X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ


یک تجربه تلخ ، یک داستان واقعی:


جمعه

سه بعد از ظهر

یه خیابون در تهران.

ماشین رو توی سایه پارک کرده و داخلش نشسته م

منتظر همسرم هستم که از آرایشگاه بیاد و بریم عروسی


یه 206 تمیز و براق که روی پلاکش علامت معلولین خودنمایی می کنه جلوی من پارک کرد و خانوم جوانی پیاده شد .در ماشین رو قفل کرد و منتظر تاکسی ایستاد.به هر ماشینی هم که آدرس رو می گفت نمی بُردن.

فرم و تیپ و ریختش خیلی خوب بود. تعجب کردم که با این ماشینی که داره چرا کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده؟ (چقدر کودنم)

چون کولر روشن و شیشه بسته بود نمی شنیدم که چه آدرسی رو می گه که نمی برن !

بعد دیدم نه. هر ماشینی رد میشه بدون استثنا جلوش ترمز می کنه.بدون استثنا !


بعد از ده پونزده تا ماشین که ترمز کردن و سوار نشد کاملا به شکل سوالی به من نگاه کرد.منم برای اینکه فکر نکنه مزاحمم  و بهش زُل زدم ، آروم صورتمو چرخوندم.

اونم فهمید این مسافرکش نیست!!

کولر رو خاموش کردم و شیشه رو کشیدم پایین . حالا دیگه صداهای خیابون رو  واضح تر می شنیدم.

ماشین بعدی که ترمز کرد جمله ی خانوم برق از کله م پروند :

"دویست وپنجاه.خونه خودم" !!

چقدر کودنم من !  تازه فهمیدم جریان چیه !  ظاهرش که عادی بود... پس بقیه از کجا می فهمن که بدون استثنا جلوش ترمز می کنن؟؟


یه بی ام دبلیو ایستاد

گفت صد. و خانوم رد کرد


یه 206 سفید ایستاد

خانوم جمله ش رو تکرار کرد...چند لحظه بعد  لبخندی زد و سوار ماشینش شد

206 سفید هم دنبالش حرکت کرد که برن خونه خودش !!


بهت زده ی چند موضوع شدم:

یک .  ظاهرش هیچ فرقی با بقیه نداشت.نشونه ای هم نداشت.نوع خاصی هم نپوشیده بود.مردها از کجا می فهمیدن؟؟؟؟

دو . چقدر این رفتارها عادی شده !

چقدر راااااحت !!!

سه . نمی ترسه توی خونه خودش خفتش کنن و براحتی بکشنش و برن؟؟ این روزا ملت واسه 50 تومن آدم می کشن!


چهار . هر جور آدمی جلوش ترمز کرد. جوان. مسن ! تیپ مذهبی ! تیپ اداری و مدیریتی ...خدای من...همه آلوده ن ؟؟؟


پنج . توی دو دوتا چهارتاهای خودم بودم که یه پراید مشکی ترمز کرد و یه دختر جوان - 18یا19ساله- پیاده شد و بدون اینکه در رو ببنده گفت:

برو گمشو.با هشتاد تومن باید پیرزن سوار می کردی نه منو !


خدایا...چه خبره ؟؟ 

[ دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]


دختر مغموم کولی

کنار آبادی

شرمسار آبروی بربادرفته

چشم انتظار سوار سپید پوش نشسته

[...قول داده است.حتما می آید...خداکند بیاید...]



و پسر

سوار بر سانتافه ی مادرش

در پایتخت

به دنبال شکار دخترکان بزک کرده

قولش به دختر را فراموش کرده است


چه انتظار تلخی


(سرزمین آفتاب)

[ دوشنبه 3 آذر‌ماه سال 1393 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (23) ]


ساختمون اداری ما تقریبا وسط حیاط قرار گرفته . گاهی وقتا برای یه سری حرفای خصوصی [چه با تلفن چه با دوست یا همکار] می ریم پشت ساختمون.یعنی حیاط شرقی ، که هم خلوت تره هم واسه حرفایی که لازم نیست هر کسی بشنوه، می شه راحت تر بود ( حیاط غربی هم شلوغ تره هم مسیر تردد ارباب رجوع و درب اصلی ساختمون اون طرفه) . درخت زیتون هم تا دلتون بخواد توی این شهر هست ولی البته زیتون هاش اصلا به پای زیتون های رودبار و منجیل نمی رسن.اواخر تابستون بود که لابلای برگای یکی از همین درختای توی حیاط پشتی ،متوجه یه چیز قهوه ای و بزرگ شدم. خوب که دقت کردم دیدم یه عالمه زنبور یه کندوی درختی ( شبیه یه نون شیرمال که از شاخه آویزون شده باشه ) برای خودشون درست کردن و هی میان و می رن . کار زنبور هم عسل درست کردنه دیگه. هر  وقت می رفتم پشت حیاط ، کندو رو با خوشحالی نگاه می کردم. اخیرا که کمی از گرمای هوا کاسته شده و خصوصا شبها رسما خنک محسوب می شه (اینجا زمستون اونجوری نداره خداروشکر) تحرک زنبورها هم کمتر شده بود.هم کمتر پروازمی کردن و هم کمتر روی خود کندو وول می خوردن. آروم تر شده بودن. انگار حیوونی ها خیالشون از ذخیره ی غذای زمستونیشون راحت شده بود و داشتن کمی به خودشون استراحت می دادن.

پریروز واسه یه تلفن خیلی خاص که مطلقا نمی خواستم کسی از محتواش باخبر بشه موبایل به دست از اتاقم زدم بیرون و طبق معمول مسیر کجاس؟ حیاط پشتی !  تلفنم که تموم شدخواستم برگردم سمت اتاقم که چیزی روی زمین نظرمو جلب کرد.یه چیز سفید مایل به خاکستری  که پنج تاسوراخ شیش ضلعی روش بود ! اولش گفتم لابد از همین کندو فسقلی هاس که زنبورای آواره گوشه پنجره ها می سازن و خودشونو مسخره می کنن و هر بچه ی شیطونی هم از جا درشون میاره. ولی با دیدن دومین تیکه ی مشابه، خیلی نگران شدم.به خودم گفتم نه ایشاللا ! ...   و آروم سرم رو گرفتم بالا و لابه لای شاخه های زیتون با چشم دنبال کندوی روی درخت گشتم...ولی فقط یه پایه ی مومی چسبیده به شاخه مونده بود و اثری از کندو و زنبورای بینوا نبود. پایه مومی هم به وضوح با تیغ یا چاقو بریده شده بود و مطلقا کار باد یا پرنده نبود. رد یه وسیله ی برنده داشت می گفت که اون قضیه اصلا اتفاقی نبوده و یه آدم طماع و حریص با نردبون رفته بالا و کندو رو از پایه ش با چاقو جدا کرده و تیکه تیکه ش کرده تا نهایتا دویست گرم عسل از داخلش در بیاره.لاشه ی له شده ی زنبورها زیر سایه ی درخت زیتون خیلی ناراحت کننده بود.

من نه پولدارم نه شیک خور . ولی هنوز انقدر بیچاره ودرمونده نشدم که واسه دویست گرم عسل اینجوری عین راهزن ها شبیخون بزنم به یه کندو به ضخامت پنج و به قطر بیست سانتیمتر. یه نفر زنبور داری شغلشه و تولید انبوه داره و وقتی عسل رو برمی داره لا اقل خوراک اون زنبور بدبخت رو تا بهار آینده تامین می کنه. ولی...

من برای اون جانوری که واسه دویست گرم عسل هزار تا زنبور رو له و آواره کرده خیلی متاسفم. دعا هم می کنم که از گلوش پایین نره. اصلا آدم نرم خو و مهربونی نیستم اما این صحنه هم خیلی حالمو گرفت و هم دوباره یادم انداخت که من هم [حالا در ظاهر] جزو نسل آدمها هستم و برای هزارمین بار از خودم خجالت کشیدم...


[ جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]


مدتی است که به حکم شغل و پیشه ام ، ساکن قصر شیرین شده ام.شهری که چهره ی امروزش با تصویری که من برایش در ذهنم ساخته بودم تفاوت زیادی دارد. امکانات اندک و جمعیتی بسیار کمتر از آنچه فکرش را بکنی...شهری که به روایت و شهادت آمار های رسمی در سال 1356 قریب هشتادهزار نفر جمعیت داشته است . یعنی درست در همان زمان جمعیت بسیاری از شهر های مهم و قابل توجه کشور ما ( مثلا زنجان ، قزوین ، سمنان ، انزلی، رشت ، ارومیه ، گرگان و ...) به سختی به مرز 45 یا 50 هزار نفر می رسید! عکسها و افسانه ها از شهری که در سرتاسر خطه غرب و جنوب ، تنها رقیب قدر برای [ بندر ] خرمشهر به حساب می آمده و امروز به خواب رفته است گذشته ای طلایی را حکایت می کند... بگذریم

گاهی از سرکشی یا بازدید  که به محل کارم بر می گردم با خودم فکر می کنم به این مردم.  مردمی که برخلاف شهرهای نسبتا پیشرفته ایران ، پاساژ چهار طبقه و اژدر زاپاتا و پیتزا فروشی و بوتیک های پوشاک دارای برند فلان و بهمان ندارند و نمی بینند. شهری که حتی یک داروخانه شبانه روزی ندارد  ( و سینما نیز )  و هنوز اغلب مردمش تنها تفریحشان این است که در پیاده روهای اندک و محدود خیابان های قصر[شیرین] دست زن و بچه را بگیرند و قدم بزنند. مردمی کم درآمد و کم توقع که اغلب با 650 یا 700 هزار تومن حقوق و درآمد خانواده را تا سر برج می رسانند .شهری که با کمال تعجب " گربه ندارد" .(یا بسیار کم دارد). گربه خوراکش توی سطل های زباله است.اینجا زباله ی چندانی تولید نمی شود. نه اسرافی نه ریخت و پاشی و طبیعتا نه دور ریزی ! به اندازه می پزند و می خورند. معمولا چیزی از سفره اضافه نمی آید.بیاید هم ، گربه ی بینوا حریف سگ های ولگرد و دوره گردی که کرور  کرور در خیابان ها و کوچه های شهر حکمرانی می کنند نمی شود. یکبار بعد از جستجوی فراوان گربه ی بسیار لاغر و مردنی و نحیفی را پیدا کردم و به همسرم نشان دادم. 

با تعجب گربه ی استخوانی را "گربه ی اشباح " نامید ! حق هم داشت. گربه ی نگون بخت آنقدر لاغر بود که دنده هایش از روی پوست قابل شمارش بود... باز هم بگذریم!

در کنار تمامی کم و کاستی های شهر ، دو پایانه ی عظیم ورود و خروج کالا ( مرز رسمی) در کنار این شهر  لم داده و اینبار هم البته عواید قابل ذکری از این دو غول عظیم اقتصادی روانه ی سفره ی مردم اینجا نمی شود. می گویند مافیایی دارد و دست های پنهان... می گویند تصدی پست بسیار مهم "مسوول پارکینگ " بودن در این پایانه ها سرقفلی میلیونی دارد و کافیست بهانه ای برای ایستادن در مسیر و امر و نهی به رانندگان ترانزیت پیدا کنی وفی الفور نان تو از آجر به پیراشکی تبدیل می شود.می گویند در گذشته ای نه چندان دور عده ای اینجا چنان کسب و کاری به هم زده بودند که راه سیصد ساله را یکماهه می رفتند...می گویند و بسیارمی گویند... اما من از مسیر حرف دور شدم:

گاهی وقت ها بعد از سرکشی های کاری ، به مردم کم توقع اینجا فکر می کنم. می روم حرفشان را می شنوم کمکی از دستم بر نمی آید و شرمسار بر می گردم (اینجا زمان جنگ با خاک یکسان شد و از اوایل دهه 70 روند بازسازی شروع شد) صبح فردا می بینم برای تشکر آمده اند که : ممنون آقای ...که به ما سر زدی و حرفمان را شنیدی!   اوایل فکر می کردم که دارند مسخره ام می کنند، اما به سرعت فهمیدم که اشتباه از من است.این مردم همین را می خواهند.کاری هم از دستت بر نمی آید...نیاید! گوش که داری ! درد دل را که می توانی بشنوی. هزینه ای هم برایت ندارد.همین را هم از مردم دریغ می کنی؟ این است که بعد از مدتها کسی که درست مثل قبلی ها، پولی برای کمک ندارد اما اینبار گوشی برای شنیدن زخم های دلشان آورده خیلی مورد توجه قرار گرفته است...بسیار به خودم می گویم: خدایا کمک کن. اینها به اشتباه مرا آدم حسابی فرض کرده اند. من مهم نیستم اما اعتماد و اتکای این افراد را نشکن .آبرویم و اعتمادشان را به هم گره زده ام...کمک کن حرف هایم شعار نباشد. تازه فهمیده ام که کار کردن برای مردم چقدر سخت است و تازه تر فهمیده ام که من اصلا کار کردن برای مردم را بلد نیستم.اینهمه  سال توی یک شهر بزرگ توی یک اداره نسبتا مهم و مرفه پشت میزم نشستم و با چند کلیک تکلیف نامه هایم را یکسره کردم ، بی هیچ ارباب رجوعی... و حالا مستقیم بین مردمی هستم که  کلیک روی موس و نامه پراکنی علاج زخم های ناسور و بی مرهمشان نیست. حرف مفت به دردشان نمی خورد و سالهاست که کسی ، آنطور که باید و شاید دردشان را نه دیده و نه شنیده ! حالا لمس آن درد ، پیشکش .

و نمی دانید که با کوچکترین توجهی به آنها ، چند برابر محبت و توجه و احترام خالص به سویم روانه می شود. ومن هر بار شرمسارتر از قبلم.شرم از اینکه کاری نمی کنم که به کارشان بیاید و کاری می کنند که لایقش نیستم...

شاید بهتر بود جای من و این مردم عوض می شد.خوب می دانم که من آن سعه ی صدری که آنها در برخورد با امثال من دارند را هرگز نداشتم !

کنار شهر  ویرانه های قصری قدیمی به چشم می خورد که خسرو پرویز برای معشوقه اش " شیرین" بنا کرده است .

به همین علت ، نام اینجا قصر شیرین است اما باور کنیدبه خاطر فقر و محرومیت، کام این مردم تلخ است.


** تابلویی در انتهای شهر قصرشیرین نصب شده است که شعر روی آن شدیدا ذهنم  را مشغول کرده، با این متن :

دوستانی ، جان برای قصرشیرین باختند

دوستانی ، قصرشیرین هایشان را ساختند !



[ سه‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

می خواستم چند تا عکس بگذارم .ولی دیدم همین هم خودش خیلی زشته. تازه ممکنه یه عده روی یه چیزی دست بذارن و بگن فلانی طالبان شده

اصلا به جهنم. بگن .مگه من واسه حرف مردم زندگی می کنم؟ ولی آخه یه عده گند زدن به همه چیز.

حتی گند زدن به عزاداری ظهر عاشورا . انقدر دخترای ساپورتی با آرایش های غلیظ و پسر های زیرابرو برداشته و هایلایت کرده  توی پیاده روها زیاد بودن که هر طرف چشمت رو می بردی که کمی راحت باشی بازم لا اقل 20 جفت از اینا می دیدی. کلا بهتر بود که یا از خونه بیرون نیای یا حالا که اومدی کور باشی و با عصای سفید...

بابا جان !

هر چیزی جای خودش... دیگه چرا با اعتقادات مردم ، عقده های خودتونو صاف می کنین ؟ چقدر کمبود؟ چقدر عقده حقارت؟ چقدر نیاز به دیده شدن؟  تو که واسه مشتری پیدا کردن اومدی توی خیابون  لا اقل یه نصف روز دیرتر میومدی

نمی شد ؟ دختره می پرید ؟ پسره رو می بردن ؟ مشتریه جای دیگه ای پیدا می کرد و سر تو بی کلاه می موند ؟؟؟؟؟

لعنت به این آدمک هایی که ظهر عاشورا هم دنبال کثافت کاری بودن و انقدر زیاد بودن که نمی شد بدون اینکه چشمت به اینا بیفته دو تا دسته عزاداری و سینه زنی رو راحت و بدون زحمت تماشا کنی

هر کی بدش میاد ...بیاد

ولی حتی حال من رو هم که به لجن بودن خودم اعتقاد داشتم به هم زدن

اهل هر چی هستی  مبارکت باشه ! ولی لامصب...لا اقل ظهر عاشورا...



[ شنبه 17 آبان‌ماه سال 1393 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

تقدیم به تو



چشم هایت ، نشانه ای ست از شهابی گذرا

دستهایت اما ، ریشه در حضور نور دارد


جنگل خیالم

پس از کوچ تو

کویر است


بمان تا بابونه ها برایت برقصند

بمان تا آخرین شاخه صبح

حضورت را تنفس کند




"سرزمین آفتاب"



[ یکشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (24) ]
احمد پیرانی اسم یه قاچاقچیه . من از فاصله 5-6 متری شاهد صحنه اعدامش بودم و بخاطر شغلم از سه ماه قبل با موضوع این آدم بطور کامل آشنا شده بودم
درسته که قاچاقچی بود . ولی لحظه اعدام ، مرگ رو مسخره کرد و محکم رفت...

وقتی از ماشین مخصوص پلیس آوردنش بیرون که ببرنش پای جرثقیل و دارش بزنن زن و بچه هاش که جلوتر از همه ی مردم شهر ایستاده بودن یهو شیون و واویلا و جیغ ...راه انداختن.
احمد همونطور که چشم بند روی صورتش بود به طرف صدای زن و بچه هاش برگشت و با زبان کـُردی و صدای بلند و محکم که هیچ نشونه ای از لرزش در اون نبود فریاد زد :
زن ها ، گریه نکنید
مردانه میرم پای چوبه دار

( نَبــِگرید...مردانَه چـِمَه سینَه ی دار )

انصافآ
هم محکم رفت
هم صاف ایستاد
هم موقع جون دادن اصلا نه بدنش لرزید نه رعشه گرفت نه ...
هیچی
طناب اونو کشید بالا
اونم صاف و بی حرکت با صورتی که کبود شده بود بالا رفت
و وقتی پایین آوردنش دکتر گواهی کرد که تموم کرده...

قاچاقچی بود. لات بود. شر بود. اراذل بود... اما...



پی نوشت:

این پست رو ابتدا به شکل یک کامنت در وبلاگ دوست خوبم : آقای نوستالژی نوشته بودم . اما واکنش مثبت ایشون باعث شد تا تبدیلش کنم به یه پست مستقل و تقدیمش کنم به صاحب وبلاگ آقای نوستالوژی

[ شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

آه ای راهی شهر

پشت خورجینت اگر جایی هست ،

جانمازم ببر و جایش آیینه بخر

آه ای راهی شهر

آسمان دلم از بار امانت خالی ست

غصه های من و این طاقچه را

ببر از این دل تنگ

شاید آن صبح سپید

پشت دروازه ی این خانه ی سرد

منتظر مانده که باز

دست پر مهر تو این پنجره را بگشاید.



"سرزمین آفتاب"

[ شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]




مهمون بودم . افطاری رو خوردیم و رفتیم بیرون . یه گشت و گذار مختصر همراه با گرمای شبانه که هنوزم کولر می خواست و کمی خرید... آروم آروم هوا خنک می شد و اجازه می داد کمی بیرون بمونیم .

وقتی برگشتیم نسبتا دیر شده بود و بیشتر ساکنین اون خونه خواب بودن . آروم کلید انداختیم که بی سر و صدا بریم داخل.اما کلید جلو نمی رفت . اول فکر کردیم کلید رو اشتباهی و به زور ! داریم وارد مغزی می کنیم . ولی بعدش دیدیم نخیر. کلید همون کلیده. یه مشکلی پیش اومده . حدسیات شروع شد :

- شاید مغزی رو عوض کردن ! (‌توی این فاصله ی کوتاه ؟ اونم نصف شب؟؟؟ )

- شاید کلید دیگه ای از اون طرف داخل مغزی قرار گرفته ! ( که نبود)

- شاید اول یه کلید رو که اشتباه انداختیم قفل خراب شده  ( گزینه ی بعدی ! )

- شاید ...

آروم زنگ زدیم به صاحبخونه که ما پشت در موندیم و کلید هم داخل نمی ره که در رو باز کنه .لطفا بیا و به دادمون برس. که کل خاندان بیدار شدن و ...خیر سرمون می خواستیم بقیه رو بیدار نکنیم. بگذریم

وارد که شدیم من فضولیم درد گرفت.کلید رو گرفتم و کمی با قفل و کلید ور رفتم.وقتی با توسل به زور داخل رفت حس کردم اون داخل ، دندانه ها و فنرهای قفل کمی گیر داره . شاید با روغنکاری بهتر بشه. از صاحبخونه روغن گرفتم و قفل و کلید ظرف یک دقیقه شد مثل روز اولش . خوشحال و خندان از فتح و ظفری که آفریدم پا شدم برم که بچه شون با یه لحن و لبخند خیلی معصومانه گفت :

مرسی.دست شما درد نکنه . چند سال دزد بودین ؟  

صدای خنده ی ساکنین ، کل خونه رو بر داشت . وقتی هم با عتاب و خطاب مادرش روبرو شد اومد جمله رو اصلاح کنه و مثلا عذر خواهی کنه :

ببخشید آقا دزده ! 



**تا من باشم ازین کمک های بیجا نکنم !

[ یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 09:19 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

 

سی نکته در باره انسان عقلانی از نگاه دکتر سریع القلم:

 

1. در روز حداقل یک بار بگوید:  " من نمی‌دانم‌"

2. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتاً به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.

3. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار ‌نظر نکند.

4. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.

5. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.

6. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.

7. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند.

8. با رعایت حروف اضافه و با ‌‌‌نهایت دقت، «نقل قول» کند.

9. دائماً در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.

10. از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم چه غیرمستقیم‌ پرهیز کند.

11. برای محیط جنگل که به مه، نم نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد.

12. این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد.

13. حدود ۱۰ درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را ‌‌رایگان‌ صرف جامعه کند.

14. در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.

15. خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند.

16. هر دو سال یک بار، با ارزیابی کار‌ها و رفتارهای خود‌ به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.

17. با عبارت «من اشتباه کردم» به صلح دائمی برسد.

18. حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خود‌پرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام.

19. آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشد تا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.

20. از رفتن به تئا‌تر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئا‌تر قدرتمند‌ترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست.

21. در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت ۹۰ درصدی به نتیجه برسد.

22. با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می‌داند.

23. در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آن‌ها.

24. قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل ده ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.

25. «ناراحت شدن» از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.

26. اجازه دهد افراد، سخن خود را تمام کنند.

27. به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.

28. حداقل ۲۰ درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی نماید.

29. در صحبت کردن، یک سوم سؤال کند و دو سوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج ششم سؤال و یک ششم قضاوت.

30. حداقل یک ساعت در روز‌ مطالعه کند.


منبع: وب‌سایت شخصی دکتر محمود سریع‌القلم (http://www.sariolghalam.com/?p=136)


 

[ شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]


گاهی وقتا که توی اینترنت گشتی می زنم یه چیزایی می بینم که غصه م می  گیره یا خنده م

اما الان که داشتم همینجوری بی هدف صفحه ها رو باز می کردم یه لینک دیدم با این عنوان :


طالع بینی با کارت سوخت !  


یعنی اولش تعجب کردم . بعد کلافه شدم. بعدشم از اینکه ما انقدر جاهلیم که هر آدم کلاش و بی سوادی اینجوری داره با سو استفاده از خرافات ماها رو پشت گوش مخملی فرض می کنه بی نهایت عصبانی شدم.البته با اینهمه تنبلی و بی تحرکی که در خودمون سراغ دارم و می بینم که بجای کار و تلاش فقط چسبیدیم به ورد و دعا و جادو و جنبل ،‌نتیجه ی بهتری هم نباید عایدمون بشه ...

اما  آخه طالع بینی با کارت سوخت ؟؟؟؟؟ خدایا ما اینهمه جاهل و عقب افتاده و بدبختیم ؟؟؟؟؟؟


وقتی سر هر چهار راه به هر کسی که خودشو کج و کوله کرده به اسم کمک به گدا پول می دیم

وقتی برای هیچ تغییر و بهبود و پیشرفتی حاضر نیستیم روزی یک ساعت بیشتر کار و تلاش کنیم و ده صفحه کتاب بخونیم و از مغز آکبندمون استفاده کنیم و بجاش حاضریم چهل تا دوشنبه روزه بگیریم و چهل هفته بریم جمکران وهی دعای چهل کلید و هفت قفل رو بخونیم...کم کم احساس می کنم داریم به خدا و نعمتی به نام عقل و شعور که بهمون هدیه داده توهین می کنیم

کارت سوخت لعنتی تان لبریز باد

[ چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]


کوتاه می نویسم:


دختر دانش آموز نخبه ایرانی به دلیل رفتار...سر کنسول ایران در آلمان درگذشت !


متن خبر رو خودتون خوندین و می دونین

من فقط از رییس جمهور یا هر مقام ذیصلاح دیگه درخواست می کنم بزنن توی دهن این آدم و تابعیت ایرانی رو ازش سلب کنن

آقای سرکنسول ( که تو اصلا لایق این پست و عنوان هم نیستی و "آقا" هم برازنده ی  تو نیست)

تو ایرانی نیستی

تو یه موجود بی ارزشی که شرافت و لیاقت تابعیت پرافتخار ایرانی رو نداری . تورو اول باید از آلمان احضار کنن بعد با یه اردنگی از کشور بیرونت کنن . از خداوند قهار می خوام تا همون بلایی رو که سر این طفل معصوم آوردی سر عزیزانت بیاره


اِنٌَ اللهَ شَدیدُالعِقاب



* تقدیم به روح سایه مقدسی دانش آموز نخبه ایرانی و خانواده دردمندش


** تا این لحظه یعنی یکشنبه 21 اردیبهشت هیچ خبری مبنی بر انجام کوچکترین برخوردی با این سرکنسول ، در هیچ رسانه ای منتشر نشده !!!  تعجبی هم نداره. یعنی اگه برخوردی صورت می گرفت جای تعجب داشت !

من و شما شاید یادمون بره اما خدا یادش نمی ره. اینو ایمان دارم !

[ پنج‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 09:31 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (14) ]

چیز خاصی نیست

یه خبر ساده ( البته برای دنیا نه برای ما )



" به گزارش سرویس بین الملل باشگاه خبرنگاران ، به نقل از خبرگزاری فرانسه ، نخست وزیر کره جنوبی، در پی افزایش انتقادها از دولت کشورش مبنی بر ناتوانی در مدیریت حادثه کشتی غرق شده از سمتش استعفا کرد.

وی گفت: من پیشتر تصمیم داشتم استعفا کنم ولی رسیدگی به این حادثه، نخستین اولویت من بود و تصور می کردم باید پیش از ترک دفترم، مسئولیت خود را به انجام برسانم؛ ولی اکنون تصمیم گرفته ام از سمت خود کناره گیری کنم. 

در این سانحه که بیش از ۳۰۰ کشته برجای گذاشت دولت سئول در معرض انتقادات زیادی مبنی بر عدم واکنش به موقع برای نجات سرنشینان کشتی قرار گرفته است. "



همین دیگه.

فقط مدیونید اگه تفسیر سیاسی بکنید...

[ یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 09:45 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

راهنما رو نزده پیچید و از سمت راست بلوار یهو سر اسب مبارکش رو کج کرد که بیاد از دور برگردون ، دور بزنه ! جفت پا رفتم روی ترمز و سی سانت مونده بهش ایستادم...هنوز حتی یک کلمه هم در اعتراض به رفتار غیر حرفه ایش !! نگفته بودم که خیلی طلبکارانه و حق به جانب داد زد :

کوری؟ راهنما رو نمی بینی؟


***

کارت خروج رو زدم و از اداره رفتم بیرون. سر چهار راه بعد از اینکه چراغ سبز شد دومین ماشینی بودم که حرکت کردم که یهو یه وانت نیسان آبی !!چراغ قرمز رو رد کرد و دیر جنبیده بودم یه طرف ماشین رو له کرده بود... ایندفه دیگه شاکی راننده ش رو نگاه کردم که یهو داد زد :

کوری؟خب دارم رد می شم !!

تایمر معکوس چراغ  سبز راهنمایی هنوز 18 ثانیه دیگه وقت داشت و من ...


***

غروب بود. رفته بودم کمی سیب زمینی پیاز بخرم و برگردم . هم راه نزدیک بود و هم من دیدم حوصله ماشین بردن و جای پارک پیدا کردن ندارم . پیاده رفتم . سر چهار راه ادای آدم متمدن ها رو در آوردم و ایستادم تا چراغ راهنمایی برای چپ و راست قرمز بشه و چراغ عابر سبز ، تا از محل خط کشی رد بشم

یه پراید سفید چنان از چله کمان رها شد و گاز داد که اگه همون نیم متر رو هم به عقب نپریده بودم الان از شر خوندن این پست راحت شده بودین.

دیگه خیلی عصبانی شده بودم...اومدم بگم که : آقای نسبتا محترم ! هم چراغ شما قرمزه هم چراغ من سبز...

که بازم راننده پیشدستی کرد و یهم یادآوری کرد که نابینام !

- هوووووو ...کووووری ؟

و رفت...


***


توی شهر شما آدم های ... من به کور بودنم افتخار می کنم

نداشتن مهارت رانندگی عیب و عار نیست

اما اینکه آدم خودشو همه جا محق بدونه و بقیه رو دارای گوش های دراز فرض کنه

اینکه انقدر خود خواه باشی که هر چیزی رو برای خودت درست بدونی و برای دیگران ممنوع

اینکه کور خود باشی و بینای مردُم

اینکه نه قوانین راهنمایی رانندگی رو بلد باشی و نه همون یه ذره یی رو که بلدی رعایت کنی

اینکه هنوز تربیت خانوادگی ما به حدی نرسیده که کیسه ی خالی شخصیتمون رو  پشت فرمون ، توی مهمونی ، سر سفره ، موقع خرید و ...واسه همه فاش نکنیم

و اینکه توقع داشته باشیم همه واسه رعایت حال ما هر کاری بکنن و ما وظایفمون رو هم انجام ندیم

نشون می ده که ماها شدیدا ضعف تربیتی داریم . شدیدا دو شخصیتی هستیم و شدیدا عقب مونده


ما درست بشو نیستیم

چون از بس متکبریم ، اصلا خبر نداریم که وضعمون خیلی افتضاحه !

[ چهارشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

یک:

رفته پیراهن 68  تومنی رو شب عید خریده 105 تومن . بعد اومده خونه دیده کمی تنگه .برده عوض کنه فروشنده می گه سایز بزرگترش رو نداریم.تموم کردیم. یه مدل دیگه بردار...اینم می گه من همین مدل به بقیه لباسام میاد.فروشنده هم پولشو پس نمی ده.اینم گیر کرده...نه پیراهنش درست در اومده نه پولش برگشته... می گم چند سالته ؟ جواب می ده سی و هفت سال...

می گم سال اولته که خرید می کنی که بفهمی شب عید وقت خرید نیست ؟ می گه ...


دو:

یه ویلای معمولی توی شمال تابستونا شبی 250 و زمستون زیر 100 قیمتشه. ملت اول فروردین دارن عین سیل هجون می برن شمال  و همون ویلا رو شبی 400-500 پول می دن که توی اون گرونی و ترافیک و شلوغی و خ..تو خ... ی جا خواب داشته باشن. کجا ؟ شمال ! اونم توی فصلی که نه می شه دریا رفت نه طبیعت هنوز درست و حسابی سبز شده نه جاده ها خلوتن نه خیابونا ! بعدشم یه مسیر 5-6 ساعته رو باید سیزده ساعت استپ بای استپ حرکت کنن تا برسن و همینجوری هم برگردن تا شهرشون !


سه:

رفته انباری بالای راه پله رو ریخته بیرون و کف انباریشو داره می شوره. می گم چه خبره ؟ می گه خونه تکونیه دیگه ! مگه نمی دونی ؟ ! می گم مگه بقیه ایام سال رو ازت گرفتن ؟ بیستم فروردین به بعد اینجارو تمیز کن . اینجارو که دیگه مهمونت نمی بینه ! می گه نه ! نمی شه. باید اول عید تمیزش کنم... بعد... مهمونا رسیدن در خونه ش این هنوز نه حموم کرده نه لباس عوض کرده... تازه...ده دوازده روزه داره عین کوزت ! کارگری می کنه و نا و رمق هم براش نمونده.


چهار:

سرهرچهار راه یه مشت کولی و بچه کولی ریختن لباس زنونه پاره قرمز پوشیدن و صورتشونو با دوده سیاه کردن و الکی قرمی دن ( اغلبشون رقص هم بلد نیستن و فقط شلنگ تخته میندازن) و  به زور گدایی می کنن ...همه هم بهشون پول می دن . می گم پول ندین. اینا همه کلکه  واسه رواج گدایی و ریختن پول به جیب یه مشت طماع سود جو که هر روز این بچه گداها رو دارن می برن و میارن... میگه : نه !! تو نمی دونی ! این حاجی فیروزه !!!!

می خوام سرمو بکوبم به دیوار.

(روح سعدی افشار بزرگ شاد)


پنج:

ما کی می خوایم یه ذره برای خودمون هم ارزش قائل بشیم و برنامه ریزی و مدیریت زمان رو یاد بگیریم ؟؟ کی می خوایم فرق بین گدای حرفه ای و محتاج رو بفهمیم ؟ کی می خوایم بین دوز و کلک و آیین های زیبا و سنتی  فرق قائل بشیم ؟ سنت چهارشنبه سوریمون رو با رفتار زشت و مسخره ی چهارشنبه ترکونی !!!! قاطی کردیم . بجای زردی من از تو سرخی تو از من رفتیم سراغ بمب و سیگاری و نارنجک و کاربیت و آبشاری و دینامیت و ... که زیر پای زن و بچه ی مردم یا ماشین این و اون بندازیم و از جا بپرونیمشون و بهشون بخندیم و خودمونم لت و پار راهی بیمارستان بشیم !!!!!!

می ریم عید دیدنی و در راه برگشت در مورد اینکه چرا عروس فلانی حامله نمی شه و لابد مشکل داره ! و اینا این خونه رو چطوری خریدن؟ لابد دزد بودن  و  چک فلانی برگشت خورده و چرا فلان کس ماشین مدل بالا خریده و ما نتونستیم و ... کلی حرف می زنیم و پشت سرشون کلی فحش بهشون می دیم و از حسودی دق هم می کنیم !! بعد می رسیم نزدیک خونه ، اعلامیه تشییع همسایه رو می بینیم. می پرسیم این چش بود ؟ جواب می شنویم سرطان داشت و چهار ماه بود که چون پول شیمی درمانی نداشت توی خونه ذره ذره آب می شد و ما کبک های به ظاهر همسایه که مشکل نازایی عروس فلان آشنای قدیم رو هم رصد کردیم از خونه بغلی و درد و رنجی که هر شب قطره قطره عین زهر بجای سرم توی خون و روحشون تزریق شده بی خبر بودیم...


عیدتون مبارک !

صد سال به ! از این سالها !


[ چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 12:18 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]

                


      صداقت ، بهترین سیاست است


این جمله ، از دومین شب اسفند  تا لحظه ای که من رو در یک وجب جا بخوابونن هرگز از ذهنم محو و فراموش نمی شه

یعنی امکان نداره

صادقانه بگم ، توی یه بحرانی گیر افتاده بودم که از عواقب خیلی از قضایا می ترسیدم... خیلی هم با خودم کلنجار رفتم که یه دروغ شاخدار بگم و قال قضیه رو بکنم ...کسی هم دروغ بودنشو نمی فهمید...

اما ...

نتونستم

شاید به بقیه می شد. اما به خودم و خدایی که بهش دل بسته بودم ، نتونستم دروغ بگم

یه نفس عمیق کشیدم...آروم صداش کردم و لب باز کردم : بسم الله ...

خیلی چیزای دیگه رو هم گفتم که کسی جز خودم  ازشون خبری نداشت


نتیجه هم برای خودم این بود :

توکلت به خدا باشه ... صداقت هم داشته باش... اون وقت همه درها و پنجره ها به روت باز می شه


حالا کنار پنجره ی باز صداقت ، نسیم آرامش داره به صورتم می خوره و  واقعا ایمان و باورم به این عبارت صد برابر شده :


  Honesty is the best policy



[ یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 10:55 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

آب معدنی کوچیک رو می خری 400 تومن

ولی وقتی تابستون راه می افتی و می ری شمال همین آب معدنی رو 900 تومن می کنن توی پاچه ت !

چای کیسه ای رو که اینجا می خری مثلا 3500  اونجا می خری6000 تومن

حالا خوبه از برکت پا و قدم همین مسافرها ، شمال کشور کلی رونق گرفته

با پول همین مسافرها حسابی شهر و دیارشون حتی دهاتشون هم رشد کرده و زمین خالی و بدون سند شده متری خدا تومن

یه اتاق کثیف رو در حاشیه یه روستا در اوج تعطیلات باید شبی 200 هزار تومن کرایه کنی

اون وقت این ملت انقدر طماع و چشم تنگ هستن که بدون در نظر گرفتن اینکه اگه مثلا توی زنجان بودن روزی50 تا هم آب معدنی نمی فروختن و اینجا دارن روزی200 باکس ! آب معدنی می فروشن  میان همین رونق و برکت رو هم سیاه می کنن و همینم بسیار گرونتر می فروشن . به کی ؟ به کسی که همه رونق کسب و کارشون رو مدیونش هستن. یعنی به همین مسافر بدبخت .

یعنی هم زیادتر می فروشن هم خیلی گرونتر

تازه...کافیه یه کیسه ده کیلویی برنج ازشون بخری. تمام نوامیس نداشته شون رو قسم می خورن که برنج یکدست و بدون ناخالصیه. میاری خونه می بینی وسطش لوله گذاشتن و هشت کیلو برنج درجه سه هم قاطیش کردن...

یه تنظیم باد اینجا هزار تومنه اونجا 5 هزار تومن ازت می گیرن . بجای اینکه بخاطرازدیاد مشتری به سود کم و فروش بیشتر فکر کنن هم خر رو می خوان هم خرما

منتها یادشون رفته که خدایی هم هست و باید بجز سود ، به برکت پول هم فکر کنن

امروز توی خبرها خوندم یه بطری آب معدنی در شمال کشور  شده 3000 تومن

برای هیچ کس بد نمی خوام و نخواستم

اما ته دلم گفتم : خوب شد...حقشونه

انقدر سر مردم رو تراشیدن و پول های یا مفت گرفتن...حالا یه پس گردنی ملایم از خدا بخورن براشون بد نیست

جماعت طماعی که از هر فرصتی برای سرکیسه کردن بقیه  نهایت سو استفاده رو کردن و مضافآ با برخوردهای زشت و زننده و وقیحانه هر نوع رفتاری رو برای خودشون مجاز دونستن صرفآ بخاطر اینکه دست روزگار اینها رو در حوالی دریای خدا صاحب یه خونه یا مغازه کرده  حالا باید کمی طعم تلخ انتقام طبیعت رو بچشن

من که می دونم تابستون بعدی باز هم حکایت  همون حکایته چون ما کلا‌ افراد عبرت پذیری نیستیم

اما دلم خنک شد

هر کس هم می خواد تـُرش کنه  مختاره


[ چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

بیش از دوساله که وبلاگ خوب و پر مخاطب جوگیریات رو می خونم.

یه نویسنده نکته سنج و ریز بین و خوش قلم داره و صدها دوست ثابت و یار ماندگار.

بابک اسحاقی نویسنده وبلاگ جو گیریاته.

تقریبا هربار که بیام داخل وبلاگم حتما از طریق پیوندها سری بهش می زنم و می خونمش و معمولا هم به روزه .

متاسفانه  دیروز ظهر پدر  بابک اسحاقی به رحمت خدا رفته و منی که هر وقت توی وبلاگش سرک می کشیدم می دیدم چقدر به پدرش اظهار لطف و محبت و علاقه می کنه می تونم بفهمم چقدر غمش سنگینه

امیدوارم خدا روح پدرش رو رحمت کنه و آرامش ، بزرگترین هدیه خداوند به اون مرد ادیب و با فرهنگ باشه



[ چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1392 ] [ 09:20 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (12) ]

این شعر مال چند ماه پیش و در روزهاییه که شهر کاکی از توابع بوشهر لرزید و از زخم زلزله بی نصیب نموند...منتها جمع و جورش نکرده بودم.حالا که کمی وقت خالی پیدا کردم به این فکر افتادم که مرتبش کنم و توی یه پست بذارمش. می دونم خیلی شعر قوی و دلچسبی نیست. مناسبتشم گذشته...اما تقدیمش می کنم به همه ی اونایی که روی بدبختی مردم قصر می سازن و با اومدن هر مصیبتی اعم از سیل و زلزله و ... تازه نون اینا می افته توی روغن ! و بازار حرف های مفت و وعده های الکی و مصاحبه های صدمن یه غازشون دوباره داغ می شه.آخرشم هیچی به هیچی !...من می دونم قیامتی هم هست...اما تا اون روز دعا می کنم سر خودشون هم بیاد تا بفهمن مردم داغدیده کمک می خوان. مصاحبه و وعده نمی خوان !!!


پیکر نخل زمین باز به طوفان افتاد

باز هم زلزله بر پیکر ایران افتاد

یک طرف آجر و آوار به هم پیچیدند

یک طرف ضجه ی آن طفل ، که مامان افتاد !

آسمان شرم زده ، ابر خجالت آورد ...

تا نگاهش به سوی کودک گریان افتاد

شرم می کرد خلیج از همه قایقرانان ...

نخل با گریه بر آن پیکر بیجان افتاد

لمس دستان جنوبت به تن آوارم...

چون سرابی ست که در خواب بیابان افتاد

خسته ام...خسته ازین گردش بی مهر فلک...

پیش چشمان من آن سرو خرامان افتاد

باز هم وعده ی تو خالی و " یا مفت " دهید...

خوب شد در وسط سفره تان " نان" افتاد !

[ شنبه 7 دی‌ماه سال 1392 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

امروز سالگرد زلزله مهیب بم بود...یادآور پنجم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه...خاطره ساز پرواز 50 هزار نفر...در کمتر از یک ساعت ! نـُه سال پیش...اما حاشا که این خاطره تلخ به این زودی ها دستخوش مرور زمان شود و گرد فراموشی بر رخسار غمبار این واقعه بنشیند...

هر چند

ما  مردم عبرت و بیداری نیستیم. مردمی هستیم که مرگ را برای همسایه باور داریم نه برای خود . و در پستوی نا امن خیالمان زیر یک چتر مقوایی ،  توهمی از امنیت ساخته ایم و زلزله را فقط برای بویین زهرا و طبس و بم و بوشهر و اهر و هریس و ... می دانیم و می خواهیم،  نه برای خود... به همان میزان هم برای مقابله با این جلوه ی کاملا عادی طبیعت خود را به خواب خوش زده و اصلآ و ابدآ مراقب خود و عزیزانمان نیستیم... بد نیست به بهانه این روز قدم رنجه ای کنید بر چند پست  سلسله وار که با نام  { روز مبادا } کمی پیش از این نوشته ام و مطالبی برایتان به نقل از باسواد های ! این امر کپی کرده ام...شاید خواندید و شاید روز مبادایی ناگهان ، به دردتان خورد...

بگذریم

حکایت غم آلود بم در این چند عکس خلاصه نمی شود...عکس هم ، بسیار بود و هست اما به دلایلی و با چیدمانی خاص همین چند عکس را برایتان به یاد تمامی پرکشیدگان آن واقعه تلخ ،تقدیم می کنم... روحشان شاد



بدون شرح !


می روی و می شکند ، کاخ امید و آرزو ...



جواهرات خفته ات را به سینه امن کدام خاک خواهی سپرد؟


کار ! از گریه گذشته ست...


من مانده ام تنهای تنها... من مانده ام تنها...



پیوندتان با خون و خاک ، مبارک



از خاک برآمدیم و ...


دست از دنیا کشیده ام...


باز هم جای شکرش باقیست


حرف که زیاد است

اما حرف حساب ، کم است و

گوش شنوا ، کمتر !!




کامنت نوشت :

شما که زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین. لطفا ! حتما !! کامنت ها رو هم بخونین. یکی از دوستان یه شعر فوق العاده زیبا از حامد عسکری نوشته که هم متناسب با این حال و هواس هم خیلی زیباس...حیفه...از دست ندین

[ پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1392 ] [ 06:41 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

دوست گرامی و فرهیخته  روی ماه خداوند را ببوس ابتکار قشنگ یکی از دوستان را باز نشر کرده اند

وقتی که خواندم حس کردم  هم برای من و هم برای تمام دوستان که در این دنیای پر از کلک و دروغ وقت می گذرانیم خالی از لطف نیست که دمی تن به این تمرکز مثبت خالص با هدف انتشار آن در کائنات و انعکاس خوبی ها بسپریم...خدارا چه دیدی...شاید کمی آن سوی تر آنگاه که آن خوبی در حال کمانه کردن بود بر فرق خودمان هم فرود آمد !!

مدتیست حضورم در وبلاگ کمرنگ تر از قبل شده.لذا بعید می دانم حتی یکی از دوستان فرصت کنند خواهشم را اجابت نمایند.اما نا امید شیطان است

اول برای سه تن از آنانکه جایگاهی خاص برایم دارند دعا می کنم :

1- (...)در این واپسین لحظات پاییز دعا می کنم که تندرستی و دلخوشی همیشه همراهت باشند.آنقدر که مثل خیلی از چیزهای خوب دیگر از چشمت بیفتند اما ترکت نکنند

2- (...‌) پاییز در حال به پایان رسیدن است...امیدوارم غم ها و غصه ها و دل آزردگی هایت از آنان که با عینکی سیاه روح ارزشمندت را تیره می دیدند مثل پاییز به پایان برسد

3- (...) ابتدای زمستان آغاز سمفونی سپید درکنسرت زندگیست. دست و ذوق و هنرت مستدام


*

به زودی سه نقطه های داخل پرانتز را خواهم گفت.اما اگر کسی خودش فهمید و با ذکر عدد !! به من گفت کتابی به رسم یادبود شبی پر از دعا تقدیم خواهم نمود


**

دوستی کوپن های مرا سوزانده !!   خدا جوابش را بدهد  لذا از بین باقی ماندگان ! از حسرت عزیز ، گفتگو در تنهایی و  استاد حاجیان گرانقدر  دعوت می کنم که ادامه دهنده انتشار آرزوهای قشنگ باشند.


زمستانتان  زیبا


[ جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

مدتی پیش مقام معظم رهبری و یکی دونفر از مراجع محترم ، بیاناتی در مورد اینکه جمعیت افراد پیر کشور رو به تزاید و جمعیت جوانان رو به کاهش است و باید از این خارج شدن از تعادل دوری کرد فرمودند.

اصل فرمایش ایشون کاملا صحیحه و دربست هم قبوله و  باید عده ای کارشناس دلسوز بشینن و راهکار اجرایی کردن صحیح این  حرف رو بررسی و اعلام کنن.


ولی یه عده بادمجون دور قاب چین حزب باد اینبار هم تا حرفی از یه بزرگی شنیدن از اونور پشت بوم خودشونو شلیک کردن پایین . با طراحی یه بیلبرد احمقانه و پوپولیستی و خر فرض کردن مخاطبین جفنگیاتی رو نقاشی کردن و نوشتن که باعث می شه شاخ های راه راه روی سر آدم سبز بشه !! توی تموم بزرگراه های شهر های بزرگ هم سه تا سه تا !!! اینو نصب کردن!! که طرف اگه سرعتش زیاد هم بود بازم بتونه50 متر جلوتر اینو کامل ببینه و بخونه . نکنه نکته ای از دستش در بره !!!





لطفا کمی به صورت پدر در هردو دوچرخه نگاه کنین.اولی نماد یک پدر نسبتا سنتی و دومی ظاهرا کمی روشنفکر
قیافه بچه ها در اولی  خوشحال و خندون و در دومی عبوس...
چقدر طراحان این بیلبرد جنس و ذاتشون کثیف و خرابه...تازه در دوچرخه اولی  مادر حضور نداره...احتمالا رفته زایشگاه برای زایمان بچه بعدی !!!
انگار همین چند سال پیش نبود که حتی در حاشیه اتوبان ها هم می نوشتن : فرزند کمتر زندگی بهتر
کلآ ما مردمی هستیم حزب باد و دمدمی مزاج
منتظریم تا یه چیزی بشنویم و بعد خودمونو پاره کنیم . رهبر اشاره منطقی و درستی داشتن و باید راهکارهای ریشه ای برای این موضوع اندیشیده بشه. ولی یه عده همه راهکارها و مطالعات و بررسی ها رو ول کردن و چسبیدن به همون جمله فرزند بیشتر... آخه یکی نیست به اینا بگه : شماها مشکلات جوانان در بالارفتن سن ازدواج رو می دونین ؟ می فهمین ؟
جوانان پول دارن ؟ مسکن دارن ؟ شغل دارن ؟ چی دارن که باهاش و به اتکاش به تولید مثل هم بپردازن؟ برای بچه درست کردن  بجز... چیزای دیگه هم لازمه بخدا !  ادب و تربیت و فرهنگ و مسکن و نون و شیر خشک و پوشک و مهدکودک و مدرسه و ...
هیچ فکر کردین با این تبلیغات شماها یه عده روستایی یا افراد ساده دل که چند سال قبل به وعده های توخالی اون آدمک پینوکیو صفت ! واسه گرفتن وام بلاعوض یک میلیونی برای هر بچه ،دل خوش کرده بودن دوباره شروع می کنن به تولید انبوه ؟؟؟؟؟ دوفردای دیگه قیمت پوشک و شیر خشک میشه هفتاد برابر !!! هر چیزی راهی و روشی داره... اول باید مطالعه کرد. ببینیم کجای ایران ترکیب جمعیتش رو به نزول داره؟ کجا توزیع و تقسیم امکانات نامناسبه ؟  مشکلات اخلاقی و آموزشی جوانان ما کجاس که اینهمه طلاق زیاد شده؟ بعد دو فردای دیگه تکلیف چند تا بچه ی طلاق هم به این معضلات اضافه می شه.همه ی این نسل یهو می رسن به دم در دانشگاه !! یهو مهدکودک می خوان. یهو کار می خوان. یهو واسه عقد سرویس طلا می خوان...یهو میلیون میلیون قبر می خوان !!!! فکر کجاشو کردین که فقط قسمت خاک بر سریشو دارین زیاد می کنین؟
می شه یه عده از شما آدمای خنگ و مملکت به باد بده ، دهنتونو ببندین و بذارین چهار تا آدم عاقل واسه مملکت تصمیم گیری کنن ؟ 
درسته که  همان کس که دندان دهد نان هم دهد...اما عقل هم دهد...ولی کسی استفاده نمی کنه که !
توی 50 متر آپارتمان اجاره ای جا برای چندتا فرزند بیشتر و شادی های افزون تر  هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یارو نون نداره بذاره جلوی زن و بچه ش. حالا می گی بچه ی بیشتر؟؟؟تو ، مشکلات اقتصادی و مسکن و اشتغال و تربیتی و آموزشی و مهارت های زندگی رو برای ازدواج جوانان حل کن . خودشون سالی یه دونه بچه درست می کنن.
بچه بجز نون تربیت هم می خواد. گله گوسفند که پروار نمی کنیم !! انسانه !پدر و مادر انقدر دنبال نون شب بچه دویدن که شب نا ندارن در مورد تاثیر مکتب اصفهان بر تفکرات و اشعار صائب تبریزی برای بچه شون حرف بزنن...
خوب بعدش بچه ها می شن همین: یه عده لوس و ننر و بی تربیت و از خود راضی...یه عده گدا و نون خشکی و یه آدامس بخر !! و جیب بر و...یه عده هم اگه مریض بشن باید رو به قبله دراز بکشن چون باباشون پول مداوا نداره !! و باید هشت تا شیکم دیگه رو هم سیر کنه !!

18+
یه نفر نوشته بود :
فرزند بیشتر  تبلیغات نمی خواد. م.ک.ا.ن می خواد !!!

با عرض شرمندگی . من عصبانی که می شم کمتر مدارا می کنم .

[ چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

در نگاه نخست، دانستن از ندانستن بهتر به نظر می‌رسد. همچنانکه روز از شب، یا مرگ از زندگی، یا سیرابی از تشنگی.

اما این تنها در نگاه نخست است. دانستن شاید به لذت منجر شود اما همیشه به رضایت منجر نمی‌شود.

نخستین حوزه دردناک دانستن، داشتن دانش است. منظورم از دانش، مشتق و انتگرال و ترتیب عناصر جدول مندلیف و نام کرم‌های پیچیده مثل دراگونکولوس نیست. منظور من از دانستن، هر آن چیزی است که درک بهتری از محیط ایجاد می‌کند و آگاهی می‌بخشد. آن کس که اقتصاد می‌آموزد، آن کس که مدیریت می‌فهمد، مغز را می‌شناسد، فلسفه را درک می‌کند، روانشناس می‌شود، جامعه‌شناسی دغدغه‌اش می‌شود،و... «آگاهتر» می‌شود و آگاهی یعنی رنج.

رنج اینکه دردهای دیگران را می‌بینی. دردهایی که یا خود نمی‌بینند و یا نمی‌فهمند.

رنج اینکه در میانه جمع تنها می‌شوی. چیزهایی را می‌خواهی که دیگران نمی‌خواهند و دیگران در رفتار و گفتار و زندگیت، چیزهایی می‌بینند که هرگز ندیده‌ای و به آن فکر نکرده‌ای.

رنج اینکه دیگران طردت می‌کنند.

رنج اینکه دیگران قضاوتت می‌کنند.

به آن «گنگ خواب‌دیده‌ای» تبدیل می‌شوی که عالم برایش «تمام کر» است. نه زبانی برای گفتن داری و نه آن روز که بر زبان آوردی گوشی برای شنیدن خواهی یافت.

حوزه دردناک دیگر، در محیط خانواده است. به یاد می‌آورم آن زن را که برای آزمون وفاداری همسرش، در غیاب خودش صدای همسرش را ضبط کرد و در بازپخش آن، دو «نکته» بر «دانسته‌هایش» افزوده شد. نخست اینکه همسرش به او خیانت می‌کند و دوم اینکه او را یک «خرس گوشتالود» می‌داند.

آنها جدا شدند. مرد بر سر زندگی دیگری رفت تا به خدمت یا به خیانت، آن را اداره کند. اما زن، حتی در شیرین‌ترین لحظات زندگی آینده ، حتی در شنیدن دوستانه‌ترین و عاشقانه‌ترین واژه‌ها نیز، در گوشه‌های پنهان دلش، بر خود خواهد لرزید که شاید اینجا نیز در غیابم، «خرس گوشتالویی» بیش نباشم.

آن زن تا روز مرگ، با احساس یک «خرس» زندگی خواهد کرد. بی هیچ دلیلی. جز آنکه در لحظه‌ای، نتوانست بر وسوسه بیشتر دانستن غلبه کند.

حوزه آسیب زننده دیگر، محیط کار است. حرف زدن پشت سر مدیران، از جمله اخلاق‌های نادرست کارکنان است که مروری کوتاه به تاریخ مدیریت و حکومت، نشان می‌دهد که قدمتی هم‌اندازه حضور انسان بر این کره دارد. همچنانکه اخلاق نادرست مدیران نیز در این است که در گفتگو با هم‌ رده‌های خویش، برای اثبات برتری و قدرت، از اعتبار و نام کارکنان خود خرج می‌کنند. مدیرانی که مکالمه‌های کارکنان را گوش می‌دهند و یا کارکنانی که کوچکترین حرف‌های مدیران را ردیابی می‌کنند، کیفیت زندگی کاری خود را بهبود نمی‌بخشند. بلکه خود را در محیط کار شکنجه می‌دهند.

در مذاکره و ارتباطات نیز ماجرا همین است. زیادتر دانستن، الزاماً به نتیجه بهتر منجر نمی‌شود. گاه ما را به سمت رفتارهای عجولانه سوق می‌دهد و گاه چنان عنان اختیار از کف ما می‌رباید که از ادامه گفتگو باز می‌مانیم.

به نظر می‌رسد در بهشت دنیا، «دانستن» درخت ممنوعه‌ای است که اگر چه، هر کدام تا حدی به تغذیه از آن برای زنده ماندن نیاز داریم، اما هر گاز بیشتر از نیاز، دردها و رنج‌های بیشماری را به جسم و جان ما تحمیل خواهد کرد.


برگرفته از وبسایت روزنوشت های محمدرضا شعبانعلی  http://www.shabanali.com

[ سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

به قول قدیمی ها " ننه سرما " داره کم کم چادر سفیدشو پهن می کنه

امروز از روی سایت هواشناسی دیدم که دمای هوا فردا شب به منفی یک درجه می رسه . و این رسما یعنی نقطه انجماد.

خوب...با رسیدن فصل سرما یه کمی معادله ها تغییر می کنه. کلآ سرما سرعت و حرکت همه چیز رو کند می کنه

مایعات یخ می زنن . روغن ها سفت می شن. حتی تردد افراد هم با مشکل روبرو می شه

واسه همین به فکر افتادم یه سری مطالب رو یادآوری کنم. می دونم که همگی از من بهتر می دونین اینارو ...اما خوب...تکرارش که ضرری نداره.داره ؟ کلا رعایت نکات ایمنی، هرگز باعث پشیمونی نبوده.

مثلا یه انیمیشن دیدم در مورد کلاه ایمنی در محیط ساخت و ساز.


   اینجاس  


برام جالب بود. شما هم ببینین لطفا.

حالا یه سری موارد مربوط به زمستون رو با هم مرور می کنیم

( البته بعضی نکاتش محدود به زمستون نمی شه و عمومیت داره) :


یک - واسه سفرهای زمستونی حتما یکی دوتا پتوی مسافرتی توی ماشینتون داشته باشین.هم حجمشون کمه هم مواقع ضروری خیلی به درد می خورن.


دو - بعضی وقت ها ممکنه ماشین جایی گیر کنه یا سُر بخوره و از جاده خارج بشه. یا شب بنزینتون توی راه تموم بشه.اینجور مواقع کم بودن شارژ موبایل خیلی دردسر ساز می شه . لطفا یه شارژر فندکی توی داشبورد ماشینتون داشته باشین.


سه -  زنجیر چرخ ...  توضیح بدم ؟


چهار - لطفا قبل از مسافرت های زمستونی باک ماشین رو تا خرخره پر کنین !‌دقیقا تا خرخره !!!


پنج - ضد یخ ماشینتون حالش چطوره ؟ ( حداکثر عمر مفید ضدیخ در بهترین شرایط سه ساله. بعدش فقط یه آب سبز رنگ و بی خاصیته )


شش - اگه فکر می کنین که ممکنه توی راه به آب نیاز پیدا کنین یکی دوتا بطری آب با خودتون بیارین توی ماشین . آب اگه توی صندوق عقب بمونه احتمال یخ زدنش خیلی زیاده واسه همین وقتی که لازمش دارین دیگه به دردتون نمی خوره.


هفت - یه کپسول دوکیلویی آتش نشانی (یک کیلوییش عملا کارآیی لازم رو نداره) توی صندوق عقب ماشین داشته باشین.حتمآ.لطفآ.


هشت - یه تیکه بزرگ پلاستیک یا نایلون رو لوله کنین و بندازین ته صندوق عقب. حداقل 1.5 در 1.5 باشه . مورد استفاده شو بعدآ می گم !!


نُه - لاستیک زاپاس ماشینتون اوضاعش خوبه ؟ توی سرما و برف و بارون اگه پنچر کنین و زاپاستون سالم نباشه برای بردن لاستیک پنچر به یه پنچرگیری و برگردوندنش توی اون سرما هم دو سه برابر بیشتر معطل می شین هم پول بیشتری باید بدین و هم خیلی بیشتر کثیف می شین !


ده - یکی از دوستان قدیمی ابتکار جالبی داره. هر وقت می خواد با خانواده توی زمستون جایی بره دو تا بطری نوشابه خانواده رو آخرین لحظه  زیر شیر آب داغ  پُر می کنه و می ذاره توی ماشین. تا بخاری ماشین توی اون سرما بخواد گرم بشه کسایی که عقب نشستن با همون بطری ها حسابی گرم می شن‌!!


یازده - اسم مرگ خاموش رو شنیدین ؟ لطفا اتصال لوله های بخاری و پکیج و ... رو یک بار دیگه کنترل کنین. مونوکسید کربن نه بو داره نه خبر می ده !



زمستون زیبا و قشنگی داشته باشین.


راستی کسی اون انیمیشن رو که چند خط بالاتر لینکش رو گذاشتم نگاه کرد اصلا ؟؟؟!!  آیا ؟ !!!!!!


[ سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 09:54 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (14) ]

ساعت10:49 شبه

دارم مصاحبه تلویزیونی دکتر روحانی رو از شبکه یک دنبال می کنم

هر چند بقول خودش هنوز خیلی راه مونده و به قول یکی از مصاحبه کننده ها صدای باز شدن اولین قفل داره به گوش مردم می رسه و هرچند که ...

ولی این آدم انقدر با ادب و عظمت از مردم ( بدون خر فرض کردنشون ) یاد می کنه که دوباره کم کم دارم به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم

تو باعث شدی دوباره از انزوا آروم آروم در بیاییم و دوباره دنیا ما رو بجای یه مشت دزد و تروریست غیر قابل اعتماد ، یه ملت قابل تعامل ببینن

کلیدت فولاد و نشکن باد  شیخ خوش اخلاق

[ سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

نمی دونم چی شد که این فکر به ذهنم رسید

شاید رفتار مردم

شایدم چیزهایی که این روزها واسه ی من حساسیت برانگیز شده

یا شایدم خاطره خوبی که از روزهای محرم در ایام کودکی داشتم و دیگه این روزا خبری ازش نیست

امسال با اینکه خیلی کم و محدود برای تماشای دسته های عزادار و سینه زنی رفتم ولی همه ش این فکر توی ذهنم می چرخید که این روزها - خصوصا این دوروز تاسوعا و عاشورا - واسه بقیه چه جوری بوده؟

پس زحمت بکشین و اگه خاطره جالب یا خوب یا حتی ناراحت کننده ای دارین از تاسوعا و عاشورای امسال برام بنویسین

شاید به حدی رسید که بتونم تبدیلش کنم به یه پست شایدم تعدادش خیلی کم باشه و نشه ازش یه پست در آورد

با این حال و به ناچار موقتا کامنت ها تاییدی می شن تا 3 روز

لطفا زشت و زیبا نکنین

هرچی که به ذهنتون رسید رو بنویسین

بالشخصه توی همون حضور های کم و کمرنگم چیزای خاصی دیدم که ممکنه ارزش نوشتن داشته باشه . قطعا برای شما هم همینطوره

منتظرم

ممنون


پی نوشت:

( کامنت ها باز هستن)

[ شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 02:34 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (21) ]


در خودش قُدرت صد معجزه را جا داده

این دو تا دست که بر روی زمین افتاده


من همیشه در مقابل این اسم احساس خجالت می کنم . این الگو آنچنان برایم بزرگ و خارج از  حد تصور است که گاه بجای آنکه به هدف و حرکتش بیاندیشم فقط احساس یآس و کوچکی می کنم . امروز هم جو گیر ایام محرم نیستم که هی پست محرمی بنویسم . اما به تناسب زمان گاهی یک اسم برایت پر رنگ تر از همیشه می شود

و امشب ، شب عباس است.

یادم می آید زمانی که دانش آموز بودم و به اتفاق خانواده  عازم آذربایجان ، ابتدای گردنه حیران برای چای و رفع خستگی پدرم ماشین را جلوی یک قهوه خانه متوقف کرد . چند نفر از جمله صاحب قهوه خانه داستانی مربوط به یک ربع پیش را با اشاره به کامیونی پیش کشیدند که کمی آنطرف تر ، درست لبه پرتگاه متوقف شده بود . می گفتند راننده کامیون ارمنی ست اما وقتی در پیچ ها و سرازیری ها می فهمد که ترمز ندارد و بکار گرفتن تمام تجربیاتش هم بی اثر می شود بی اختیار فریاد می کشد یا ابا الفضل ...  و کامیون با آن وزن و سرعت ، آنهم در سرازیری  اما درست لب پرتگاه ، متوقف می شود...

و راننده هنوز با صورتی شگفت زده کنار کامیون روی زمین نشسته بود و به ما نگاه می کرد اما به وضوح می شد فهمید که ته نگاهش جای دیگری ست ... یک جای دور ... یک جای عجیب .

هیچ کاری به قوانین فیزیک ندارم. ترمز کامیون هنوز هم خراب بود و پمپ بادش از کار افتاده بود  و فرستاده بودند دنبال مکانیک . مسلما هر چیزی که کامیون را نگه داشته بود ترمز خالی اش نبود . نمی دانم چه بود اما ترمز نبود !


در انتهای کامنتی  در پست زیبای برادر عزیزم امپراتور بهار نوشتم که ... " کم آوردم "


حالا باز هم به اسم بلندت رسیده ام و باز مثل همیشه  " کم آورده ام "

وقتی آخر  آخر نا امیدی کسی را صدا می کنی

وقتی دستت از همه جا کوتاه است و صدایش می کنی

رسم عاشقی نیست که خانه آخر به یادش بیفتی

اما رسم میهمان نوازی ست که صاحبخانه مهربان

حتی آن آخر خط هم که یادش می افتی

باز هم می شنود و با مهربانی دستت را می گیرد

حق ندارم کم بیاورم ؟


" ای دست گیر بی دست ، مدد "

[ سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

 


بوی ماه محرم که می آید
دیگر براحتی نمی توانم  ضبط ماشین را روشن کنم. دستم کمی سست می شود و ...
از جفنگیاتی هم که رادیو پخش می کند ( حالا باز رادیو گاهی کمی بهتر از تلویزیون است و ندرتآ قابل تحمل! ) بیزارم. هر کسی را که پیدا می کنند می آورند و او هم برای مردم نسخه های من در آوردی می پیچد.حدیث می سازد و روایت خلق می کند و خرافه می بافد
اسم حسین را که می برند حالم یک جوری می شود...این اسم برای من مقدس است اما اینها که اسمش را می برند می بینم که نه از ته دل بلکه برای رزق و روزی خودشان می گویند و بدم می آید.
خوب است که حرکت های اعتقادی خودجوش است و مردمی
خوب است که مردم ما عاشق حسین اند
خوب است که معنویات تا آخرین پستوی خانه ی دل تک تک مسلمانان رفته و نشسته اما ...
بخدا از نود درصد چیزهایی که می بینم و می شنوم تهوع می گیرم
از کل حماسه حسین
هدف حسین
مردانگی حسین
اعتقاد حسین
و سیره و منش و رسالت و فلسفه اقدام حسین
فقط لب تشنه اهل بیتش را دیده اند و سرهایی که بریده شدند !!
اصلا اگر بخواهی اصل رسالت حسین را بگویی که دکان یک عده از این مردک های یاوه باف حرف مفت زن تخته می شود !
حسین یک بیعت صوری و ظاهری می کرد و بعدا به کوفه می رسید و دوباره قیام می کرد که کار برعکس می شد. اما اصول شرافت و مردانگی را از پدرش به ارث برده بود. اهل این مارموز بازی ها نبود.حسین صاف و صادق و یکدست بود. پیچ نداشت. مرد بود. گفتند نمی شود بروی کوفه. گفت باشد برمی گردم. گفتند نمی شود ! یا بیعت می کنی یا کشته می شوی گفت بیعت نمی کنم . به همین سادگی !
یعنی منافعش را نکشید وسط
آقا بیلبرد زده و برای هر شب ضجه مویه تصنعی با آن صدای کریه و گوشخراشش 2 میلیون تومان از هر مجلس ( شبی دو یا سه مجلس می روند ) مطالبه می کند.می گوید اول کارت به کارت کنید. مسیجش که رسید می آیم !!

یادم نمی آید در تمام طول عمر وقتی که گریه ام گرفته باشد تا سی چهل ثانیه بعد توانسته باشم درست حرف بزنم
آقا ظرف سه ثانیه ضجه می زند و دوباره صدایش عادی می شود و ادامه نوحه !!!! حرفه ای شده اند. !
خرافات و مزخرفات و اراجیف را هم یک بند و بدون خساست چنان به گوش ملت بی سواد می بندد که اگر نشناسی اش فکر می کنی یا علم حدیث را تا آخر خوانده یا خودش مدرس حوزه است و سواد دینی دارد.
اما بی سواد تر از خودش ، خودش است
اصلا هم کک مبارکش نمی گزد که با این خزعبلاتی که به نام دین به خورد مردم می دهد فردای قیامت جواب انحراف مردم را چه خواهد داد
از برکات !!!  گریه ی بی تفکر و بی تدبر می گوید و می بافد و می بافد و می بافد
صیحه و نعره می زند اما دریغ از دو کلام حرف حساب و آموزنده
موکب و کاروان تشییع صوری ائمه راه می اندازند
جنازه علی اصغر را می برند و دفن می کنند ! و آب و برق و نعمت خداست که حیف و میل می شود و ...در آخر هر چه شکم گنده ی بازاریست را دعوت می کنند و شام نذری بهشان می دهند !!! و ته همان شهر در کوچه های قدیمی و تاریک...گرسنگان واقعی بسیارند !!!
ملت ما هم که ...خلایق هر چه لایق . برای یک ظرف غذای نذری صدتا دروغ می گویند که به امام هشتم ده تا میمان داریم !!!یک ظرف کم است...کارد بخورد به آن شکمت...نذری برای تبرک است نه برای چریدن تا خرخره و ... خودم دیدم و شنیدم که توی صف غذای نذری ( بفرمایید غذای مفتی ) چه رفتارهای زشتی که نکردند و چه فحش هایی نثار زن و دختر و خواهر و مادر همدیگر نکردند

آقای مداح
آقای واعظ
فردای قیامت بابت تک تک کلماتی که در مقابل مردم و به اسم دین و حسین از دهانت در آمده و آخر شب بسته های تراول را در جیبت نشانده...اگر جفنگ گفته باشی ( که بسیار می گویی ) باید جواب بدهی
اگر به همان دینی که نانش را می خوری معتقد باشی ( که نیستی ) پس لابد می دانی اگر مزخرف بگویی و مردم را از مسیری که حسین و علی برای ثابت و سالم ماندنش خون دادند منحرف کنی آن دنیا باید بنشینی و هیزم هایی را که دارند برایت حاضر می کنند با دهان باز ! تماشا کنی... دیر و زود دارد ...سوخت و سوز ندارد !
طرف بابایش در آمده رفته 23 سال درس خوانده شده فوق تخصص آن وقت در یک روز اندازه تو بابت 35 دقیقه حرف یا مفتی که می زنی نمی گیرد
گریه می کنی و نعره می زنی و خرافات می گویی و پول می گیری
آن وقت کارگر بدبخت دستش زیر دستگاه پرس می رود و از کار افتاده می شود و بابت یک ماه سگ‌دو  هفتصد تومان می اندازند جلویش ! هی ....انصاف
بگیرید !! بخورید... شب عید شما هم الان است !
سر حسین و ایل و تبارش را بریدند تا ظاهرآ سر امثال شما سبز و شکمتان بزرگ تر شود...کاش لااقل حرف به درد بخوری لابلایش می زدید
افسوس که...

اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین . الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام 

[ چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 01:35 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]


تا اینجا در مورد یه سری از کارایی که قبل از زلزله باید انجام بدیم حرف زدیم

این پست فقط در مورد کارای ضروری در هنگام زلزله س. و البته چون کمی طولانی تر از پست های گذشته س لطفا حوصله کنین و کمی وقت بذارین و همه ش رو بخونین



یک - بجای دویدن، پناه بگیرین.

موقع زلزله اولین کاری که همه می کنن دویدن و فراره. چرا می دوین؟ کجا فرار می کنین؟ دقیقا کجا؟؟؟ لطفا با خودتون و توی ذهنتون تمرین کنین که هرگز این کار رو نکنین.اگه فرار کنین بخاطر کج و کوله شدن ساختمون و در و چارچوب ها ، اصلا موفق به باز کردن درها نمی شین.تازه! موقع زلزله اصلا نمی شه سریع و صحیح دوید و از ساختمونی که معلوم نیست داره می ریزه یا نه بشه سالم بیرون رفت ! ضمنا فقط که شما نیستین که زلزله رو فهمیدین و دارین فرار می کنین ! بقیه هم فهمیدن و دارن فرار می کنن... بعد اون وسط همه به هم گیر می کنین و ...روز عادیش دو نفر با هم نمی تونن از در برن بیرون. وای به حال اون لحظه و افرادی که هجوم آوردن و دری که اصلا باز نمی شه !!! برگردین و پناه بگیرین !






دو - باید قبل ازینکه زلزله بیاد ساختمون خونه رو بشناسین. بفهمین توی خونه بتنی زندگی می کنین یا آجری. خونه خشت و گلی که تقریبا دیگه توی محیط های شهری نداریم.نوع پناه گرفتن در خونه های بتنی کمی با خونه های آجری فرق داره. منظورم سقف خونه س ! سقف های آجری متلاشی می شن و هر جایی می ریزن. اما سقف های بتنی با یکی دوثانیه تاخیر و تقریبا یه تیکه پایین میان . اینجوری می تونین بفهمین که اگه همچین اتفاقی بیفته کجاها یه  کف دست واسه نفس کشیدن باقی می مونه !!



سه - اگه میز محکم و مقاوم توی خونه دارین سریعا برین زیرش وبه حالت نوزاد( خمیده) زیرش بمونین.هرچقدر سطح اشغال کمتری داشته باشین احتمال برخورد آوار به خودتونو کاهش می دین

فقط یادتون باشین میز های سه پایه وحتی چهارپایه ولی زپرتی ! اصلا جای مناسبی برای پناه گرفتن نیستن !


...

چهار - اگه روی تختخواب هستین لطفا سرآسیمه پانشین و مسابقه دو سرعت ندین.

فقط سریع از روی تخت غلت بخورین پایین و روی زمین ، چسبیده به تخت بخوابین. تا می تونین خودتونو به تخت نزدیک کنین .

مثلث حیات یا سه کنج بین اشیا محکم در مواقعی که جای دیگه ای برای پناه گرفتن وجود نداره یه جای ارزشمنده.با کمی دقت همه جا می تونین پیداش کنین.



پنج - اگه توی آشپزخونه هستین و جای مناسبی پیدا نمی کنین درست کنار یخچال و دیوار ( توی همون سه کنجی که وجود داره) بشینین و دستاتونو روی سر و گردنتون بذارین . یخچال ها معمولا انقدر مقاوم و محکم هستن که نذارن تیر آهن و بلوک روی سرتون بیفته . البته در مورد ریزش آجر اینجوری نیست منتها توی اون فضای محدود ، حجم زیادی از آجر روی شما نخواهد ریخت . این سه کنج ها رو دست کم نگیرین !



شش - اگه توی راه پله هستین فورا متوقف بشین. از نرده ها فاصله بگیرین و انتهای همون پله ، بیخ دیوار چمباتمه بشینین و پهلوتونو  محکم به دیوار بچسبونین و باز هم مثل همیشه با هر دو دست ، سر و گردنتون رو محافظت کنین. هر چقدر خمیده تر باشین بهتره.




هفت - آسانسور نه ! فقط راهرو و راه پله . 



هشت - چهار چوب در ها برخلاف چیزایی که سالها قبل به ما آموزش می دادن اصلا جاهای مناسبی برای پناه گرفتن نیستن . چون اولا خود چارچوب که به هوا وصل نیست ! به دیوارهای جانبی وصله و با ریختن اون دیوارها چارچوب هم می افته و شما  که وسط چارچوب ایستادین، باید شاهد ریختن آوار و آجر و تیر آهن روی سرتون باشین‌! در ثانی اگه چارچوب بالاش کتیبه یا شیشه هم داشته باشه همونها اولین آسیب های شدید رو به شما می زنن !





نُه -  اگه توی کوچه یا خیابون هستین فورآ از ساختمون ها ، تیر های برق ،  سیم برق و درخت های بزرگ فاصله بگیرین . به طرف محیط های باز فرار کنین

معمولا چیزایی که از این قبیل اجسام سقوط می کنن آسیب های کشنده و مهلکی به افراد می زنن:



ده - اگه پشت فرمون هستین ماشین رو به کنار جاده یا خیابون هدایت کنین و همون داخل بمونین . فقط لطفا کنار ساختمون ها و تیر برق و درخت ، و زیر پل و... هر چیزی که  امکان ریختن داره توقف نکنین. جایی بایستین که اطرافتون خالی و باز باشه



یازده - جیغ و هوار ممنوع ! فقط بلند و واضح بگید : زلزله، پناه بگیرین

با جیغ و شیون و واویلای شما بقیه هم هول می شن و بی هدف شروع به دویدن می کنن ! شما که دلتون نمی خواد باعث افزایش آسیب به بقیه بشین؟


دوازده - معمولا زمان اصلی زلزله خیلی طولانی نیست . اگه زلزله تموم شد و دیدین که تقریبا ارکان خونه سالمه و می شه از خونه  خارج شد حالا وقت جنبیدنه !! سریع و از سالم ترین و مطمئن ترین راه خودتونو از خونه خارج کنین و بعدش هم ازساختمونها دوری کنین. همیشه بعد از زلزله ، نوبت پس لرزه هاس که اگه ساختمون آسیب دیده باشه احتمال اینکه با پس لرزه ها فروبریزه خیلی زیاده . پس اگه بعد از زلزله هنوز سالم موندین و راه برای فرار از ساختمون هست فرار کنین


سیزده - اگه آوار فرو ریخت و شما زیر آوار گیر کردین باید کار سختی رو انجام بدین . و اون کار  اینه :

خونسرد باشین. با داد و فریاد انرژیتون رو هدر نکنین . اصلا معلوم نیست کمک کی می رسه ! پس خودتونو تحلیل نبرین.آروم باشین. در دقایق اولیه هیچ کس به کمکتون نمیاد. حتی افراد خانواده !حداقل دو ساعت طول می کشه تا کمک برسه. سعی کنین آروم باشین و زیاد جنب و جوش نداشته باشین  . ممکنه بقیه آوار هم بریزه روی شما. اگه زیر میز یا جایی گیر افتادین که هوا جریان داره نگران نباشین. شما لا اقل تا سه روز می تونین زنده بمونین. موقع زلزله برق قطع می شه و همه جا تاریکه. پس سعی کنین با گوش دادن به صداهای بیرون خودتون بفهمین که شب شده یا نه . طی روز هر چی داد بزنین کسی صداتونو نمی شنوه اما موقع شب اگه هر پنج دقیقه یکبار سوت بزنین یا فریاد بکشین حتما صداتونو می شنون


چهارده -  و آخرین و مهم ترین نکته اینکه : اصلا فکر نکنین که زلزله فقط مال بم و ورزقان و طبس و منجیل و قائنات و بویین زهرا و بوشهر و ... بود . مکان و زمان زلزله توی کشور ما که مستقیما روی نوار زلزله آسیا قرار داره می تونه همین الان باشه... گسل بم که باعث اون خرابی وحشتناک شد دو هزار و پونصد سال بدون لرزش بود و به همین خاطر اصلا حتی شناسایی هم نشده بود . ولی این اژدهای خفته یهو بیدار شد و بقیه رو به خواب ابدی برد

اگه تضمین می دین که توی شهر شما هرگز زلزله نمیاد که ... بحثی نیست .لطفا آدرس محل و شهرتون رو بدین که ما همراه با کل کشور بیاییم ساکن اونجا و همسایه شما بشیم !

اما اگه کمی منطقی هستین و می دونین کارای طبیعت حساب و کتاب نداره ( داره ها ...منتها با حساب و کتاب ما قابل سنجش نیست) پس فکر کنین که اگه همین امشب وسط سرما و بارون و برف...توی شهر شما زلزله بیاد کجای کارین؟


سلامت و سربلند باشید

[ شنبه 11 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

( تقدیم به تو )


دل از ستاره بریدی ، به ماه جان دادی

سحر نیامده ساعت به من نشان دادی


من از دلی که به موی تو بسته ام گفتم

تو با کنایه سر زلف خود تکان دادی


مگر قرار نشد که تو مال من باشی؟

دوباره سهم دلم را به دیگران دادی؟


برای کارد که بهتر فرو رود ، این بار

تو باز آدرس قلب و استخوان دادی


بهار رفته و  رفته ست مـِهر پاییزی

تو هم نشانی خود را پی خزان دادی


"وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم"

خدا ! چه درد غریبی به شاعران دادی ...


چه خواب خوب و قشنگی، فقط بگو دیشب

چرا مرا وسط خواب خوش تکان دادی؟




(سرزمین آفتاب)

[ جمعه 3 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]


تقارن با هفته اخیر که به اسم : هفته ایمنی و مقابله با زلزله و بلایای طبیعی نامگذاری شده باعث شد نوشتن سومین پست ( روز مبادا) رو جلو بندازم .

واقعیت اینه که ما معمولا برای مقابله با اینجور وقایع هیچ آمادگی قبلی نداریم.

بهتره از یک قدم عقب تر شروع کنم : تموم اقدامات ما برای کاهش آسیب در مقابل بلایای طبیعی ( و غیر طبیعی که بهشون حوادث انسان ساز می گیم) در سه مرحله کلی خلاصه می شه : 1- قبل 2- حین ، و 3- بعد از اتفاق

امروز سعی می کنم مطالب رو فقط در محدوده شماره یک یعنی اقدامات قبل از بحران (بصورت ویژه : زلزله) عرض کنم:


یک -  توی پست اول ( روزمبادا ) در مورد کیف نجات حرف زدم.الان تکرارش نمی کنم. فقط دوباره تاکید می کنم که حتما حتما این کیف رو تهیه کنید. لطفا امروز !! فردا دیره !


دو - بدون ایجاد استرس در مورد زلزله با افراد خانواده حرف بزنین.ضررهای نگرانی الان خیلی کمتر از ضررهای وحشت فرداس.


سه - مسیر های خروج از ساختمون و محل رو شناسایی کنین


چهار - شناسایی نقاط امن منزل


پنج - محکم کردن وسایل منزل سر جاشون



چون بعد از زلزله همین وسایل خونه کلی آسیب و جراحت به اهل خونه وارد می کنن . مثل :گلدون های آویز دار ،تلویزیون ،  کمد ها ، قفسه ها ،دکور ها ، تابلوها ، لوسترها ، میز توالت ، ساعت دیواری ، کامپیوتر... 



وسیله ای که با یه فوت می افته روی سر مثلا یه بچه چهار ساله  مسلمآ بهش آسیب شدید وارد می کنه



شش - سیم‌کشی فرسوده برق و لوله‌کشی نامطمئن گاز و آب رو حتما اصلاح کنین. چون آسیب های زلزله تازه با پایان زلزله شروع می شن !!


هفت - توی کمد ها و قفسه ها  وسایل بزرگتر یا شکستنی رو در طبقات پایین تر بگذارید و وسایل سبک رو بالاتر بچینین


هشت - هم خودتون یاد بگیرین و هم به بقیه اهل خونه یاد بدین که موقع زلزله چه کارهایی باید بکنن و چه کارهایی نباید بکنن . پناه گرفتن صحیح یکی از این باید هاست ( که در پست بعدی مشروحش رو می نویسم )

[ سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

یکی دوتا از دوستای عزیز گوشزد کردن که  اینها که در پست قبل نوشتم ،تموم توصیه های ایمنی و اورژانسی و اضطراری نیستن و موارد متعدد دیگری هم هست .. صد البته نظرشون درست بود .منم عذر خواهی کردم  و قول دادم به قدر سواد و بضاعت اندکی که دارم بقیه ش رو خواهم نوشت. و حالا ادامه همون ماجرا:



یک:

اگه با صحنه قطع عضو کسی روبرو شدین اینو بخاطر بسپرین که عضو قطع شده اگه در شرایط ایده آل نگهداری بشه  بین 8 تا 12 ساعت زنده می مونه و قابل پیوند مجدد هست.پس فورا عضو قطع شده ( مثلا انگشت  اون فرد رو ) با سرم فیزیولوژی که توی تموم داروخونه ها هست شستشو بدین.بعد لای دو تا گاز استریل بپیچین و دوباره با سرم فیزیولوژی گاز استریلها رو بشورین و خیس کنین. حالا عضو رو که توی گاز پیچیدین بذارین داخل یه کیسه فریزر و کاملا هوای کیسه رو تخلیه کنین. بعد بذارینش توی حداقل 6 تا کیسه دیگه .از بسته بودن کیسه ها و عدم ورود و خروج آب و هوا که مطمئن شدین کیسه رو بذارین داخل آب سرد .

دقت کنین: آب سرد نه آب یخ !و نه حتی الکل. آب یخ باعث می شه کلیه بافت ها بمیرن و الکل هم درجا تموم بافت ها رو  از بین می بره و صددرصد غیر قابل پیوند می شه ! آب سرد آبیه که دماش بین1 تا 4 درجه سانتیگراد باشه. نه بیشتر و نه کمتر 



دو:

اگه کسی زمین خورد و سرش به جایی خورد اما ظرف چند دقیقه اظهار کرد که : نه ...مرسی ...خوبم  اصلا به حرفش اعتماد نکنین. ازش بخواین که سه تا کار رو انجام بده که به اختصار به این سه تا کار می گیم : لحد (ل.ح.د)

1- ازش بخواین لبخند بزنه. و یا حتی زبونشو بیرون بیاره.اگه لبخندش ناموزون بود یا اگه زبونش به یه طرف کج شد فورا به 115 زنگ بزنین

2- ازش بخواین حرف بزنه و یه جمله ساده رو تکرار کنه . مثلا بگه : امروز که میومدم توی راه هوا خیلی سرد بود. اگه آسیب به بافت های مغریش خورده باشه مسلما نمی تونه جمله رو  صحیح ادا کنه یا تموم کنه

3-ازش بخواین درست راه بره.روی یک خط مستقیم.اگه کمی لرزش یا انحراف داشت بازم معطلش نکنین و الو؟ 115 ؟



سه :

اگه کسی مشکل تنفسی داره و شما نمی دونین دلیلش چیه ، مثلا رسیدین توی یه اتاق و دیدین طرف روی زمین ولو شده یا پشت میزش نشسته و وا رفته و علتشم معلوم نیست اولین کارتون چک کردن مسیر تنفسش باشه.اگه چیزی سر راه تنفسش نیست (حتما توی دهنشو تا جایی که امکان داره نگاه کنین که چیزی راه تنفس رو مسدود نکرده باشه) فورا اونو روی زمین بخوابونین . بعد چانه فرد رو  رو به بالا بگیرین. اینجوری مسیر تنفس باز می مونه. امتحان کنین خودتون. سرتون رو بگیرین بالا و سعی کنین آب دهنتونو قورت بدین . امکان نداره بتونین ! با اینکار خودبخود مسیر مری بسته و نای باز می شه!

اگه تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی رو هم بلدین که چه بهتر . وگرنه لطفا سرچ کنین یا از یه پرستار سوال کنین. کمی مفصله و اینجا امکان توضیحش نیست. اما اصطلاحا به این عملیات می گن :  C.P.R



چهار:

اگه کسی رو برق گرفته بهش دست نزنین. چون برق 220 ولت براحتی از بدن یک نفر به بدن نفر بعدی هم منتقل می شه. 

اول با یه وسیله غیر فلزی  مثلا چوب یا پلاستیک ( هر چیزی که دم دستتونه. مثلا کنترل تلویزیون ، کاسه پلاستیکی یا بلور یا ...) سیم برق رو از بدنش جدا کنین . اگه نمیشه و شما هم کفش پاتونه  اون فرد رو با لگد از سیم یا کابل برق جدا کنین . نترسین. هرجاشم بشکنه بهتر از مردنه . اینجا دیگه اگه تا رسیدن اورژانس صبر کنین ممکنه دیگه خیلی دیر شده باشه و حتی اگه بلد هم نیستین که درست انجام بدین مهم نیست  . فقط سریع اینکارا رو بکنین:

فرد رو سریع بخوابونین زمین و کف دست چپ رو بذارین وسط جناغ سینه ش. کف دست راستتون رو بذارین پشت دست چپ و محکم و به حالت شوک دادن، فشار بدین .جوری که جناغ سینه ش لا اقل 3 سانتیمترفرو بره و برگرده. 15 ثانیه و هر ثانیه یکبار اینکارو انجام بدین. بعد سه تا تنفس مصنوعی و دوباره همون حرکت قبلی

اینکار رو تا رسیدن اورژانس  NON- STOP  انجام بدین. اگه تنفس و نبضش برگشت عملیات رو قطع کنین



پنج:

لطفا به افرادی که تصادف کردن اصلا !!!!!  دست نزنین . نذارین بقیه هم دست بزنن.


شش:

اگه احساس کردین که همزمان قفسه سینه  و بازوی چپتون تیر می کشه  و ممکنه که حمله قلبی بهتون دست داده باشه این کارهارو سریع انجام بدین چون تقریبا 8 ثانیه زمان هوشیاری خواهید داشت و بعدش روی رفتارتون کنترلی نمی تونین داشته باشین :

1- بنشینید . هرگز نخوابید. اگه بخوابید لخته های خون با سرعت به طرف مغز هم حرکت می کنن

2- شروع کنین به سرفه های محکم و کشششششدااااااررررر . اینکار در حکم ماساژ قلبی براتون عمل خواهد کرد و ضمنا سطح هوشیاری شما رو حفظ می کنه .  سرفه رو قطع نکنین .

3- به دوست یا هر کسی که می تونه فورا خودشو به شما برسونه زنگ بزنین . در غیر اینصورت فورا به 115 تلفن کنین


هفت:

یه زخم ، یعنی پارگی پوست و ایجاد راه نفوذ انواع میکروب به داخل بدن و به داخل خون !

پس زخم از هر نوعی که باشه احتیاج به پانسمان داره . یه عده روی سوختگی خمیر دندون می مالن ! که کار بسیار اشتباهیه و باعث بدتر شدن بافت سوخته می شه.زخم های عادی باید با بتادین یا سرم فیزیولوژی شسته بشه  و بعد با گاز استریل و باند بسته بشه. سوختگی هم حتما باید پماد ضد سوختگی دریافت کنه . بعد با گاز های وازلینی ( یه نوع گاز استریل چربه که مخصوص پانسمان سوختگیه) پوشیده بشه و نهایتا هم پانسمان ملایم بشه ! سفیده تخم مرغ تازه برای روی سوختگی خیلی خوبه به شرطی که قبل از پانسمان از روی سوختگی پاک بشه.

نکته :

زخم یعنی خروج خون از بدن . و باید به هر روشی که مقدوره جلوی خونریزی گرفته بشه. پس اگه هیچی دم دستتون نیست دستتون رو بذارین روی زخم و محکم فشارش بدین. اگه امکانش هست عضو مصدوم رو بالا ببرید تا جریان خون کند بشه و پلاکت ها فرصت انعقاد در محل بریدگی رو پیدا کنن



راستی ! هرگز جلوی عطسه تون رو نگیرین . ممکنه باعث پارگی مویرگ ها در ناحیه شقیقه هاتون بشه


* امیدوارم اینها براتون فقط در شکل تئوری بمونن و هیچکدومتون بهشون نیاز پیدا نکنین. در روز مبادای (سه) سراغ موضوعات سیل و صاعقه و زلزله و... می ریم.اگه برای اون پست حرف یا پیشنهادی دارین ممنون می شم  که بنویسین.

[ دوشنبه 8 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

مرغ همسایه غازه؟ مرگ فقط در خونه همسایه رو می زنه ؟ دزدا فقط سراغ بقیه می رن؟ این زلزله ها که تلویزیون نشون می ده فقط مال دیگرانه ؟

تاحالا از خودتون پرسیدین که اگه یکی از این اتفاقات برای شما هم بیفته واکنشتون چیه؟

حسب تجربه های عینی یا شخصی یا... یه سری حرف براتون دارم که امیدوارم همه تون بخونین و بعدش هم جدی بگیرینش:


یک:

( فرقی نداره آقا هستین یا خانوم ) اگه پشت فرمون بودین و یهو یه نفر با هر بامبولی نشست توی ماشینتون و قصد زورگیری داشت ( اینا همیشه حداقل چاقو یا تیغ موکت بری همراهشون دارن که خیلی از چاقو بدتره) لطفا هول نشین.جیغ و داد هم نکنین.چون هم طرف جری تر می شه و ضمنا هیچکس هم به کمکتون نمیاد.اینو جدی می گم! بجای این ننه من غریبم بازیا تمرکزتون رو حفظ کنین و بجای جر و بحث و خواهش (که تقریبا همیشه بی اثره ) فقط و فقط پاتون رو تا ته روی گاز فشار بدین و  وقتی سرعت گرفت خیلی محکم ماشین رو از سمت جلو-راست به اولین شیء محکمی که دیدین بکوبین. درخت ، ماشین ، جدول خیابون ، دیوار خونه...

مطمئن باشین که بخاطر کمر بندایمنی و اینکه دودستی فرمون رو چسبیدین خودتون آسیبی نمی بینین.ولی اون زورگیر با شدت هرچه تمامتر می خوره به شیشه و بعدش نه می تونه ماشین رو بدزده نه شما رو !به محض برخورد با هدف هم در رو باز کرده و فورا از ماشین فرار کنین

بهتون قول می دم اینکار بیش از 5-6 میلیون تومن (در شرایط نرمال) بهتون خسارت نمی زنه- حالا اگه پرادو یا سانتافه دارین این مبلغ مسلما بیشتره اما هرچی هم که باشه خیلی بهتر از اینه که خودتون و ماشینتون رو با هم ببرن و ...5-6 تومن در قبال زنده یا سالم موندن پول زیادی نیست ! دوباره تاکید می کنم.نترسین و تا ته گاز بدین.اون کمربندشو نبسته و خیلی شدیدتر از شما آسیب می خوره !!!


ضمنا اگه پیاده هستین و فرد یا افرادی شمارو محاصره کردن ، خودکار و خصوصا روان نویسی که توی جیبتون دارین گاهی در حد یه خنجر می تونه به دردتون بخوره. اگه از دو طرف شمارو محاصره کردن درش بیارین و بدون اینکه از دستتون رها بشه با تمام قدرتتون به نقاطی از بدن فرد مهاجم مثل : کف دست ،بازو، ران ، ساق پا و... فرو کنین.اونم چند بار و سریع. مراقب باشین یه وقت توی چشم و گردن و شکم یا حتی پهلوهاش نزنین چون ممکنه فورا بمیره و شمارو به جرم قتل... بگذریم !



 دو :

- توی پارکینگ ها ،خیابونا و کوچه های خلوت به محض اینکه نشستین توی ماشین اولین کار شما قفل کردن درها و بالا کشیدن شیشه ها باشه. قبل از سوار شدن هم یه نگاهی به اطرافتون و همینطور به هر چهارچرخ ماشین بندازین- در حد پنج ثانیه - ضرر نمی کنین !شگرد خیلی از اون آدما اینه که عمدا یک یا دو چرخ رو پنچر می کنن تا شما معطل بشین و در نهایت حداقل کیف شما رو خواهند برد !!

- وقتی هم با ماشینتون که پنچر شده روبرو شدین اول وسایلتونو بذارین توی ماشین و با سوئیچ !در ماشین رو قفل کنین و بعد زنگ بزنین شوهری ، برادری ، دوستی...بیاد کنارتون . به رهگذر های عبوری اعتماد نکنین. ممکنه از قبل با سارق هماهنگ کرده باشن ! آقایون عزیز هم خیلی دچار اعتماد به نفس در حد لالیگا نشین ! از مرحوم روح الله داداشی که قویتر نیستین !

- اگه سارق ها سوئیچ ماشین رو خواستن سوئیچ رو پرت کنین توی خونه مردم!

- و اگه کیف شمارو کیف قاپ ها گرفتن و کشیدن خواهش می کنم شما کیف رو رها کنین . چون اونها رها نمی کنن و بعدش ممکنه صدمات بسیار شدیدی بهتون وارد بشه.


سه :

توی ماشین همیشه وسایلی مثل بطری آب ( پُر) چراغ قوه ، فندک ، یه چاقوی چندکاره ،یه پتوی مسافرتی کم حجم و مقداری سیم داشته باشین. شارژر فندکی موبایل هم لازمه که داشته باشین . من به خیلی از دوستام گفتم و گوش نکردن و بدجوری گیر کردن . شما لطفا گوش کنین.یه کیف کوچولو حاوی باند وبتادین هم بذارین پشت ماشین. گناه که نداره؟

یه چیز مهم : هرگز توی ماشینتون ظرف بنزین نذارین.چون بیشتر از چیزی که تصور می کنین خطرناکه. رسما یه بمب متحرکه. ولی چهارلیتری خالی داشته باشین.


چهار:

اگه توی خونه نشستین و دارین سریال تماشا می کنین یا خواب هستین و لباس چندان مناسبی برای حضور در خیابون تنتون نیست...یهو زلزله بیاد چیکار می کنین؟

اینا رو لطفا یادداشت کنین:


دو سه تا بسته بیسکوییت.چند تا کنسرو-ترجیحآ غیر گوشتی- نان ( نوع خشک شده ش که خیلی وقته توی سوپر مارکت ها می فروشن و حالا حالا ها فاسد نمی شه)دوتا پتو مسافرتی کم حجم.دوسه تا بطری پلاستیکی آب. یه سری کپی از تمام مدارک مثل شناسنامه و کارت ملی خودتون و اعضای خانواده و پایان خدمت و سند خونه و ماشین و ...چراغ قوه ، فندک،یه مقدار پول نقد ،یکی دو دست لباس نرم و کم حجم و یه بیلچه ی تاشو ی کوچیک


همه اینا رو بذارین توی یه کوله یا ساک کوچیک و در نزدیک ترین محل نسبت به درب خونه قرار بدین و به بقیه اعضای خونه هم بگین که همچین چیزی اینجاس تا موقعی که لازم شد از خونه فرار کنین برای برداشتنش بیشتر از نیم ثانیه معطل نشین

البته دو تا نکته داره : 1- زمانی که می رید مسافرت از اونجا برش دارین.چون ممکنه خیلی به درد دزد ها بخوره 2- زود به زود بهش سر بزنین و مواد فاسد شدنیش رو با مواد جدید جایگزین کنین


پنج:

اگه از مهمونی یا مسافرت برگشتین و دیدین در خونه بازه داخل نرین.یا همسایه ها رو صدا کنین یا پلیس رو. دارم می گم داخل نرین! قهرمان بازی هم در نیارین


شش:

اگه غذای روی اجاق گاز آتیش گرفت کافیه یه ظرف آب بهش بپاشین تا خودتون و تموم آشپزخونه رو آتیش بزنین !!!

بله !

آب روی روغن مشتعل ریختن  عین بنزین پاشیدن به آتیشه. کلیپ هاشو سرچ کنین تا باورتون بشه !

فورا یه پتو یا حوله بزرگ رو خیس کنین و بندازین روی آتیش. آتیش خفه می شه. ولی آب نپاشین . منتظر ادامه داستان و تماشای صحنه هم نشین. فوری شیر گاز رو قطع کنین و هرگز برای خاموش کردن اجاق به طرفش نرین !


هفت:

گاهی چیزی می پره توی گلوی یه نفر.

بخدا راه تنفس اون آدم - چه بچه باشه چه بزرگسال - با جیغ زدن شما باز نمی شه .

فورا با کف دست چند تا ضربه خیلی محکم بزنین پشتش . اگه بزرگساله  20 سانتیمتر پایین تر از گردنش و وسط دوتا کتفش

و اگه بچه س اول پاهاشو با یه دست بگیرین و بچه رو سر و ته ( آویزون) بگیرین بعد 10 سانتیمتر پایین تر از گردنش و وسط کتفاش !

زمان زیادی ندارین ! پس لطفا محکم بزنین !


هشت:

زحمت های برادران عزیز پلیس رو نادیده نمی گیرم ... ولی دوستان ، اینا سرشون شلوغه. معمولا دیر می رسن.

عوضش اگه با حادثه ای روبرو شدین به 125 - آتش نشانی-  و 115- اورژانس - زنگ بزنین و بدون جیغ و ناله و خواهش خیلی سریع در حد یک یا فوقش دو جمله ! مشکل رو بگین و آدرس رو هم واضح بدین . توی تلفن زار نزنین و گریه نکنین ! واضح صحبت کنین


نه :

اگه  کسی دچار سوختگی شده مطلقآ روی محل سوختگی  خمیر دندون نمالین ! فقط بگیرینش زیر شیر آب سرد !


ده :

و در آخر ، اگه به صحنه  شکستگی یا سقوط یا تصادف  رسیدین به فرد مجروح دست نزنین.اگه هم خیلی لازم و واجبه سعی کنین تکونش ندین و مطلقا هیچ جای اون فرد رو نَکِشین !!


امیدوارم جمله ای که در اول همین پست نوشتم رو یکبار دیگه بخونین . شاد و سلامت باشید


[ شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

نزول جاودانه مهربانی‏هات،

بر شوره‏ زار تنهایی زمین، خجسته باد



بوی خوش کدام بهار است که شامه زمین را می‏ نوازد؟

این همه پروانه شناور در هوای عشق، زاده کدام لبخند است؟

هوای پیراهن کدام یوسف است، که دنیا رابه سرمستی فرا خوانده است؟ 

آری!ین رستاخیز عشق است. زمین، به میهمانی آسمان می‏ رود.

اهالی ملکوت، کجاوه هدایت را به دوش گرفته ‏اند... 




تاسف نوشت:

الان توی تلویزیون داشتن اعلام می کردن که پرچم بالای گنبد حرم مطهر امام رضا (ع) رو به قصد تمسک و توسل مردم ، می برن که دور کشور بگردونن و مردم به اون پرچم متوسل ! بشن و شفا بگیرن و ...

خدا ما بت پرست ها رو به راه راست هدایت کنه 

امام و راه و سیره و رسالتش رو ول کردیم چسبیدیم به پرچم بالای گنبد حرمش... 

[ سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

( تقدیم به تو )



کمی بهتر از من ، به من سر بزن

به یاد گذشته بیا در بزن


و در جیب هایت ستاره بریز

به غم ، باز از پشت خنجر بزن


بیا پرده ها را عوض کن و بعد

به سقف دلم رنگ بهتر بزن


نگاه تو از اولش مست بود !

رعایت کن ، اینبار کمتر بزن!


نمی خواهم از این لبه بپرم

فقط باورم کن، بگو پر بزن...



( سرزمین آفتاب )

[ پنج‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]


تقدیم به تو...



یک نفر نیمه شب هوس کرده ،قاطی و بی قرار می آید

مست می خوانَد و صدایش هم ،از ته لاله زار می آید


تا سکوت تو مثل یک شیشه ست، دست من بی قرار یک سنگ است

حنجره ، مشت، اشک و فریاد ، شعر من بی شعار می آید


شب نشسته سیاه و رمز آلود ، صبح فردا هنوز در خواب است

باز گم شد نشانه ی خورشید ، که از آن کوهسار می آید 


خنجر تیز صبح را بردار، با گلوی شب آشنایش کن

برنوی کهنه ام صبوری کن، آخرین تک سوار می آید...


*ویرایش شد

(سرزمین آفتاب)

[ شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (14) ]

تقدیم به تو



آن سوی شهر من ، همه فریاد می زنند

سردند و دم ز گرمی مرداد می زنند


تا زنده اند ، زمزمه شان ذکر :مُرده باد !

تا هر که رفت ، حرف زنده باد می زنند


با ادعای نور ، رفیق سیاهی اند

آتش به هر چه خاطره و یاد می زنند


نامردمان همیشه لگد های خویش را

بر شانه های سرو ، که افتاد می زنند


" آواز عاشقانه ما درگلو شکست "

قیصر کجاست؟خرمگسان داد می زنند !



(سرزمین آفتاب)

[ سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (12) ]

پرده اول: گرما

گرمای تابستان و فاصله طولانی با تعطیلات قبلی و کمبود استراحت، یاسر و همسرش رو هوایی کرد که یه سفر تا سواحل شمال برن و هم تنی به آب بزنن هم یکی دو روزی اونجا تمدد اعصاب کنن

توی مسیر مارپیچ شهرشون تا شمال چندتا پلیس و ماشین مقوایی و واقعی دیدن.اما هیچکدوم از اینا واسه کمک به ترافیک نبود.ترافیک سنگین بود و یک ساعت طول می کشید تا 100 متر بری جلو و خبری ازپلیس و همکار و همیارهاش هم نبود که به داد مردم برسن توی این گرما . فقط کمین کرده بودن ( دوکیلومتر جلوتر و فارغ از هیاهوی ترافیک! ) که چرخ ماشین کسی از خط وسط جاده رد بشه تا یه جریمه 40 تومنی ناقابل بذارن کف دست طرف و عجالتآ اعصاب آدم رو اول مسافرت رو به گند بکشن . شمال هم همه جا شلوغ و ترافیک و گرما... به ناچار تنها پناهگاه ، همون ساحل دریاس !


پرده دوم: لباست رو بپوش واسه شنا !

طرح سالم سازی ساحل ! به هر چیزی شبیه بود بجز سالم سازی. ماسه هاش پر از زباله و آشغال...پول و وسایلت رو هم یا باید بگیری توی مشتت یا اگه بذاری زمین دیگه رفته ! بیست متر هم بیشتر حق نداری توی آب جلو بری...که با این سواحل لایروبی نشده آب فوق فوقش تا زیر زانوت می رسه.جمعیت هم  که ترکوندن و انقدر محدوده طرح کوچیکه که سرریز جمعیت از نایلون های آبی که بجای دیواره های طرح استفاده می شد بیرون زده بود و کل ساحل رو گرفته بود. یاسر با دیدن این اوضاع ترجیح داد توی آب نره و همون لب ساحل کنار همسرش روی شنهای داغ کمی بشینه...تعجب کرده بود...اینهمه آدم و فقط یه ناجی غریق !!! عوضش تا دلت بخواد سرباز و ستوان و گروهبان نیروی انتظامی که یه بند سوت می زدن و امر و نهی می کردن. حالا در مورد سلامت شناگر ها هم نبود دستوراتشون. فقط نخند . برو کنار . جمع نشین . خانوم پاشو . آقا رد شو...  بود

لباس همسر یاسر کاملا پوشیده بود با این وجود مامورها بازم اذیت می کردن. در حالیکه فقط 500 متر عقب تر  و لب خیابون خانوما جوری لباس پوشیده بودن که انگار ساحل آنتالیاس وهیچ ماموری هم مزاحمشون نمی شد !!!

یه ستوان به یاسر که مایوی بلند تا زیر زانو پوشیده بود پیله کرد و شاهکار خودشو  رو کرد:

آی آقا ! برگرد لباست رو بپوش وبعد بیا برو توی آب !

دهن یاسر از تعجب وعصبانیت باز مونده بود...

" همه دنیا می خوان برن توی آب لباس شنا می پوشن من برم پیراهنمو بپوشم که برم توی آب؟؟؟؟ اینجا دیگه کجاس؟

بجای اینکه توی دریای به این آرومی چهارتا  ناجی اضافه کنن که سلامت مردم تامین بشه

چهارصد تا مامور گذاشتن که دوروز سفرت رو به کامت حروم کنن ولی کمکی ازشون بر نمیاد و اگه بگی کیف منو زدن یا ماشینمو دزدیدن خیلی طلبکارانه زل می زنن توی چشمت و رک بهت می گن: چشمت کور می خواستی مراقب باشی !!! "

یاسردیگه تحمل نکرد

سه تومن داد به پسرکی که سایبون اجاره می داد و آدرس یه ساحل پرت و خلوت و آروم رو در خارج از شهر گرفت . نیم ساعت بعد کنار یه ساحل آروم و خلوت و نسبتا تمیز بیرون شهر ترمز کردن و پیاده شدن و رفتن توی آب

نه خبری از دزدا بود نه خبری از مامورا که مسافرت رو کوفت آدم کنن.

خودش بود و خلوت و دریا و آفتاب...


پرده سوم :  ... 

همسر یاسر کنار ساحل می دوید و جیغ می زد

نیم ساعت تمام دوان دوان صد بار تا لب جاده رفته بود تا کمک پیدا کنه و باز دست خالی و تنها همان مسیر رو تا ساحل برگشته بود. بالاخره دوموتور سوار رسیدن و  اولی به 115 و 125 زنگ زد و دومی مسیری رو که همسر یاسر نشون داده بود نشونه گرفت و به سینه دریای آروم و خونسرد زد ولی دست خالی برگشت

بالاخره یک ساعت و نیم گذشت تا یه قایق آبی - نارنجی رسید و رفت و گشت و برگشت.اینبار توی تورش...یاسر برای همیشه به خواب رفته بود...


پی درد نوشت:

دوستی تعریف می کرد که برادرش توی یه کشور خارجی استخدام شده که نجات غریق باشه.می گفت توی عکس هاش بیشتر از مسافر وشناگر می تونی نجات غریق ببینی و حتی اگه دریا طوفانی بشه حق نداری مردم رو از شنا منع کنی . موظفی مراقبتت رو ببری بالاتر . وقتی برادر همین دوستم به یه شناگر اعتراض کرده که آقا دریا طوفانیه بیا بیرون

شناگر با عصبانیت بهش جواب داده : تو از دولت حقوق می گیری که مراقبم باشی تا من توی این آب و هوا بتونم شنا کنم .وگرنه دریای آروم دوتا ناجی بیشتر لازم نداره

یاد سواحل خودمون افتادم

ناجی که یا نداریم یا فقط یه دونه داریم که اونم سرش توی گوشیشه !!

ولی تا دلت بخواد ساحل پر از مامور و سربازه و مردم رو از جاهای شلوغ و پر جمعیت که اگه اتفاقی هم برات بیفته چهار نفر هستن که به دادت برسن کیش می کنن به طرف سواحل به ظاهر امن و آروم و ...یاسر ...قربانی همین کارکرد غلط پلیس و بقیه مسوولان کنار دریاس  اینجا را بخوانید

طبق آمار روزانه نزدیک به 20 نفر در سواحل شمال غرق می شوند

خجالت آوره . فقط بلدیم ادعا کنیم و حرف مفت و شعار  الکی تحویل مردممون بدیم...


*

ممنون از مسافر عزیز بخاطر کمک در ویرایش این پست.


[ شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:39 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

یه روزایی این ضرب المثل معنا داشت

یعنی به ازای دو تا آدم بد حساب هشت تا هم آدم خوش حساب توی این مملکت پیدا می شد

امثال و حکم و ضرب المثل هایی هم که بین مردم وجود داشت باعث تقویت این روحیه می شد

ولی امروز یه ضرب المثل قدیمی خیلی بیشتر از اون بالایی کاربرد و مورد مصرف پیدا کرده :


" پولت رو به رفیقت قرض نده ، وگرنه یا پولتو از دست می دی یا رفیقتو "


من می خوام یه عبارتم بهش اضافه کنم اونم اینه :

"...یا هردوشو "

طرف اومده با هزار خواهش و تمنا و زبون بازی یه مبلغی قرض گرفته.رفیق سالهای دور و درازم بوده.گفته چهار روزه میارم. گفتم تو هفت روز دیگه برسون که خودم شدیدآ لازمش دارم . ولی به احترام خیلی چیزا همون هفت روزه هم بیاری کار منم راه می افته. آقا رفته سه ماه پیداش نشده. بعد که بهش زنگ زدم ریجکت می کنه.بعد هفته بعدش زنگ می زنم خاموشه.یه ماه بعد زنگ می زنم می گه کارم گیره.خلاصه 11 ماه دویدم دنبال پولم.انقدر ریز ریز آورد یا فرستاد یا ریخت به حسابم که نفهمیدم یه پول  قلمبه ( حالا به نظر شما ممکنه مبلغش خیلی قلمبه نباشه ولی به هر حال کم هم نبود) که در 10-11 قسط من در آوردی و با هزار خواهش و تمنا و پیگیری و... دریافت کردم چی شد و کجا رفت...


اون آدم که دیگه نه رفیقمه نه شماره ش توی گوشیمه

دیگه رسما دوزار هم پیش من  ارزش و اعتبار نداره و به جهنم که ایندفعه کارش گیره یا مشکل داره

یه بار هم که دیدمش و به برخورد سرد من اعتراض کردگفتم تو که احترام هیچی رو نگه نمیداری نمی خوام حتی سلام و علیکی داشته باشیم


ولی بد نشد. چون یه چیزی رو یاد گرفتم

اونم اینه که اینبار پول هم داشته باشم  کسی بیاد بگه یک ریال لازم دارم امکان نداره کمکش کنم

اصلا هم به این فکر نمی کنم که دوفردای دیگه و اون دنیا ازم سوال می کنن که چرا مشکل برادر دینیت رو حل نکردی

دلم نمی خواد هم پولم بره

هم آبروم بره

هم کلی برم خواهش کنم

هم طرف آخرش با کلی منت و قیافه ی کج و کوله گرفتن واسه من پول خودمو  ریز ریز  بهم برگردونه

که چی؟ که خواستم کمکی هرچند ناچیز کرده باشم . اونم بدون سود و ربا و هزار کوفت دیگه.

این روزا  شدیدآ به این یکی ضرب المثل شعر گونه معتقد شدم :


" عنان مال خود به دست غیر مده

که مال خود طلبیدن کم از گدایی نیست ! "

[ دوشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

داشتم نحوه استفاده از وبلاگ رو به یکی از اقوام یاد می دادم

همینجوری طبق معمول ! کلیک کلیک... رسیدم به یه وبلاگ که یکی از پست هاش بسیار توجهم رو جلب کرد که توصیه و خواهش می کنم حتما همه دوستان


   این پست   


رو بخونن . اما در باب موضوع مرتبط با همین پست باید عرض کنم که ما هنوزم روش درست استفاده کردن از امکانات رو بلد نیستیم. ادعامونم فلان جای آسمون رو سوراخ کرده . اما صادقانه بگم از فهم درست یه مساله خیلی خیلی ساده عاجزیم و فکر می کنیم اگه معمولی و طبیعی مثل انسان ! زندگی کنیم لابد از روزگار و چشم و هم چشمی هاش جا موندیم !!! و هر روز باید یه جامونو سوراخ و کشیده و تپل و برجسته و تنگ و لاغر و دراز و کوتاه کنیم  که چی؟ که خیلی با کلاسیم !!!


این پست ( با کسب اجازه از صاحب اصلیش ) تقدیم می شه به همه کسایی که ظاهرشون از سلامتیشون خیلی مهمتره و همه ارزششون به ظاهرشونه نه به باطن خالی تر از منی که دارن



[ پنج‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

چندروز پیش یکی از دوستام ایمیلی برام فرستاده بود با این محتوا :

یه جوان‌آمریکایی اومده بوده ایران و کلی عکس آماتوری هم گرفته و رفته اونجا گذاشته توی وبلاگش.کلی از آمریکایی ها هم اومده بودن زیر عکساش کامنت گذاشته بودن که وای این دختر ایرانی چقدر خوشگله و اون پسر ایرانی چقدر خوشتیپه و کشورشون چقدر زیباست و وای چقدر امکانات و زیبایی توی کشورشون هست و ما چقدر در مورد ایران اشتباه فکر می کردیم و... بعد هم چندتا ایرانی اومده بودن و کامنت گذاشته بودن و کلی به هم فحش داده بودن و تهدید و چرت و پرت و اراجیف...

وقتی داشتم عکسها رو می دیدم و کامنتاشو می خوندم یهو حس کردم یه حس بزرگ خجالت داره روی شونه من سنگینی می کنه . چرا من ایرانی با خودم و هم وطنم اینجوری ام ولی غریبه ها هم با خودشون هم با بقیه اینجوری...

چرا 95 درصد گوشی های ما ایرانیا رمز داره اما 95 درصد گوشی خارجیا بدون رمزه ؟

چرا فقط ماییم که هر کدوممون 6 تا ایمیل و سه تا خط و ده جور و ده جا رمز و پسوورد داریم؟

چرا فقط ماییم که مجبووووووریم هی کامنت هامونو رمز دار کنیم ؟ دو روز باز می ذاریم هر آدم سبکی میاد و اینجارو با دفترچه خاطرات شخصی و خاله زنکی و فضولانه ی ! خودش اشتباه می گیره . چرا بلد نیستیم به حریم دیگران احترام بذاریم تا طرفمون هم هی نگران رفتارای زشت ما نباشه و هی مجبور نشه گارد بگیره؟ چرا انقدر نسبت به هم حس نا امنی و بی اعتمادی داریم ؟؟؟؟داریم چه می کنیم با خودمون؟ البته واضحه که عکس العمل ها بخاطر رفتاریه که داریم می بینیم اما...


از همه چیز خودمون خسته شدم دیگه بخدا.


چرا ما نمی فهمیم آرامش یعنی چی ؟


[ دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

سال 71 بود که به اتفاق 6نفر از همکلاسیهای دانشگاه تصمیم گرفتیم به شمال برویم.اما نه از راه عادی یا با ماشین.

صاف و میانبر از وسط کوه های تماشایی البرز...بعد از 5 روز هم از "رودسر" سردرآوردیم.

یکماه بعدبزرگترین فراخوان کوهنوردی کشور برای اعزام و صعود به قله سبلان بود که...مثل خوره ها اسم نوشتم و رفتم و بسیار خاطره ساز شد( خیلی هم سخت بود اما من هم جزو 300 نفری بودم که از بین 5000کوهنورد توانستند به قله زیبای سبلان برسند.) بخاطر علاقه ام به ورزش مدتی بود که عاشق کوهنوردی شده بودم و به شکل آماتور از پسش بر می آمدم.چند سال بعد یعنی سال 76با تعدادی از هم خدمتی های دوره سربازی ، دماوند باشکوه را هم تجربه کردم...

ای دیو سپید پای در بند...ای گنبد گیتی ای دماوند...


کوه همیشه برایم عظمتی ستودنی داشت.

این بود که هروقت اسم قله های بلند هیمالیا را می شنیدم از خودم می پرسیدم واقعا چطور بعضی ها می توانند بر این پله های 8000متری پای بگذارند؟مگر می شود؟ خیلی سخت است...خیلی.

اما...

انگار ترسم در قالب خوابی کابوس گونه در روزهای آغازین این هفته دوباره تعبیر شد. سه کوهنورد ایرانی پس از آنکه به قله یکی از سخت ترین کوه های هیمالیای افسانه ای رسیدند  و مسیر جدیدی را به نام ایرانیان بازکرده و به ثبت رساندند در راه بازگشت مسیر را گم کردند  و ...





کوه...آنهم در این مقیاس و ارتفاع اصلا با تپه هایی که صبح روزهای جمعه برای تفریح می رویم قابل قیاس نیست.کوچکترین اشتباه فورا منجر به تلفات می شود و اولین خطا ، می شود آخرینش ! آبی که می خوری اگر فقط کمی بیشتر در ارتفاع بمانی تبدیل به ازت می شود و در ریه ها آزاد می شود وآن وقت کار تو تمام است.

نخوری هم هیچ قندی تبدیل به انرژی در دست و پاهایت نمی شود که حتی بتوانی راه بروی. صعود یا فرود پیشکش ! اکسیژن ، ارتفاع و رقیق شدن هوا و افت فشار و...کاری می کنند که همه تجهیزاتت مثل کرامپون و کارابین و یومار و ... جا می زنند و یاری ات نمی کنند. بعد کمبود اکسیژن توهم را در مغزت می زاید و تصمیم گیری درست دیگر امکان ندارد.اینها را نوشتم تا بدانی وقتی یک کوهنورد در آن ارتفاع وحشت آور زمان را به قدر ثانیه ای ، یا تجهیزات را  حتی در حد یک میخ و کارابین از دست می دهد ناخواسته وارد بازی مرگ و زندگی می شود . نه اورژانس  می تواند کاری کند.نه هلیکوپتر نه تیم جستجو و نجات.تویی و تقدیرت و شانس !

متاسفانه دیروز تیم جستجو رسما اعلام کردند که جستجوهایشان بی اثر بوده و امکان زنده ماندن سه کوهنورد دلیر ایرانی وجود ندارد.و در این حرفه ، این یعنی پایان مسیر زندگی کوهنوردانمان.


با تواضع تمام و احترام فراوان آمیخته با بغض و تاسف ، این پست تلخ را تقدیم می کنم به روح بلندپرواز سه ورزشکار عزیز ایرانی که در روزهایی که پسران جوان این کشور با شلوار جین صورتی و ابروهای برداشته و تمیز و مژه های ریمل زده ! سوار بر خودروهایشان خیابانها را در جستجوی دخترکان هزار بار متر می کنند...در روزهایی که ورزش کسر شان است و عوضش پایپ و شیشه کلاس می آورد... بال گشودند و از شهر های کثیف ما پرواز کردند و رفتند در بلندترین نقطه ی این کره خاکی و برای همیشه در اوج و عظمت...آرام گرفتند.


این پست با همه کوچکی خودش و نگارنده اش ، تقدیم به سه سیمرغ جاوید ایران :

 آیدین بزرگی

مجتبی جراحی

و پویا کیوان

یادشان مانا و نامشان  بلند باد


[ پنج‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

این پست تقدیم به دوست عزیزم امپراتور بهار بخاطر نگرانی ها و دلمشغولی های اخیرش



خاطرت باشد

وقتی که دلت غمگین است

بر دلت بارِ غمی سنگین است

- یا تک و تنهائی –

چهره‌ات از غم اندوه کسان پر چین است

بازهم غصه نخور!

عاشقان می‌دانند

زندگی شیرین است!
عشق همسایه‌ی دیوار به دیوار خداست...

[ چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]

دارم نگاه می کنم به لیست لینک دوستان

روی هر لینک چند ثانیه ( گاه تا چند دقیقه ) چشمم متوقف می مونه. دقیقا حسم روی هر اسمی متفاوت از اسم و لینک قبلیه. کلی خاطره خوب و بد از نوشته ها و پست ها و موضوعاتی که باعث خلق اون کامنتها و پستها شده بود و ...

یه عده هنوز هستن. اما نه اونا به من سر می زنن نه من به اونا. یه عده نیستن اما هنوز دلم نمیاد لینکشونو پاک کنم *

یه عده هستن. به من سر هم می زنن.( اینو "وبگذر" با ریز مشخصات و وقت و محل و براوزر جدید ! و ... داره بهم می گه ) اما من بهشون سر نمی زنم.نه اینکه ازشون بدم بیاد. نه . حوصله شونو ندارم. یعنی راحت تر بگم : حوصله ندارم باز سر یه سری چیزای بی ارزش کلی مغز و روح و دل و اعصابمو ، خرج که نه... لِه کنم !


یه عده هم هستن

که چه سر بزنن چه سر نزنن  بودنشون افتخاریه برای این وبلاگ . آدم پستاشونو که میخونه حظ می کنه.از بودنشون هم همینطور

حرمت قلم رو نگه می دارن و به آدم خیلی چیزا یاد می دن.از این دست...لیست دوستان من بحمدلله کم نداره.


اما دارم کم کم یاد می گیرم که بپذیرم یه سری از افراد... حالا هستن دیگه. همین. هستن !

این ماییم که باید یاد بگیریم وقتی بودنه یه نفر نه برامون جذابیتی داره  و نه به ارزشهامون احترام می ذاره خیلی ریلکس و راحت تمومش کنیم و نجنگیم. یه  تموم بگیم و ...تموم !

یه عده رو هم امروز حذف کردم.البته پی اینم به تنم مالیدم که باز بیان و شروع کنن بگن اسم من کو؟ کامنت من کو؟ و ...

چون این بعضی ها نبودنشون لازم بود. فقط خالق استرس و اعصاب خرابی بودن

خلاصه اینکه امروز هم لینکدونی رو   و  هم آرشیو قلبم رو  اساسی  شخم زدم


شما هم با من همین کارو بکنین

اگه براتون مایه اعصاب خرابی ام

حذف. دیلیت. شیفت دیلیت.پاک کردن...هرجوری که می خواین از شرم خلاص بشین


فقط یه چیزی خیلی مهمه

ما نیومدیم که بجنگیم

اومدیم کمی آرامش داشته باشیم

پس همه عوامل سلب آرامش رو در یه اقدام انقلابی باید ریشه کن کنیم

احتمالا این کار خودش یه جورایی سلب آرامشه


* نوشت:

دلم برای نوشته های فرداد تنگ تر شده ! دوست داشتنیه بی انصاف همچین رفت که...

[ دوشنبه 17 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

وقتی می ری جلوی آینه

خودتو با چند سال قبل مقایسه می کنی

چقدر تغییر کردی؟

حالا اگه چهره تقریبی 10-20 سال بعد خودت رو ببینی چطور؟

بدک نیست این لینک

هم فاله هم تماشا

...

هم کمی بیش از پیش آماده شدن برای روبرو شدن با واقعیت



http://www.in20years.com



[ پنج‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (1) ]

اگر داستان هایی مثل  انتخابات و فوتبال و ... نبود می گفتم خدا در این بهار با ما قهر کرده

که نحس ترین بهاری بود که تا بحال به عمرم دیده ام...

که هرچه اتفاق بد

هر چه خاطره بد

هر چه وقایع ناخوشایند

هر چه سالگرد و تشییع و تدفین بود در این نابهار دیدیم و شنیدیم

و از همه تلخ تر و غیر قابل جبران تر  توقف روزشمار عمر استاد قهرمان بود که نه اجل فرصتی برای وداع برایش و برایمان گذاشت نه روزگار آرامشی می فرستد...

هنوز با این غزل می خوانم و دیوانه می شوم:


ای زمن بی خبر ! خیال تو از دل , روز تا شب هزار بار گذشته

خواب در چشم من نگشته به شبها , روزهایم به انتظار گذشته

 

چهره خویش را در آینه بنگر , تا گل و لاله را دوباره ببینی

سر تو سبز باد و روی تو گلگون ! موسم سیر لاله زار گذشته

 

تشنه بوسه توام , به که گویم , آب تسکین نمی دهد عطشم را ؟

زودتر بر سرم بیا که نگویند , دیر شد ! کار او زکار گذشته  ( )

 

سخت گیران هنوز باورشان نیست , که ز روز ازل پسند تو بودم

آه ازین کورباطنان که نبینند , عمر گل در کنار خار گذشته

 

نه همین شب ز دلسیاهی گردون , نوبر نوری از ستاره نکردم

که جدا از تو صبح دلکش روشن , روز من همچو شام تار گذشته

 

زاهدا ! هست اگر حساب و کتابی , بیم بیجا مده ز روز شمارم

که به هجران او ز سر گذراندم , روزهایی که از شمار گذشته

 

روزها هفته شد , به ماه رسیدم , ماه رفت و چه سالها ز پی هم !

در زمستان عمر مانده ام اکنون , هم خزان رفته , هم بهار گذشت

 

نی سواری گذشته است و رسیده , وقت پرداختن به مرکب چوبین

دوستان ! عمرتان دراز , بمانید ! جای غم نیست گر سوار گذشته

 

استاد محمد قهرمان



خسته و دل آزرده از وقایع تلخ روزگار... برایت فاتحه ای می خوانم تا امروز که چهل روز از پروازت گذشته به خودم بگویم :

غرض نقشیست کز ما باز مانَد

و تو ...

چه نقش زیبایی بر جا گذاشتی

منزل جدیدت مبارک



[ پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]


تقدیم به تو...


یک نفر نیمه شب هوس کرده ،قاطی و بی قرار می آید

مست می خوانَد و صدایش هم ،از ته لاله زار می آید



شب نشسته سیاه و رمز آلود ، چشمهارا دوباره می دوزند

باز گم شد نشانه ی خورشید ، که از آن کوهسار می آید 


تا سکوت تو مثل یک شیشه ست، دست من بی قرار یک سنگ است

حنجره ، مشت، اشک و فریاد ، شعر من بی شعار می آید


خنجر تیز صبح را بردار، با گلوی شب آشنایش کن

برنوی کهنه ام صبوری کن، آخرین تک سوار می آید...

[ چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (0) ]


چند روزی بیشتر به چهلمین روز پرواز استاد همیشه قهرمان باقی نمونده

کیا همراهی می کنن برای برگزاری یه چهلم مختصر و مجازی ؟

منتظر نوشته ها یا ایده های شما هستم

ضمنا اصلا قرار نیست برگزاریش انحصاری دست  من باشه

فقط گفتم که ایده ها رو با هم تقسیم کنیم



[ چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]

طی سه-چهار روز آخر تبلیغات هر کس هرچه در چنته داشت رو کرد .

از چسباندن خودش به فلان ورزشکار و مداح و هنرپیشه تا هر شعار آبکی ودروغ و غیر مرتبطی که فکرش را بکنید...


صبح وقتی داشتم از منزل خارج می شدم دیدم فلان آقا با احسان لشگری ( کشتی گیر) یک عکس دست به گردن انداخته و زیرش نوشته حمایت قاطع احسان از حاج...

شب قبل هم عکس همین مثلا ورزشکار را با یک خانم کاندیدای دیگر ! و با همین شعار دیدم

یکی رفته آرایشگاه و میک آپ و بزک و دوزک کرده و با هزار لبخند و عشوه...دیگری کنار یک صندلی استیل ژست سخنرانی گرفته ودارد برای دیوار حرف می زند. یکی شعارهایی داده که اصلا مربوط به کارشوراها نیست ! یکی پوستر چاپ کرده و زیرش نوشته حمایت قاطع  مداحان: بنی هاشم و حدادیان و ...

آخر حمایت مداح چه ربطی به تبلیغات شورا یا ریاست جمهوری دارد؟؟؟؟؟؟؟


آقای مداح !!! بس کن. اینجا هم ...؟؟؟کم پایین منبر بجای دین واقعی خرافات به خورد مردم دادی و میلیونی پول گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا نوبت انتخابات است؟اصلا تو از مدیریت شهر و کشور چیزی می دانی که داری حمایت خودت را برای فلانی و بهمانی  اینجور بی چشمداشت !! خرج می کنی؟؟؟


آقای ورزشکار...خجالت بکش.تو الگوی جوانانی.اما انگار بدجوری بوی پول دارد مشامت را نوازش می دهد. من تورا به عنوان یک ورزشکار برای فلان رشته ورزشی فرد مناسبی می دانم. کارنامه تو هم همین را اثبات می کند. اما چه کسی گفته که تو می توانی اهل فن یا اهل سیاست را برای من معرفی کنی؟


این درست است که شهر ما ترکیبی از جوانان و ورزشکاران و مشاغل فنی و خدماتی و اداری و هنری و ... است

اما وقتی یک کاندیدا شعور مردم را به بازی گرفته و  برای ورود به یک پارلمان محلی که وظیفه اش طبق قانون فقط و فقط خدماتی آنهم در حیطه مدیریت شهری است به هر حربه و شعار دروغ و وعده های توخالی وعکس های مکش مرگ ما متوسل شده معلوم است که یک جای کار می لنگد. یعنی یا واقعا  مارا فاقد شعور فرض کرده یا جدی جدی خودمان فاتحه فهم و شعور را خوانده ایم

هرچقدر در پوسترها و تراکت های این حضراتی که قصد ورود به شورای شهر را دارند دقت کردم هیچ برنامه مفید یا کاربردی ندیدم

عوضش تا دل تنگتان بخواهد حرف های صدمن یه غاز و فردای روشن و توسعه و عدالت و ...را مثل پولک چسبانده اند به تصاویر مسخره ای که...قیافه طرف تا یکهفته قبل یک جور بود...حالا برای پوستر تبلیغاتی چنان خودش را خفه کرده که بیا و ببین


کلا ما مردمی هستیم که هم راحت دروغ می گوییم هم از شنیدن دروغ خوشمان می آید

خصوصا در بحث انتخابات شورای شهر هم لیاقتمان همین کاندیداهای نوظهور است.طرف بخاطر جلب آرا عمومی هر کاری کرده. یکی کارناوال رقص در خیابان راه انداخته بود و دختر و پسر در ماشین های پشت سرش می زدند و می رقصیدند.یکی در وسط خیابان به خانومها شال و روسری هدیه می داد.یکی وعده می داد که وزارتخانه را به شهرستان می آورد !!! طرفداران آن یکی سر چهار راه داشتند به گروه مقابل رکیک ترین حرف ها را می زدند


دخترک 24 ساله با عشوه ای که اصلا ربطی به انتخابات شورا ندارد یک پوستر رنگی چاپ کرده و گروه بزرگی از پسرها هم پوستر هایش را می بوسند... انگار فردا این آدم رای بیاورد می شود G.F  فابریک همه شان !!!

فلان حاجی تره بار فروش چسبیده به فلان مهندس رییس نظام مهندسی که فردا اگر رای آورد لابد بهمان مجوز را خارج از ضوابط به او بدهد ( به هر حال ساپورتش کرده و هر چیزی هم حساب و کتابی دارد ! )


شدیدا به حال خودم تاسف می خورم که مخاطبم مرا تا این حد بی سواد و به دور از توان دودوتا چهارتای ساده در زندگی شهری فرض کرده...و خودم هم به عنوان یک شهروند فرهنگ و تربیت قابل توجهی  نه دارم ! نه نشان داده ام !


خدایا...خسته شدم از اینهمه دروغ و ریا و حماقت خودم و دیگران



[ پنج‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

من به خودم قول میدهم که ...
چشمانت تنها برکه ای باشند که خود را در آن غوطه ور می سازم
هر بامداد با لبخند برخیزم و به تو تبسمی دهم
من به خودم قول می دهم با دروغ نسبتی  بلانسبت داشته باشم
تا راستی و صداقت دیرک خیمه دلم شود
من به خودم قول می دهم که اگر گل باغچه ات نشدم
خار بی رحم هم نباشم

من به خودم قول می دهم آنقدر دوستت داشته باشم که دردلم ،
جایی...فرصتی...امکانی  برای دشمنی با دیگری نداشته باشم
آنقدر دوستت داشته باشم که بازدمم بوی تورا بدهد
من به خودم قول می دهم اینبار دستانت را چنان نفشارم که بخواهی خلاصشان کنی
اما
چنان در دست بگیرمشان
که خطوط چهره ی دستت تمامی پست و بالای دستم را از بر کنند
به خودم قول می دهم هرگز شالی را که برایم جا گذاشته ای نشویم
حیف عطر تو نیست که از تن این شال بپرد؟ آن عطر جلوی آیینه ات را نگفتم...عطر خودت !
به خودم قول می دهم دستانم را چنان دور شانه هایت...دور بازوانت بگیرم که نه نفست بگیرد نه بتوانی بگریزی
که گریزت گاه از سر ناز است
گاه از سر قهر...
من به خودم قول می دهم که دیگر با من قهر نکنی !
که دیگر ، آن دسته گل نرگس
روی صندلی ماشین
جا نماند و خشک وخراب نشود
من به خودم قول می دهم آخرین باری که همدیگر را دیدیم بار آخر نباشد
من به خودم قول می دهم تا همیشه دوستم داشته باشی
.
.
.
من به خودم قول می دهم بدون تو نفس نکشم...تو هم قول بده نفسم را نگیری

اصلا...
اصلا بیا برویم شاهزاده حسین، شاه چراغ ، جمکران یا ... " آمدم ای شاه ،پناهم بده "

بیا برویم یک گوشه حیاط
روبروی حرم بنشینیم
دوست داشتن که گناه نیست...هست؟
پس دستت را به من بده و قول بده که صورتت سرخ نشود

***
روسری ات را باز هم در حرم ، لبنانی به سر کرده ای
چه می کنی با من...
ضریح را گم کردم...
[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]

   1    2    3    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ