X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.


صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

 

 

پی نوشت:

این داستان رو اخیرا خوندم.ممکنه داستان دقیقا به همین شکل اتفاق نیفتاده باشه.اما نویسنده می خواسته به ما بگه ...

شما بگید. نویسنده می خواسته چی بگه ؟


بعدا نوشت :

نمی دونم چی باید بگم...

توی پست قبلی ، یه دوستی که نه از خودش و نه از نوشته هاش ابدا انتظار نمی رفت با دیدن یه پاسخ کامنت که اصلا هم خطاب به او نبود خیلی دلخور شده...چیزی نوشته و پاسخی هم ...اما هنوز از نوع نگاه و زاویه نوشتار عجولانه برخی دوستان هم دلخورم هم متعجب !

[ سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ