X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

نمی دونم چند سال...چند ماه...چند روز گذشته

چند بار توی فکرم اومدی و رفتی . چندبار بدون تو دوتا بشقاب آوردم و دو تا قاشق...

چقدر باهات وقتی پیشم نبودی حرف زدم.

حرفای خوب

و

وقتی پیشم بودی اصلا حرفا اونجوری که می خواستم جلو نمی رفت...

چقدر درد دل های  بی تمام !

چقدر حرف و تعریف و خنده و گلایه و قهروآشتی هایی که نه بیش از نیم ساعت طول می کشیدن نه می شد تحملشون کرد...

شیشه پنجره خیس شده

شاید آسمون حوصله تعریف نداره و می خواد جور دیگه ای منظورشو بفهمونه

یادته؟ یه وقتایی بقیه حرف همدیگه رو حدس می زدیم و هر بار اون یکی می گفت : دقیقآ !!

می بینی الان تا یکیمون حرف می زنه اون یکی با تغیُر و تندی می گه : نخیر ! داستان سرایی نکن !...

یادته  اون پیپ خاتم کاری شده رو؟

یادته یه شب بیرون و توی بیابون بودم و فرداش که چشم باز کردم دیدم 56 تا میسکال ازت دارم؟

یادته حرف هر کدوم از شکلات هایی که بهم کادو داده بودی رو که زدی با تعجب فهمیدی دلم نیومده هیچکدومشونو بخورم ؟ بهم گفتی دیوونه اونا دیگه فاسد شدن !!

اون صابون معطر یادته ؟ با سوزن و روبان روش یه گلدون کوچیک و خوشگل درست کردی برام؟ هنوز کنار کتابامه و خوشحالم که هنوز عطرش نرفته...

یادته یه شب...بیرون...روبروی... به هم قول دادیم که تا آخرش با هم باشیم؟

یادته چقدر می گفتی : چقدر شبیه هم فکر می کنیم؟

می بینی الان همه ش می گی : دنیای ما با هم خیلی فاصله داره ؟

عروسک سیاهه یادته ؟ یادته گفتم ازش می ترسیدم یه مدتی؟

یادته یه بار که ناراحتت کرده بودم بابایی دعوام کرد و ابوالفضل یه کشیده زد تو صورتم؟

یادته دنبال یه نفر می گشتیم که ببینیم آدرسش هنوز همون جای قبلیه و ... حسین هم رفت و جاشو یاد گرفت... بیچاره حسین ...

یادته ؟

یه روزایی بی تو نفس کشیدن سخت بود ( هنوزم هست) اما می بینی؟ گاهی انقدر می رم تا جلوی پرتگاه... که می گم : دیگه بسه.چشمامو ببندم و بپرم...هر چه بادا باد...

گاهی وقتا به روزایی فکر می کنم که بشه دست تو دست راه بریم

گاهی وقتا به این فکر می کنم که اگه آدم اصلا دست نداشته باشه می میره ؟ ( شاید بمیره...هنوز نمی دونم )


گاهی تعجب می کنم که اینهمه کینه...دلبستگی...تنفر...دلتنگی و ... چه جوری با هم توی یه ظرف جمع شدن و ظرف رو منفجر نکردن تاحالا؟


یادته اون برجک سیمانی و داستان صدبار تکراریش رو؟

یادته دکترت دیر شده بود و ظرف 17 دقیقه شرق و غرب رو به هم دوختیم؟

"تابلو دارو" یادته ؟


راستی حوصله داری؟آخه اینم شنیدنیه


اینا همه ش قصه بود

بذار راست هاشو بگم ...


******************************


آقای دکتر. من حالم خوبه . ولی اینا تا صبح نذاشتن من بخوابم.هی منو پاشویه کردن. هی می گن حرف می زدی.

شما که می دونین خواب بودم

نبودم؟



[ چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (12) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ