و یه هو جیغش رفت هوا.

نگاه کردم.دیدم جای ۴ تا انگشت روی صورت کوچیکش به وضوح قابل دیدنه و دیگه تفکیک دونه های  اشک و عرقش از همدیگه کار ساده یی نیست !

حالا دیگه گریه ش قطع نمی شد.مادرش با عجله ته کیفشو گشت و چیزی- شاید آدامس یا آبنبات یا ...- پیدا کرد و گذاشت دهن بچه. بچه هم  فورا ساکت شد و باخوشحالی شروع کرد به خوردن. مادر که متوجه نگاه سنگین و ملامتگر من شده بود با دستپاچگی گفت: « بچه س دیگه. فورا هم یادش میره ...! »

و من غرق شدم توی رویای خودم. بابام دنبالم کرد و گفت اگه وایسی کاریت ندارم و من از ترس ایستادم و بعدش یه سیلی خیلی محکم !

بار دیگه هم کاری کرده بودم و فکر نمی کنم بیشتر از ۴ یا ۵ سال داشتم و باز یه سیلی محکم...بعدشم با نوازش مکرر پدرم آروم شده بودم. و تکرار چندین و چند باره این حکایت. همچنان هم دوستش داشتم و دارم. اما هنوز بعد از سی و چند سال ٬ نه خاطره ش رو فراموش کردم نه دردش رو نه دلهره ش رو.


همینطور که سرم رو به میله سایبون ایستگاه تکیه می دادم آروم گفتم :

« نه خانوم. یادش نمیره...هیچ وقت یادش نمی ره !!  »



[ سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 08:35 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (33) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ