X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

هر ذره ی خاک ارگ ٬ رازی دارد

هر کنگره اش ز فخر ٬ نازی دارد

گر باز کند زبان به صحبت ٬ خشتی

دانی که چه سوزی و چه سازی دارد  

 


خفته در خاک فراموشی

خسته از بی مهری زمین و زمان

دردمند

فرزندانش را برای ابد در آغوش سرد خویش گرفته


داغدار و مجروح

بر سینه این سرزمین

سر نهاده

و خاموش و مغموم نظاره گر رهگذرانیست که می آیند و می بینند و آهی از سر حسرت می کشند و ... می روند

گاه صدای اتوبوسی... کلیک های دوربینی در دست یک یا چند عکاس ... و باز ...تنهایی !


شانه های زخمی و شکسته اش را

برای رفع تکلیف ٬ مرهمی گذاشته اند

و به تماشای زخمها و دردها و شکستگی هاش نشسته اند

بی آنکه گوش دل به شرح فراق و داستان بغض ۹ ساله اش بدهند

 ارگ بم

زانو زده در شرقی ترین افق شهر بم

اینجا «بم » است...

اوایل دی ماه امسال همایشی در بم و به یادبود نهمین  سالگرد زلزله ویرانگر بم ٬ برگزار شد و به اقتضای شغل ٬ من هم در این برنامه حضور داشتم...مثل همیشه سخنرانی های بی فایده و تکراری و کلیشه ای و باید چنین کنیم و می بایست چنان می کردیم و امیدوارم فلان گام برداشته شود و انشاله در برنامه های آتی شاهد بهمان اتفاق مثبت باشیم و ...

دیدم نه می توانم تحمل کنم این اراجیف تکراری را و نه می توانم علیرغم سرمای شدید به صدای کوچه های بم که از دور چشمان منتظر و تشنه ام را دعوت می کردند پاسخی ندهم...کسی خروج مرا از سالن همایش ندید...شاید هم دید و وقعی نگذاشت. مهم هم نبود! دقایقی بعد وقتی همه مدعوین در سالن گرم و بزرگ همایش به اجبار٬ظاهرآ گوش به سخنرانی های طولانی و بی خاصیت و تکراری سپرده بودند اما در واقع یا چرت می زدند یا مسیج بازی می کردند...خودم را در کوچه های ساکت و غمگین بم یافتم.

چشمانم هر طرف به دنبال آثار و نشانه هایی از آن زلزله مهیب می گشت.ظاهر خیابانها و ابتدای کوچه ها که جوابی برای پرسش من نداشتند.اما...

همین که کوچه ها به پس کوچه ها رسیدند به ناگاه بقایای خرابه ها و آنچه که با مشت بی رحم طبیعت به تلی از خاک تبدیل شده بود به چشم خورد...عجب...پس اینهمه شعار بازسازی و مقاوم سازی  فقط در حد آراستن ویترینی در نبش خیابانها و اوایل کوچه ها بود تا اگر رهگذری بی حوصله نگاهی انداخت باورش شود...اما پاسخ چشمهای سمج مرا که به این راحتی نمی شد با کارهای در حد خالی نبودن عریضه داد...

جذابیتی که تمامی کوچه ها داشتند این بود که بر خلاف شهر های تنگ ما ٬ اکثرآ دلباز و فراخ وپر از نخل های بلند و پرازدحام بودند...هیچ زمین خالی بدون نخلی دیده نمی شد. انگار اول اینجا نخلستان بوده و بعد مردم لابلای نخل ها خانه کرده اند...

نخل های سخنگو!!


سرما هر چه تلاش کرد مرا از رو نبرد ! باتری موبایلم هم تمام شده بود و جز چند عکس محدود خاطره ای در ذهن مموری کارت موبایلم ثبت نشد.اما در ذهن و قلب خودم برای ابد تصاویری حک شد که نجواگر داستان آن شب تلخ و زلزله سیاه است.

روی کاغذی نشانی دوستی را از زمان سربازی نوشته بودم.نامه ای فرستاده بود و آدرسی.

خیابان ...کوچه...پلاک...

اما دیگر نه آن خیابان وجود داشت نه کوچه ای نه پلاکی...

یک نکته برایم جالب بود . سالها قبل در بندر انزلی قدم می زدم که متوجه موضوعی شدم.داخل ۷۰ درصد مغازه ها ( در بافت سنتی و قدیمی شهر این درصدبه جرات٬ بالای ۹۰ بود) عکسی از مرحوم سیروس قایقران کاپیتان فقید تیم ملی فوتبال که اهل انزلی بود نصب کرده بودند.

یکی از روزنامه در آورده بود.یکی پوسترش را خریده بود.دیگری کپی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت و ...

حالا در بم بدون استثنا٬میوه فروشی و اتوشویی و بنگاه املاک و نانوایی و... عکس بلبل خوش الحانشان را چسبانده بودند به دیوار یا شیشه مغازه.

انگار سرنوشت او را صدا کرده بود که بیاید و دست از اوج گرفتن بردارد و کنار همشهری هایش برای همیشه آرام بخوابد.

ترانه ی ماندگارش را پیش ازین صدبار دیگر هم شنیده بودم اما باید در سالگرد زلزله ٬ در خیابانهای بم باشی و عکس ایرج بسطامی را ببینی و از مقابل هر مغازه ای که رد شوی صدای موسیقی را بشنوی که می خواند :

« من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها

میان سیل غمها

حبیبم

سیل غمها ...»

آن وقت حس می کنی چه می گویم !


***


امروز نوبت بازدید از ارگ بم است. ازصبح منتظر رسیدن اتوبوس هستم.نزدیک بود و زود رسیدیم. باز هم حوصله حرف مفت ندارم.این بار دخترکی راهنما ! که بیش از آنکه برای اطلاعات ضروری امروزش مرور و مطالعه ای کرده باشد وقتش را مقابل آیینه صرف کرده است...انگار برای دیدن او آمده اند نه  ارگ !

دیدم خود ارگ واضح تر و دلنشین تر صحبت می کند.راهم را از گروه که شیفته دخترک بزک کرده شده بودند جدا کردم و در سکوت سنگین و غریب ارگ ٬ با احترام قدم در کوچه هاو پله هایش گذاشتم و گشتم و گشتم و گشتم...



دلم گرفته بود اما انگار های های هیچ گریه ای این بغض را باز و سبک نمی کرد...به یادگار برداشتم و آوردمش...تا هرگاه اسمی از ارگ بم...این شناسنامه ۵۰۰۰ ساله میهنم شنیدم زود یادم بیاید که چه بر سر شناسنامه ام رفته و چه وعده ها و چه پول ها و ...خرابی هایی که تنها۷-۸ درصدش بازسازی شده !


      آری...اینجا ارگ بم است   

  



پی نوشت :

ارگ بم قدیمی ترین و بزرگترین عمارت خشت وگلی جهان است.قدمت محل سکونت ارگ پنج هزار و پانصد تا شش هزار سال و قدمت بنای فعلی ارگ بالغ بر دوهزار و پانصد سال است.تا هشتاد سال پیش هم مسکونی بود.اما هر چه امنیت منطقه وروستای همجوارش افزایش پیدا کرد مردم نیز کم کم از ارگ بیرون آمده و در همان حوالی که امروز «بم » می خوانیمش سکونت کردند.عجیب نیست که در دل کویر لوت ، شهری اینهمه سبز و آباد به نام بم شکل گرفته.دو رشته کوه در دور دست شهر را احاطه کرده و آبی که بعد از ذوب شدن برفهایشان به دل خاک می نشیند رشته های بیست و پنج کیلومتری ! قنات های شهر را لبریز می کند...از بالای ارگ به هر طرف که نگاه می کردی انبوه نخلهای سرسبز ، ساکت و صبور به تو لبخند می زدند...اما باز هم بغض و غمت سبک نمی شود که نمی شود...

[ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ