X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ


ساختمون اداری ما تقریبا وسط حیاط قرار گرفته . گاهی وقتا برای یه سری حرفای خصوصی [چه با تلفن چه با دوست یا همکار] می ریم پشت ساختمون.یعنی حیاط شرقی ، که هم خلوت تره هم واسه حرفایی که لازم نیست هر کسی بشنوه، می شه راحت تر بود ( حیاط غربی هم شلوغ تره هم مسیر تردد ارباب رجوع و درب اصلی ساختمون اون طرفه) . درخت زیتون هم تا دلتون بخواد توی این شهر هست ولی البته زیتون هاش اصلا به پای زیتون های رودبار و منجیل نمی رسن.اواخر تابستون بود که لابلای برگای یکی از همین درختای توی حیاط پشتی ،متوجه یه چیز قهوه ای و بزرگ شدم. خوب که دقت کردم دیدم یه عالمه زنبور یه کندوی درختی ( شبیه یه نون شیرمال که از شاخه آویزون شده باشه ) برای خودشون درست کردن و هی میان و می رن . کار زنبور هم عسل درست کردنه دیگه. هر  وقت می رفتم پشت حیاط ، کندو رو با خوشحالی نگاه می کردم. اخیرا که کمی از گرمای هوا کاسته شده و خصوصا شبها رسما خنک محسوب می شه (اینجا زمستون اونجوری نداره خداروشکر) تحرک زنبورها هم کمتر شده بود.هم کمتر پروازمی کردن و هم کمتر روی خود کندو وول می خوردن. آروم تر شده بودن. انگار حیوونی ها خیالشون از ذخیره ی غذای زمستونیشون راحت شده بود و داشتن کمی به خودشون استراحت می دادن.

پریروز واسه یه تلفن خیلی خاص که مطلقا نمی خواستم کسی از محتواش باخبر بشه موبایل به دست از اتاقم زدم بیرون و طبق معمول مسیر کجاس؟ حیاط پشتی !  تلفنم که تموم شدخواستم برگردم سمت اتاقم که چیزی روی زمین نظرمو جلب کرد.یه چیز سفید مایل به خاکستری  که پنج تاسوراخ شیش ضلعی روش بود ! اولش گفتم لابد از همین کندو فسقلی هاس که زنبورای آواره گوشه پنجره ها می سازن و خودشونو مسخره می کنن و هر بچه ی شیطونی هم از جا درشون میاره. ولی با دیدن دومین تیکه ی مشابه، خیلی نگران شدم.به خودم گفتم نه ایشاللا ! ...   و آروم سرم رو گرفتم بالا و لابه لای شاخه های زیتون با چشم دنبال کندوی روی درخت گشتم...ولی فقط یه پایه ی مومی چسبیده به شاخه مونده بود و اثری از کندو و زنبورای بینوا نبود. پایه مومی هم به وضوح با تیغ یا چاقو بریده شده بود و مطلقا کار باد یا پرنده نبود. رد یه وسیله ی برنده داشت می گفت که اون قضیه اصلا اتفاقی نبوده و یه آدم طماع و حریص با نردبون رفته بالا و کندو رو از پایه ش با چاقو جدا کرده و تیکه تیکه ش کرده تا نهایتا دویست گرم عسل از داخلش در بیاره.لاشه ی له شده ی زنبورها زیر سایه ی درخت زیتون خیلی ناراحت کننده بود.

من نه پولدارم نه شیک خور . ولی هنوز انقدر بیچاره ودرمونده نشدم که واسه دویست گرم عسل اینجوری عین راهزن ها شبیخون بزنم به یه کندو به ضخامت پنج و به قطر بیست سانتیمتر. یه نفر زنبور داری شغلشه و تولید انبوه داره و وقتی عسل رو برمی داره لا اقل خوراک اون زنبور بدبخت رو تا بهار آینده تامین می کنه. ولی...

من برای اون جانوری که واسه دویست گرم عسل هزار تا زنبور رو له و آواره کرده خیلی متاسفم. دعا هم می کنم که از گلوش پایین نره. اصلا آدم نرم خو و مهربونی نیستم اما این صحنه هم خیلی حالمو گرفت و هم دوباره یادم انداخت که من هم [حالا در ظاهر] جزو نسل آدمها هستم و برای هزارمین بار از خودم خجالت کشیدم...


[ جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ