X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

ی ک


نشسته ای توی اتاقت

حوالی ظهر است و تشنه شده ای . بلند می شوی که به سمت آب سرد کن بروی...باز هم صدای تلفن...که هر بار صدایش بلند می شود صدای قلبت هم بلند می شود که: یا ابالفضل العباس.خودت کمک کن که اتفاق ، بزرگ نباشد!

-بفرمایید

- آقا خونه همسایه ما آتیش گرفته

-آدرس رو بگین

اتوبان... خیابان...


و انگشت تو روی شاسی زنگ خطر قفل می شود...آتش ستیزان همکارت کلاه به دست به داخل ماشین ها پریده و آژیرکشان به سینه خیابان می زنند...چونان چلچله ای که به آتش می زند تا جوجه ای درمانده را وارهاند ازین شعله های حرامی !





دو


پلکان های آلومینیومی...ماسک های ضد حریق اکسیژن...شیلنگ های دراز و کوتاه آب...فریادهای تو که فرمانده آتش‌نشانان هستی... نگاهت مضطرب است... هرکس را برای کاری گماشته ای اما هنوز دلت آرام نشده... غرش موتور ماشین های آتش نشانی که گاز می دهند تا آب با فشار مناسب به تمامی ساختمان برسد گوش فلک را کر کرده اما گوش نگران تورا...هرگز !ماسکت را روی صورت محکم می کنی و به داخل ساختمان می پری. همکارت از پشت فریاد می زند:

- امید نرو داخل.اونجا پر از گازای سمی و خطرناکه.خفه ت میکن... 

بقیه اش را نمی شنوی.مردان فداکارت هر کدام از پنجره یا راهرویی در حال بیرون کشیدن ساکنین این خانه ی جهنم نشان هستند. دود و گازهای داغ و سمی چنان زیاد شده اند که حتی با ماسک به سختی تنفس می کنی...اما دلت مثل سیر و سرکه می جوشد و راضی نمی شوی بیرون بروی.تا آنجا که چشم راه می دهد تمام سوراخ سنبه های ساختمان را می گردی و می دوی...دیگر نمی شود نفس کشید...باید بروی بیرون.همین الان !...اما...

اما آخرین توانت را جمع می کنی و باز به داخل اتاق آتش گرفته می زنی . پشت یکی از کمدها پیکر نیمه جان دخترکی در حال فنا شدن است . بی معطلی بغلش می کنی و راه می افتی که برگردی اما دود و آتش و حرارت همه جارا گرفته...راه خروج دهن کجی می کند. اما تو مرد میدان های سختی. تسلیم نمی شوی. پاهایت سنگین شده اند. وزن دخترک هم طی کردن مسیر را کند تر کرده است... شعله ها اندک اندک از لباست عبور کرده و به بدنت رسیده اند...همه از بیرون فریاد می زنند : امید بیا بیرون.زنده نمی مونی

راه باز هم بسته است.دنبال آخرین خروجی می گردی که ناگهان دست و پای دخترک در آغوشت شل می شوند...خدای من...نکند مرده باشد؟نکند بمیرد و من نتوانم نجاتش بدهم. 

نبضش را می گیری.می زند هنوز...اما ضعیف و ضعیف تر...صورت معصوم و بی گناهش را نگاه می کنی و تصویر دختر خودت جلوی چشمانت نقش می بندد...

دیگر فرصتی نیس...یا الان یا دیر می شود...

تصمیمت را می گیری

و دست به خلق صحنه ای می زنی که اشک همه را در می آورد...ماسک تنفس خودت را در می آوری و روی صورت دخترک قرار می دهی و ...دود های سوزان و سمی فی الفور راه سینه پاک و عاشقت را پیدا می کنند...دندان هایت را به هم فشار می دهی و برای بردن دخترک به بیرون از ساختمان آخرین کلام از گلویت خارج می شود : یا علی !

چشم دیگر نمی بیند

راه پر از آتش است...راه نیست...دروازه جهنم است... تمام بدنت در حال ذوب شدن است...اما با آخرین رمق و با ریه هایی مملو از دودهای کشنده واپسین قدم هارا هم مردانه بر می داری و وقتی خیالت راحت می شود که دیگر دخترک را از خانه بیرون کشیده و به آغوش همکارانت سپرده ای٬ بی رمق زانو می زنی...دود حقیرتر از آن بود که لبخند رضایت را از صورت سوخته و خونین تو بدزدد.همکارت فریاد می زند: دخترک هنوز زنده است...و تو رها می شوی...

نگاهت رو به پنجره ای زیبا در آسمان دوخته شده و کم کم  سبک شدن را حس می کنی.همکارانت وحشت زده به سوی تو می دوند...اما تو دیگر از هیچ چیزی وحشت نداری...






س‌ه

انتخابی شرافتمندانه. حرکتی سریع و بجا. تصمیمی بدون لرزش دل و دست...جانانه و مردانه...

دلم نمی خواهد بدانم در آن دقایق بر تو چه گذشت...که من حقیر حتی توان تصور یک لحظه اش را هم ندارم ...تو اما...مردانه ایستادن را تجربه کردی. ایستاده سوختن و ایستاده مردن را 

نگاهم روی عکس ها به سیل جمعیتی می افتد که پشت تابوتت ، بدون هیچ تبلیغات خودجوش! موج می زنند و جسم رنجور و سوخته و کباب شده ات را به آرامشگاه هدایت می کنند...و تو اندکی بالاتر  تبسم کنان نگاهشان می کنی...نگاهت می چرخد و در کنار جمعیت چشمهای گریان دختر خودت را پیدا می کنی...مثل یک قوی زیبا پایین می آیی و آرام گونه اش را می بوسی...صورت دخترت گرم می شود و حضورت را حس می کند: بابا !؟

آهسته درگوشش می گویی:نترس دخترکم...بابا همیشه‌‌ کنارتوست ولی ...کمی بالاتر مهربانترین بابای دنیا مراقب تو و همراه توست.نترس و توکل کن بر مهربان ترین بابا...صدایش کن.مراقب خودت باش عزیزکم...






عشق نوشت :

امید عباسی آتش نشان فداکار در آخرین روزهای اردیبهشت 92 در حالیکه در حال خارج کردن دخترکی از یک ساختمان شعله ور در تهران بود ماسک اکسپژن خود را به دخترک داد تا زنده بماند.در حالیکه می دانست با این کار خودش فورا مسموم و خفه می شود...می دانست و انتخاب کرد...با چشم های باز ! 

نجات انسان ها با خمیر مایه امید عجین شده بود.پس از مرگش، کلیه ها و کبدش نیز زندگی بخش سه نفر دیگر شدند

نام زیبایش هرگز در این هیاهوی انتخابات گم نمی شود...


این پست حقیر ، شرافتی اگر دارد از برکت و قداست نام آتش نشان شهید امید عباسی ست...

روحش شاد...

[ سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ