X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

یادش بخیر

خونه پدر بزرگ مرحومم توی کرمانشاه هنوز هست و کوچکترین عمه و مادربزرگم توش دارن زندگی می کنن. اون روزا که هم من خیلی کوچیک بودم و هم دنیا خیلی بزرگ  همیشه تابستونا که می رفتیم اونجا دو سه تا از عموها ( همراه زن عمو ها و هرکدوم لا اقل یکی دوتا بچه ) اونجا ولو بودن. این خونه یه حیاط بزرگ چهارگوش داشت که یه طرفش دیوار مشترک با همسایه بود .روبروش یه اتاق بزرگ. یه طرف حیاط دوتا اتاق بزرگ و آشپزخونه و روبروش یعنی این طرف حیاط یه انباری بزرگ که اون وقتا بهش می گفتیم صندوقخونه. وقتای بیکاری کل خونه رو می گشتم.در خونه هم انقدر بزرگ و سنگین بود که همه خیالشون راحت بود که نمی تونم برم بیرون. توی حیاط هم حوض و چاهی نبود که برای یه بچه تخس و شر ! خطری باشه. ! من خودم خطر بودم برای همه چیز !

آها... عمو کوچیکه ( محسن ) زیر دیوار با تخته و توری یه قفس بزرگ درست کرده بود و توش مرغ و خروس و اردک و  پنج-شیش تاجوجه و ...نگه می داشت.یه لاک پشت و یه گربه دست آموز هم داشت که طرف جوجه ها نمی رفت. منم چون بلد نبودم جوجه ها رو توی دستم بگیرم و خیلی فشارشون می دادم نمی ذاشتن باهاشون بازی کنم ! منم همیشه شاکی و مترصد یه فرصت مناسب !

انقدر خونه رو گشته بودم که حتی آمار تموم لونه مورچه های روی پشت بوم رو هم داشتم. هیچ سوسک و مورچه و مارمولکی هم از دستم قسر در نمی رفت ! ولی از زنبورها می ترسیدم!

...

یه بعد از ظهر گرم تابستون که همه خوابیده بودن و من طبق معمول بیدار ! رفتم توی حیاط و بعدشم توی صندوقخونه. همینجوری که می گشتم یه ساتور پهن و سنگین پیدا کردم که تازه تیزش کرده بودن.از اینا که دوطرف دسته ش پلاستیک سیاه داشت ! برش داشتم و شروع کردم به خط انداختن پایه کمد و صندوق های قدیمی و یه کمی هم به در و دیوار زدم و ... یهو یه فکری از ذهنم گذشت. چرا بقیه نمی ذارن من با جوجه ها بازی کنم ؟ خوب الان همه خوابن و من می تونم راحت باهاشون بازی کنم !





پاورچین پاورچین رفتم توی حیاط و آروم در قفس رو باز کردم و گذاشتم جوجه ها بیان بیرون

دیدم خیلی سروصدا می کنن.آروم جوجه هارو کیش کردم سمت صندوقخونه که اونجا بدون مزاحمت سایرین ! بتونم باهاشون بازی کنم.همه شون که رفتن داخل در رو بستم که فرار نکنن.با بسته شدن در همه جا تاریک شد. دستمم به کلید لامپ نمی رسید.جوجه ها هم که از تاریکی ناگهانی ترسیده بودن چنان جیک جیک می کردن که گفتم الان همه رو بیدار می کنن. ناچار آروم دوسه سانت در رو باز کردم. یه نوار باریک نور اومد توی صندوقخونه و جوجه ها خوشحال خواستن برن بیرون که ...دیدم اینجوری نمی شه.از دستشونم عصبانی شده بودم...یه فکری به ذهنم رسید.  توی تاریکی ساتور رو پیدا کردم.محکم گرفتمش توی دستم و دوباره در رو باز کردم.جوری که یه جوجه به سختی بتونه برون بره.

جوجه اول هنوز کامل سرش رو از لای در بیرون نبرده بود که تیغه ساتور عین گیوتین پایین اومد و سر جوجه شوت شد توی حیاط و بدنش داخل صندوقخونه موند !!

جوجه دوم هم خواست بره بیرون که به همین تیر غیب دچار شد! نمی دونم روی جوجه سوم بود یا چهارمی که دیدم عمو محسن و عمه ای که هم سن و سالش بود دارن با شیون و واویلا و توی سر زنان، دوان دوان میان سمت صندوقخونه . پشت سرشون هم کل اهل خونه بیدار شدن و اومدن توی حیاط. من که ترسیده بودم محکم در رو بستم که این وسط یه جوجه دیگه هم لای در موند و خلاص شد از این زندگی نکبت بار !

حالا بابام هم بیدار شده و از اینکه این افتضاح، کاردستی پسرشه خونش به جوش اومده.   هجوم آورد که منو از اون سلاخ خونه بیاره بیرون و حقمو کف دستم بذاره ! ولی عمه بزرگتر و دوتا از عموهام به دست و پای بابا افتادن و با قسم و خواهش و... منو از اون مهلکه نجات دادن و با خودشون بردن و کلی هم قربون صدقه م رفتن!! بابا هم برای جبران خسارت به عموم پول داد که بره و دوباره برای خودش جوجه بخره و ...داستان ختم به خیر شد.

شب هم دور سفره شام منو از تیررس بابام دور نگهداشته بودن .چون هنوز از عمل ننگین پسرش ! شدیدآ عصبانی بود و اصلا حاشیه امن نداشتم!


ظرف یکی دوروز هم این داستان تبدیل شد به نقل محافل تمام فامیل های دور و نزدیک و همسایه ها که بعله.پسر فلانی چه کرده !

بعد ها که تبدیل به یه بچه آروم و سر براه شده بودم باز هم همه منو با همون خاطرات شیطنت های بی حد و حصرم می شناختن و وقت و بی وقت یکی از دسته گل های آبرو بر اینجانب‌! رو برای من و سایرین تعریف می کردن حتی وقتی که رفته بودیم خواستگاری و خانواده عزراییل جان ! از آروم و ساکت بودن من تعجب کرده بودن ( که آخرشم نتونستن اینو به زبون نیارن ) بابام گفت : اینجوری نگاش نکنین.بچه که بود خیلی شلوغ بود.برای نمونه یه بار رفت سروقت جوجه های عموش و ...بقیه ماجرا رو هم خودتون حدس بزنین دیگه !

( لطفا فحش و ناله و نفرین و اینجور چیزها هم ممنوع ! خوب بچه بودم و بیکار ! شیطون هم گولم زده بود! ) قصد و نیت قبلی که نداشتم !


پی نوشت :

از اون روزها ، سالها گذشته

نه نشونه ای از اونهمه صفا و صمیمیت مونده

نه آثاری از اون مهربونی های بی غل و غش و بی دلیل

همه درگیر مشکلات زندگی شدن. درب اون خونه رو هم ماه به ماه یه فامیل نمی زنه. بزرگترا الان مسن شدن و بچه ها بزرگ! و همه درگیر قسط و خرج و زندگی و... تقریبا بخش اعظمی از خاطرات اون خونه هم فراموش شده.

اما هنور و همه ! بدون استثنا یه داستان رو کامل به خاطر دارن:

داستان من و جوجه های عمو محسن !


[ چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (16) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ