X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ



به مردم این شهر  نگو " غلامتم "

ساده اند

باور می کنند

تو را می فروشند ! 

...


سیاه نوشت بعدی :


آی خدا دلگیرم ازت...

استاد محمد قهرمان هم پرواز کرد تا به قول  برادر عزیزم امپراتور بهار ، حسرت آسمان بر دلمان بماند...یاد پست پارسالم برای استاد قهرمان عزیز افتادم

فعلا هیچی نمی تونم بنویسم...کلافه ترینم   

-

توی پست پارسال، استاد حضور پیدا کردند و برام نوشتند:

{ محمد قهرمان

جمعه 9 تیر ماه سال 1391 ساعت 1:40 PM
سرزمین آفتاب گرامی! بابت تبریک و غزلی که دروبلاگتان
گذاشته اید ، ممنونم. موفق و سربلندباشید!  } 

الان من چی می تونم بگم ؟ 


[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

نشسته ام و فکر می کنم


فکر که ...زیاد می کنم

اما فکر مثبت وموثر... مسلما خیلی کم !


قطعا بیشترش خیالبافی ست تا فکر به درد بخور


فکر می کنم فلان کار

فلان حرف

بهمان تصمیم و آن حرکت کذایی...لابد خوب است

بعد کمی سبک سنگینش می کنم

دست بکار می شوم

و نتیجه اش...یک افتضاح

ماله بر می دارم که درستش کنم

بدتر خرابی ها را می مالم به همه جا

دستمال بر می دارم

بدترش می کنم...

پدر آمرزیده

همان جور ولش می کردی که کمتر خرابی درست می کرد...


مسلما ربطی به بدشانسی ندارد

گناه بی فکری و فکر های بچه گانه و سطحی یا بهتر بگویم کوته فکری خود را پای شانس نگذاریم


تنها کمی آرامش

کمی تامل

کمی سنگین و متین رفتار کردن

کمی همه جانبه نگاه کردن

کمی عواقب محال  و غیر محال را در نظر گرفتن...

اگر مفید نباشد لا اقل از گند های بعدی و بزرگتر جلوگیری می کند

...


اینهمه استرس و عجله و شتاب بیجا و بی ربط...که چه ؟

آخرش نه کارَت کار بوده نه حرمتت سر جایش... نه نتیجه چیزی که فکرش را می کردی...

بعضی از اشتباهات باعث یک تلنگر می شوند

بعضی هایش موجب یک پس گردنی محکم...


خدا کند در پی این پس گردنی ها بیدار شدنی هم باشد

وگرنه...

چه افتضاحی درست کرده ام...

چه افتضاحی...

همه چیز هم فقط و فقط تقصیر خودم است

همیشه همه چیز تقصیر خودمان است

ماییم که دیگران را بد می سازیم

ماییم که اعتماد را به زیر صفر می کشیم

ماییم که بی حساب سرمایه گذاری غلط می کنیم و سرمایه را به باد می دهیم

در کار  ..در روابطمان...در پیش بینی هایمان...در اقتصادمان...در هرچیزی که فکرش را بکنید


بعد می گوییم خدا رحم کند...یا من بدشانسم

نخیر خدا قبلا رحم کرده و عقل داده

وقتی استفاده نمی کنیم تقصیر خدا چیست؟


شانس را ما بی تدبیر ها درست کرده ایم و از خودمان در آورده ایم که گندکاری هایمان را بپوشانیم


می روم کمی فکر کنم که چرا از بزرگترین هدیه خدا که همان عقل است اصلا استفاده نمی کنم...


چند روزی نمی آیم

[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

ی ک


نشسته ای توی اتاقت

حوالی ظهر است و تشنه شده ای . بلند می شوی که به سمت آب سرد کن بروی...باز هم صدای تلفن...که هر بار صدایش بلند می شود صدای قلبت هم بلند می شود که: یا ابالفضل العباس.خودت کمک کن که اتفاق ، بزرگ نباشد!

-بفرمایید

- آقا خونه همسایه ما آتیش گرفته

-آدرس رو بگین

اتوبان... خیابان...


و انگشت تو روی شاسی زنگ خطر قفل می شود...آتش ستیزان همکارت کلاه به دست به داخل ماشین ها پریده و آژیرکشان به سینه خیابان می زنند...چونان چلچله ای که به آتش می زند تا جوجه ای درمانده را وارهاند ازین شعله های حرامی !





دو


پلکان های آلومینیومی...ماسک های ضد حریق اکسیژن...شیلنگ های دراز و کوتاه آب...فریادهای تو که فرمانده آتش‌نشانان هستی... نگاهت مضطرب است... هرکس را برای کاری گماشته ای اما هنوز دلت آرام نشده... غرش موتور ماشین های آتش نشانی که گاز می دهند تا آب با فشار مناسب به تمامی ساختمان برسد گوش فلک را کر کرده اما گوش نگران تورا...هرگز !ماسکت را روی صورت محکم می کنی و به داخل ساختمان می پری. همکارت از پشت فریاد می زند:

- امید نرو داخل.اونجا پر از گازای سمی و خطرناکه.خفه ت میکن... 

بقیه اش را نمی شنوی.مردان فداکارت هر کدام از پنجره یا راهرویی در حال بیرون کشیدن ساکنین این خانه ی جهنم نشان هستند. دود و گازهای داغ و سمی چنان زیاد شده اند که حتی با ماسک به سختی تنفس می کنی...اما دلت مثل سیر و سرکه می جوشد و راضی نمی شوی بیرون بروی.تا آنجا که چشم راه می دهد تمام سوراخ سنبه های ساختمان را می گردی و می دوی...دیگر نمی شود نفس کشید...باید بروی بیرون.همین الان !...اما...

اما آخرین توانت را جمع می کنی و باز به داخل اتاق آتش گرفته می زنی . پشت یکی از کمدها پیکر نیمه جان دخترکی در حال فنا شدن است . بی معطلی بغلش می کنی و راه می افتی که برگردی اما دود و آتش و حرارت همه جارا گرفته...راه خروج دهن کجی می کند. اما تو مرد میدان های سختی. تسلیم نمی شوی. پاهایت سنگین شده اند. وزن دخترک هم طی کردن مسیر را کند تر کرده است... شعله ها اندک اندک از لباست عبور کرده و به بدنت رسیده اند...همه از بیرون فریاد می زنند : امید بیا بیرون.زنده نمی مونی

راه باز هم بسته است.دنبال آخرین خروجی می گردی که ناگهان دست و پای دخترک در آغوشت شل می شوند...خدای من...نکند مرده باشد؟نکند بمیرد و من نتوانم نجاتش بدهم. 

نبضش را می گیری.می زند هنوز...اما ضعیف و ضعیف تر...صورت معصوم و بی گناهش را نگاه می کنی و تصویر دختر خودت جلوی چشمانت نقش می بندد...

دیگر فرصتی نیس...یا الان یا دیر می شود...

تصمیمت را می گیری

و دست به خلق صحنه ای می زنی که اشک همه را در می آورد...ماسک تنفس خودت را در می آوری و روی صورت دخترک قرار می دهی و ...دود های سوزان و سمی فی الفور راه سینه پاک و عاشقت را پیدا می کنند...دندان هایت را به هم فشار می دهی و برای بردن دخترک به بیرون از ساختمان آخرین کلام از گلویت خارج می شود : یا علی !

چشم دیگر نمی بیند

راه پر از آتش است...راه نیست...دروازه جهنم است... تمام بدنت در حال ذوب شدن است...اما با آخرین رمق و با ریه هایی مملو از دودهای کشنده واپسین قدم هارا هم مردانه بر می داری و وقتی خیالت راحت می شود که دیگر دخترک را از خانه بیرون کشیده و به آغوش همکارانت سپرده ای٬ بی رمق زانو می زنی...دود حقیرتر از آن بود که لبخند رضایت را از صورت سوخته و خونین تو بدزدد.همکارت فریاد می زند: دخترک هنوز زنده است...و تو رها می شوی...

نگاهت رو به پنجره ای زیبا در آسمان دوخته شده و کم کم  سبک شدن را حس می کنی.همکارانت وحشت زده به سوی تو می دوند...اما تو دیگر از هیچ چیزی وحشت نداری...






س‌ه

انتخابی شرافتمندانه. حرکتی سریع و بجا. تصمیمی بدون لرزش دل و دست...جانانه و مردانه...

دلم نمی خواهد بدانم در آن دقایق بر تو چه گذشت...که من حقیر حتی توان تصور یک لحظه اش را هم ندارم ...تو اما...مردانه ایستادن را تجربه کردی. ایستاده سوختن و ایستاده مردن را 

نگاهم روی عکس ها به سیل جمعیتی می افتد که پشت تابوتت ، بدون هیچ تبلیغات خودجوش! موج می زنند و جسم رنجور و سوخته و کباب شده ات را به آرامشگاه هدایت می کنند...و تو اندکی بالاتر  تبسم کنان نگاهشان می کنی...نگاهت می چرخد و در کنار جمعیت چشمهای گریان دختر خودت را پیدا می کنی...مثل یک قوی زیبا پایین می آیی و آرام گونه اش را می بوسی...صورت دخترت گرم می شود و حضورت را حس می کند: بابا !؟

آهسته درگوشش می گویی:نترس دخترکم...بابا همیشه‌‌ کنارتوست ولی ...کمی بالاتر مهربانترین بابای دنیا مراقب تو و همراه توست.نترس و توکل کن بر مهربان ترین بابا...صدایش کن.مراقب خودت باش عزیزکم...






عشق نوشت :

امید عباسی آتش نشان فداکار در آخرین روزهای اردیبهشت 92 در حالیکه در حال خارج کردن دخترکی از یک ساختمان شعله ور در تهران بود ماسک اکسپژن خود را به دخترک داد تا زنده بماند.در حالیکه می دانست با این کار خودش فورا مسموم و خفه می شود...می دانست و انتخاب کرد...با چشم های باز ! 

نجات انسان ها با خمیر مایه امید عجین شده بود.پس از مرگش، کلیه ها و کبدش نیز زندگی بخش سه نفر دیگر شدند

نام زیبایش هرگز در این هیاهوی انتخابات گم نمی شود...


این پست حقیر ، شرافتی اگر دارد از برکت و قداست نام آتش نشان شهید امید عباسی ست...

روحش شاد...

[ سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]


تقدیم به یه مسافر


من امشب از آیینه ها رد شدم

و در جزر چشمان تو ، مد شدم


نه با شب ، نه با آسمان ، گفتگو

نه در راه آن برکه ها سد شدم


هراسان و زخمی نگاهم نکن

برای شکارت ، مردد شدم


و آخر ، سحر ، از لب پنجره 

همان یا کریمی که پر زد ، شدم


...


منم  ، آنکه دیروزها خوب بود

منم ، آنکه این روزها بد شدم !



(سرزمین آفتاب)


[ دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]

نمی دونم چند سال...چند ماه...چند روز گذشته

چند بار توی فکرم اومدی و رفتی . چندبار بدون تو دوتا بشقاب آوردم و دو تا قاشق...

چقدر باهات وقتی پیشم نبودی حرف زدم.

حرفای خوب

و

وقتی پیشم بودی اصلا حرفا اونجوری که می خواستم جلو نمی رفت...

چقدر درد دل های  بی تمام !

چقدر حرف و تعریف و خنده و گلایه و قهروآشتی هایی که نه بیش از نیم ساعت طول می کشیدن نه می شد تحملشون کرد...

شیشه پنجره خیس شده

شاید آسمون حوصله تعریف نداره و می خواد جور دیگه ای منظورشو بفهمونه

یادته؟ یه وقتایی بقیه حرف همدیگه رو حدس می زدیم و هر بار اون یکی می گفت : دقیقآ !!

می بینی الان تا یکیمون حرف می زنه اون یکی با تغیُر و تندی می گه : نخیر ! داستان سرایی نکن !...

یادته  اون پیپ خاتم کاری شده رو؟

یادته یه شب بیرون و توی بیابون بودم و فرداش که چشم باز کردم دیدم 56 تا میسکال ازت دارم؟

یادته حرف هر کدوم از شکلات هایی که بهم کادو داده بودی رو که زدی با تعجب فهمیدی دلم نیومده هیچکدومشونو بخورم ؟ بهم گفتی دیوونه اونا دیگه فاسد شدن !!

اون صابون معطر یادته ؟ با سوزن و روبان روش یه گلدون کوچیک و خوشگل درست کردی برام؟ هنوز کنار کتابامه و خوشحالم که هنوز عطرش نرفته...

یادته یه شب...بیرون...روبروی... به هم قول دادیم که تا آخرش با هم باشیم؟

یادته چقدر می گفتی : چقدر شبیه هم فکر می کنیم؟

می بینی الان همه ش می گی : دنیای ما با هم خیلی فاصله داره ؟

عروسک سیاهه یادته ؟ یادته گفتم ازش می ترسیدم یه مدتی؟

یادته یه بار که ناراحتت کرده بودم بابایی دعوام کرد و ابوالفضل یه کشیده زد تو صورتم؟

یادته دنبال یه نفر می گشتیم که ببینیم آدرسش هنوز همون جای قبلیه و ... حسین هم رفت و جاشو یاد گرفت... بیچاره حسین ...

یادته ؟

یه روزایی بی تو نفس کشیدن سخت بود ( هنوزم هست) اما می بینی؟ گاهی انقدر می رم تا جلوی پرتگاه... که می گم : دیگه بسه.چشمامو ببندم و بپرم...هر چه بادا باد...

گاهی وقتا به روزایی فکر می کنم که بشه دست تو دست راه بریم

گاهی وقتا به این فکر می کنم که اگه آدم اصلا دست نداشته باشه می میره ؟ ( شاید بمیره...هنوز نمی دونم )


گاهی تعجب می کنم که اینهمه کینه...دلبستگی...تنفر...دلتنگی و ... چه جوری با هم توی یه ظرف جمع شدن و ظرف رو منفجر نکردن تاحالا؟


یادته اون برجک سیمانی و داستان صدبار تکراریش رو؟

یادته دکترت دیر شده بود و ظرف 17 دقیقه شرق و غرب رو به هم دوختیم؟

"تابلو دارو" یادته ؟


راستی حوصله داری؟آخه اینم شنیدنیه


اینا همه ش قصه بود

بذار راست هاشو بگم ...


******************************


آقای دکتر. من حالم خوبه . ولی اینا تا صبح نذاشتن من بخوابم.هی منو پاشویه کردن. هی می گن حرف می زدی.

شما که می دونین خواب بودم

نبودم؟



[ چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (12) ]

به بنفشه

به گل

به سبزه درود


سلام و عید همه تون مبارک

می دونم که وقتی این پست رو می خونین یا نزدیک عیده یا تازه عید شده  و قاعدتآ شما هم خیلی وقت ندارین

پس بدون فوت وقت بریم و دقایقی مهمون سفره هفت سین عزیزان خوش سلیقه باشیم.

سال همه تون سبز


**( راستی...خیلی از دوستان اعلام آمادگی کردن اما احتمالآ بخاطر ایام پایانی سال فرصتشو پیدا نکردن- نمی گیم بد قولی کردن- ولی من به احترام همه اونهایی که اعلام آمادگی رو به اجرا هم پیوند زدن این پست رو با تنها سه شرکت کننده منتشر می کنم. بقیه هم اگه فرصتی پیدا کردن عکس هفت سین شونو برام بفرستن که به انتهای همین پست اضافه بشه)



وبلاگ جوگیریات ( بابک اسحاقی)




نیایش کوچولو ( وبلاگ سایه سار زندگی)

(۱)


و (۲)





ریحانه-وبلاگ گفتگو در تنهایی



و باز هم :


***



وبلاگ متروک ترین امپرطوری بهار  



و اینم هفت سین آقا بزرگ




[ جمعه 2 فروردین‌ماه سال 1392 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (42) ]

یادش بخیر

خونه پدر بزرگ مرحومم توی کرمانشاه هنوز هست و کوچکترین عمه و مادربزرگم توش دارن زندگی می کنن. اون روزا که هم من خیلی کوچیک بودم و هم دنیا خیلی بزرگ  همیشه تابستونا که می رفتیم اونجا دو سه تا از عموها ( همراه زن عمو ها و هرکدوم لا اقل یکی دوتا بچه ) اونجا ولو بودن. این خونه یه حیاط بزرگ چهارگوش داشت که یه طرفش دیوار مشترک با همسایه بود .روبروش یه اتاق بزرگ. یه طرف حیاط دوتا اتاق بزرگ و آشپزخونه و روبروش یعنی این طرف حیاط یه انباری بزرگ که اون وقتا بهش می گفتیم صندوقخونه. وقتای بیکاری کل خونه رو می گشتم.در خونه هم انقدر بزرگ و سنگین بود که همه خیالشون راحت بود که نمی تونم برم بیرون. توی حیاط هم حوض و چاهی نبود که برای یه بچه تخس و شر ! خطری باشه. ! من خودم خطر بودم برای همه چیز !

آها... عمو کوچیکه ( محسن ) زیر دیوار با تخته و توری یه قفس بزرگ درست کرده بود و توش مرغ و خروس و اردک و  پنج-شیش تاجوجه و ...نگه می داشت.یه لاک پشت و یه گربه دست آموز هم داشت که طرف جوجه ها نمی رفت. منم چون بلد نبودم جوجه ها رو توی دستم بگیرم و خیلی فشارشون می دادم نمی ذاشتن باهاشون بازی کنم ! منم همیشه شاکی و مترصد یه فرصت مناسب !

انقدر خونه رو گشته بودم که حتی آمار تموم لونه مورچه های روی پشت بوم رو هم داشتم. هیچ سوسک و مورچه و مارمولکی هم از دستم قسر در نمی رفت ! ولی از زنبورها می ترسیدم!

...

یه بعد از ظهر گرم تابستون که همه خوابیده بودن و من طبق معمول بیدار ! رفتم توی حیاط و بعدشم توی صندوقخونه. همینجوری که می گشتم یه ساتور پهن و سنگین پیدا کردم که تازه تیزش کرده بودن.از اینا که دوطرف دسته ش پلاستیک سیاه داشت ! برش داشتم و شروع کردم به خط انداختن پایه کمد و صندوق های قدیمی و یه کمی هم به در و دیوار زدم و ... یهو یه فکری از ذهنم گذشت. چرا بقیه نمی ذارن من با جوجه ها بازی کنم ؟ خوب الان همه خوابن و من می تونم راحت باهاشون بازی کنم !





پاورچین پاورچین رفتم توی حیاط و آروم در قفس رو باز کردم و گذاشتم جوجه ها بیان بیرون

دیدم خیلی سروصدا می کنن.آروم جوجه هارو کیش کردم سمت صندوقخونه که اونجا بدون مزاحمت سایرین ! بتونم باهاشون بازی کنم.همه شون که رفتن داخل در رو بستم که فرار نکنن.با بسته شدن در همه جا تاریک شد. دستمم به کلید لامپ نمی رسید.جوجه ها هم که از تاریکی ناگهانی ترسیده بودن چنان جیک جیک می کردن که گفتم الان همه رو بیدار می کنن. ناچار آروم دوسه سانت در رو باز کردم. یه نوار باریک نور اومد توی صندوقخونه و جوجه ها خوشحال خواستن برن بیرون که ...دیدم اینجوری نمی شه.از دستشونم عصبانی شده بودم...یه فکری به ذهنم رسید.  توی تاریکی ساتور رو پیدا کردم.محکم گرفتمش توی دستم و دوباره در رو باز کردم.جوری که یه جوجه به سختی بتونه برون بره.

جوجه اول هنوز کامل سرش رو از لای در بیرون نبرده بود که تیغه ساتور عین گیوتین پایین اومد و سر جوجه شوت شد توی حیاط و بدنش داخل صندوقخونه موند !!

جوجه دوم هم خواست بره بیرون که به همین تیر غیب دچار شد! نمی دونم روی جوجه سوم بود یا چهارمی که دیدم عمو محسن و عمه ای که هم سن و سالش بود دارن با شیون و واویلا و توی سر زنان، دوان دوان میان سمت صندوقخونه . پشت سرشون هم کل اهل خونه بیدار شدن و اومدن توی حیاط. من که ترسیده بودم محکم در رو بستم که این وسط یه جوجه دیگه هم لای در موند و خلاص شد از این زندگی نکبت بار !

حالا بابام هم بیدار شده و از اینکه این افتضاح، کاردستی پسرشه خونش به جوش اومده.   هجوم آورد که منو از اون سلاخ خونه بیاره بیرون و حقمو کف دستم بذاره ! ولی عمه بزرگتر و دوتا از عموهام به دست و پای بابا افتادن و با قسم و خواهش و... منو از اون مهلکه نجات دادن و با خودشون بردن و کلی هم قربون صدقه م رفتن!! بابا هم برای جبران خسارت به عموم پول داد که بره و دوباره برای خودش جوجه بخره و ...داستان ختم به خیر شد.

شب هم دور سفره شام منو از تیررس بابام دور نگهداشته بودن .چون هنوز از عمل ننگین پسرش ! شدیدآ عصبانی بود و اصلا حاشیه امن نداشتم!


ظرف یکی دوروز هم این داستان تبدیل شد به نقل محافل تمام فامیل های دور و نزدیک و همسایه ها که بعله.پسر فلانی چه کرده !

بعد ها که تبدیل به یه بچه آروم و سر براه شده بودم باز هم همه منو با همون خاطرات شیطنت های بی حد و حصرم می شناختن و وقت و بی وقت یکی از دسته گل های آبرو بر اینجانب‌! رو برای من و سایرین تعریف می کردن حتی وقتی که رفته بودیم خواستگاری و خانواده عزراییل جان ! از آروم و ساکت بودن من تعجب کرده بودن ( که آخرشم نتونستن اینو به زبون نیارن ) بابام گفت : اینجوری نگاش نکنین.بچه که بود خیلی شلوغ بود.برای نمونه یه بار رفت سروقت جوجه های عموش و ...بقیه ماجرا رو هم خودتون حدس بزنین دیگه !

( لطفا فحش و ناله و نفرین و اینجور چیزها هم ممنوع ! خوب بچه بودم و بیکار ! شیطون هم گولم زده بود! ) قصد و نیت قبلی که نداشتم !


پی نوشت :

از اون روزها ، سالها گذشته

نه نشونه ای از اونهمه صفا و صمیمیت مونده

نه آثاری از اون مهربونی های بی غل و غش و بی دلیل

همه درگیر مشکلات زندگی شدن. درب اون خونه رو هم ماه به ماه یه فامیل نمی زنه. بزرگترا الان مسن شدن و بچه ها بزرگ! و همه درگیر قسط و خرج و زندگی و... تقریبا بخش اعظمی از خاطرات اون خونه هم فراموش شده.

اما هنور و همه ! بدون استثنا یه داستان رو کامل به خاطر دارن:

داستان من و جوجه های عمو محسن !


[ چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (16) ]

دوستی در اداره داریم که همه به اختصار سید صداش می کنیم.یه آدم همیشه خندان و شوخ و بذله گو. 

7-8سال قبل همسرش (که سنی هم نداشت و بخاطر تشخیص غلط دکترها به کما رفته بود) فوت کرد.دوستان و نزدیکان فشار آوردن و به اجبار وهمینطور شرایط اضطراری که براش پیش اومده بود یه مدت بعد از فوت همسر اولش با یکی از دوستای نزدیک همون مرحومه ازدواج کرد. الانم خداروشکر حال و اوضاع زندگیشون خوبه.

امروز یه نامه توی دبیرخونه داشتم. رفتم بگیرم که دیدم همکارا وسط راهرو ایستادن و طبق معمول هر و کر خنده شون به راهه.شروع کردیم به خوش و بش که ...تلفن سید زنگ زد و بهش خبر دادن که فورا بیا که مادرخانومت رو بردن سی سی یو. با یه لبخند گفت : باشه الان میام! و رو کرد به من که فلان بیمارستان آشنا داری؟ گفتم آره اتفاقا. گفت پس بیا با هم بریم. راه که افتادیم دوتا از پاچه خوارها هم باهامون اومدن !! رفتیم و باسوپروایزر که آشنا بود سلام و علیکی و...جای مادر زنشو ، نشونمون دادن.با کلی پارتی بازی دونفری و خارج از وقت ملاقات رفتیم بالا سر مریض.مادر زنش بهش گفت :عزیزم ممنون که اومدی...دارم می میرم...دارم می میرم...

سید هم که نیشش تا بناگوشش باز شده بود فوری گفت : پس مادرجون من مزاحمتون نمی شم.به کارتون برسین!

( قیافه پرستار کنارشون دیدنی بود . به من می گه این دوستتون چقدر با مزه س ! )

حالا من هم ناراحتم هم خنده م گرفته...که این آدم چقدر مسخره و طنزه که اینجا هم ول کن شوخی نیست. بعد از چندثانیه سید تخت کناری که یه مریض روش در حال استراحت بود رو نگاه کرده  و بدو بدو رفته پیش همون سوپروایزر آشنای من و خیلی موذیانه بهش می گه : می شه جای یکی از این دو نفرو عوض کنین که فاصله شون زیاد بشه؟

سوپروایزر خیلی بهش برخورد.با تندی گفت : آقا مگه نمی بینی که این مریض زیر دستگاهه؟

سید گفت : خوب اون یکی که حالش خوبه ! اونو بیارین این ور اتاق!

سوپروایزر اینبار با عصبانیت گفت : نمیشه. اصلا جای مریض به شما چه مربوطه ؟

سید با یه قیافه مسخره برگشت رو به سوپروایزر گفت : آخه شما که نمی دونین...این دوتا  هردوشون مادر خانوم های من هستن ! سر حال که بشن ضایع می شه !

یهو دیدم صدای خنده همزمان سه تا مریض و دو تا پرستار و همین سوپروایزر رفت هوا و سوپروایزر ولو شد روی تخت بغلی و نیش سید هم دوباره تا بناگوشش باز شده...

 

پی نوشت:

بذاریمش پای خوش شانسی یا بدشانسی که دست روزگار همزمان مادر خانوم سابق و فعلیشو توی یه بیمارستان و یه اتاق و دقیقا روی دوتا تخت کنار هم قرار داده؟

[ یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 07:04 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

 

پا به پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن تا به تا

 

قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن

 

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو

 

بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را ،  یک شب از یادت ببر

 

خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی

 

طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان

 

مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب آسان داشتیم

 

یا پدر اسطوره دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

 

قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت

 

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود

 

ای شریک نان و گردو و پنیر

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

 

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

 

حال ما را از کسی پرسیده ای؟

مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

 

حسرت پرواز داری در قفس؟

می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

 

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟

رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

 

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟

 

هرکجایی شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

 

باز باران با ترانه ، گریه کن

کودکی تو ، کودکانه گریه کن

 

ای رفیق روز های گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد...


( رها رحیمی )


[ جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391 ] [ 07:45 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (13) ]

 

کیو باید ببینم 

که تو قلبت بشینم ...

 

تو اتاق دل تو 

دوتا فنجون بچینم ...

 

پاهامو دراز کنم 

سر حرفو باز کنم ...

 

تا تو خوابت ببره 

صبح چشاتو باز کنم ...

 

اگه خورشیدم باشی 

صبح فردا نزدیکه ...

 

چشاتو نبندیا ! 

وای چه اینجا تاریکه ...

 

دست سردمو بگیر 

منو با خودت ببر ...

 

تا ته جنگل خیس 

ببَر از اینجا ٬ ببَر ...

   

پی نوشت: 

تقدیم به تو که نه مسافری نه گذرا ... هستی و ماندگار

[ چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 01:57 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]



قل اعوذ  برب العشق

اللهم  انی اسئلک العشق

خداوندا

هرگاه که کوه مشکلات شانه های ضعیفم را می لرزاند و زانوان مردد و ناتوانم خم می شوند

...

نمی دانم کجایی...نمی دانم چرا

اما هر بار نگاهم را به سوی آسمان بلند می کنم

حس می کنم که تو آنجایی

و مرا می بینی

و منتظری تا دوباره محکم باشم و بایستم و ادامه دهم

تا با لبخندی به فرشتگانت بگویی : دیدید؟ توانست !

...

هر چه هستم

هر چه باشم

هر چه سقوط کرده

هر چه سیاه تر

هر چه تباه و خسته و ناتوان...هر چه باشم


تصمیم

برگزیدن

و قدرت انتخاب


بزرگترین مزیت من بر فرشتگان است


من این امتیاز را

پاس خواهم داشت.


پی نوشت:

- خدایا  انسان را آماده پذیرش عشق خودت کن

- بعضی از آیات سوره علق خیلی از مواقع مثل آذرخش از مقابل چشمانم عبور می کنند.مثل قسمت دوم این آیه کوتاه :

اقراء و ربّک الاکرم

[ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

امروز غروب توی اتاق کارم نشسته بودم و طبق معمول روزهایی که اینجا کشیکم  و هر چند ساعت یه زنگی به بعضی از ارگانهای مرتبط میزنم و یه چاق سلامتی و پرسیدن اوضاع و احوال ٬ زنگ زدم به ۱۲۵ و مثل همیشه خودمو معرفی کردم و پرسیدم : امروز که بحمدلله گزارش خاص و اتفاق ناجوری ثبت نشده؟( باید نتیجه این پرسش ها رو توی فرم گزارش کشیک هم بنویسیم)  آقای قنبری که از بس زنگ زدم دیگه منومی شناسه گفت : نه شکر خدا امروز تا اینجا همه چیز عادی و روتین و مثل اغلب روزای دیگه بود و ... که اون یکی تلفن زنگ زد.

بنده خدا فورا به من گفت : گوشی و تلفنو جواب داد. صدا واضح و بلند بود و منم می شنیدم که طرف پای تلفن گفت : آقا آتش نشانی؟ می خواستم بگم فورا بیایین.آخه من جواب متلک این دوستم رو خوب دادم الان داره ...ش می سوزه ! بیایین خاموشش کنین ... !

آقای قنبری یه نفس عمیق کشید و گفت : خدا شفات بده و گوشی رو قطع کرد.

سعی کردم به روی خودم نیارم و حرف رو ادامه بدم

وقتایی که بهشون زنگ می زنم دلم نمی خواد فقط یه زنگ و گزارش گیری اداری باشه وسعی می کنم بفهمم کارشون چقدر سخته و کمی مودب و گاهی یه کم صمیمی و دوستانه یه گپ و گفت دوـ سه دقیقه ای هم راه میندازم که هم بهشون بر نخوره هم کمی حس و حالشون عوض بشه. به همین خاطر اومدم ادامه حرف رو بگیرم و برم جلو که باز زنگ تلفن!

اینبار صدای یه مرد بالغ می اومد. گفت : آتش نشانی؟ می خوام بپرسم اگه ( ... !! )زن و بچه ت! آتیش بگیره چه جوری خاموشش می کنین؟ بعد هم بلند بلند خندید و قطع کرد.

اینبار قنبری از اینکه من مکالمه رو شنیده بودم کمی خجالت کشید و سکوت کرد.

متعجب پرسیدم: روزی چند تا تماس اینجوری دارین؟

گفت :تازه اینا که شنیدین خوب خوباش بود !! ما هم که دیگه عادت کردیم اما فردا تشریف بیارین اینجا تا از روی سیستم کامپیوتری ثبت تماس های مردمی بهتون نشون بدم که از مجموع ۷۵۰ - ۸۰۰ تماس روزانه تقریبا ۹۵ درصدشون از همیناس !!!

مغزم سوت کشید !

یعنی ما ! مردم قرن ۲۱  که توی یه کشور غیر عقب افتاده و  توی مرکز استان ٬ در یه شهر نزدیک پایتخت داریم زندگی می کنیم هنوز اینهمه مشکلات و بدبختی و درگیری تربیتی - رفتاری  داریم ؟

می دونستم یه مقدار داریم...اما دیگه نه اینهمه !!

من واقعا الان هنوز توی شوکم .

۹۵ درصد از ۸۰۰ تماس ورودی هر روز ٬ به فحش و سرکار گذاشتن و تمسخر یه سری آدم که نه سیاسی هستن نه می شناسیمشون نه به ما بدی کردن صرف میشه؟؟؟ 

خواستم بگم خجالت آوره . دیدم خجالت آور واژه ی محدودیه برای توصیف این قصه پر غصه !

مشکل خیلی عمیقه !


یکی از دوستان دوسال پیش برای ماموریت رفته بود مالزی ( سوئد و کانادا  نه ها !! مالزی !  )

می گفت : مردم مالزی ۶۰ ساله که از روی درخت اومدن پایین و دارن روی زمین زندگی می کنن !

ولی توی همین مدت بیا ببین چقدر فرهنگشون عوض شده

من الان یاد فرهنگ و تمدنی می افتم که توی کتاب های تاریخ در موردشون می خوندیم : چندین هزار سال قبل دو شاخه مادها و پارتها در بخش هایی از سرزمین ایران سکنی گزیده و تمدن های خویش را پایه گذاری کردند و ...


چند هزار سال سابقه فرهنگ و تمدن داریم اون وقت امروز و هنوز داریم زنگ می زنیم و فحش می دیم و می خندیم ؟؟؟؟ اونم به کسی که باهاش هیچ خصومتی نداریم و تا امروزم ندیدیمش؟؟

از امشب

توی فیس بوک یا توی هر صفحه مسخره و غیر مسخره دیگه ای کسی از تمدن و سابقه فرهنگ پر افتخارش لاف مفت بزنه چنان حالشو می کنم توی قوطی که بره صفحه خودشو حذف کنه

بهش می گم ما ایرانی ها  اکثرمون یه مشت آدم بی ادب و بی فرهنگیم  که شعور و درکمون اندازه سواد و رفتارامونه. بهش می گم چنان آبرویی از اجداد و تمدن درخشانمون بردیم که گاهی خجالت می کشم بگم منم ایرانی ام. کشورهای دیگه یه گربه گیر می کنه توی لوله آب . ملت زنگ می زنن و نیروهای امداد و نجات میان و گربه رو در میارن و مردم به شدت تشویقشون می کنن و  کلی هم توی اخبارشون تصاویرشو نشون می دن. اینجا ما زنگ می زنیم به آتش نشانی و لیچار بارشون می کنیم ؟؟؟؟؟ !!!!!


خدا به دادمون برسه و مسببین اینهمه عقب موندگی فکری - تربیتی این ملت رو به لعنت ابدی دچار کنه.


اصلا حالم خوب نیست... 


پی نوشت :

چند ماه پیش رفته بودیم بازدید از اورژانس که اونجا هم همین مشکل پیش اومد.مسوول کشیک اورژانس هم گفت ما بالای ۹۰ درصد تماسهایی که داریم مال مزاحمین تلفنیه...

ببینین. قابل قبول نیست. اما می گیم اونا خانوم هستن و یه عده جوان بیکار که توی تربیتشون ایرادی هست برای خنده و مسخره بازی  و شاید برای اینکه بخوان به هر حال یه عقده یا مشکل درونی رو به نوعی ارضا کنن زنگ می زنن تا صدای یه خانوم رو بشنون و ...

گفتم که. قابل قبول نیست اما قابل فهمه.

ولی  آتش نشانی! که همه مذکر و خسته و ...حوصله ل.ا.س زدن با احدی رو هم ندارن دیگه قابل فهم هم نیست برام.

یکی به من بگه ما چه مرگمونه ؟



[ یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]



قل اعوذ  برب العشق

اللهم  انی اسئلک العشق

خداوندا

هرگاه که کوه مشکلات شانه های ضعیفم را می لرزاند و زانوان مردد و ناتوانم خم می شوند

...

نمی دانم کجایی...نمی دانم چرا

اما هر بار نگاهم را به سوی آسمان بلند می کنم

حس می کنم که تو آنجایی

و مرا می بینی

و منتظری تا دوباره محکم باشم و بایستم و ادامه دهم

تا با لبخندی به فرشتگانت بگویی : دیدید؟ توانست !

...

هر چه هستم

هر چه باشم

هر چه سقوط کرده

هر چه سیاه تر

هر چه تباه و خسته و ناتوان...هر چه باشم


تصمیم

برگزیدن

و قدرت انتخاب


بزرگترین مزیت من بر فرشتگان است


من این امتیاز را

پاس خواهم داشت.


پی نوشت:

- خدایا  انسان را آماده پذیرش عشق خودت کن

- بعضی از آیات سوره علق خیلی از مواقع مثل آذرخش از مقابل چشمانم عبور می کنند.مثل قسمت دوم این آیه کوتاه :

اقراء و ربّک الاکرم

[ یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (0) ]

در همین حادثه

این خواب


در همین لحظه ی تصویر تو در آب


و درین خستگی چشمه و مهتاب

قایقم را

خواهم انداخت به آب


دلم این سفره ی تا خورده کپک زد!

ای کاش...


می شد از برکه به دریا برسم !



پی نوشت:

یه کار تازه س.تقدیمش می کنم به  «یه مسافر» 

می دونم که هنوز نه چکش خورده نه سمباده !

[ دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]

یه زمانی مردم این سرزمین افتاده بودن روی این دنده که چرا عرب بجای مثلآ : نرگس ' نرجس رو به خورد ما داده و چرا بجای پردیس ( که اروپایی ها پارادایسشونو از ما یاد گرفتن ) بهمون اسامی جنت و بهشت و ... رو تحمیل کردن و ...

اما امروز

نگاه می کنم می بینم اون روز لا اقل با همه ی بدیهاش ، یه فرهنگ داشت دستخوش گذار و تغییر و جابجایی می شد...خطرش هم انقدر زیاد نبود. چون اگه فرهنگ مادر انقدر بنیه و ریشه داشته باشه فقط رنگ شاخه هاش عوض می شه نه بیشتر...

ولی خطر امروز خیلی زیاده. رسما یه فرهنگ...یه قاموس...یه روش و شیوه داره از داخل خودش خودشو می خوره و منهدم می کنه...عین سرطان. که یه سلول می افته به جون همون بدن و تا خودشو و صاحبشو نکشه دست بر نمی داره

یکی دو بار چند سال پیش (اولاشم فکر کنم توی فیس بوک) دیدم یه سری از دخترا بجای عشقم به طرفشون می گن : عجقم !!

نفهمیدم که آیا طرفشون هم می فهمه که این عقب افتاده ! منظورش چیه؟ ولی کم کم هم توی فیس بوک هم توی اینترنت بطور عام و هم توی خیابون و مهمونی و مغازه و هر جهنم دره ای که فکرشو بکنین  دیدم دارن اینجوری صحبت می کنن :


عجقم = عشقم

عجیجم = عزیزم

خوشمل = خوشگل

خوفی = خوبی

چلا = چرا

نمیلی = نمیری

...

اون یکی توی صفحه ش نوشته بود :

بمیلم بلات که اژم دلخولی و هلچی می اسم ! اس هامو "ج" نمی دی!!


این زبون جهنمی و تهوع آور رو کدوم دشمن بهمون تحمیل کرد؟ البته تابلوئه !! تابلو نه...ببخشید  بیلبرده !! ولی حالا محض خنده هم شده دو دقیقه فکر کنیم ببینیم مسبب این هم اعراب و اروپایی ها هستن یا خودمون؟؟ که تا هر چیزی رو که داریم به لجن نکشیم خیالمون راحت نمی شه؟

یه روز در مورد محتوای واقعی وبلاگ حرف زدم. خطابمم عام بود. یه عده کج خوندن و به خودشون گرفتن... ( اصلا برام مهم نیست )

امروزم هر کس می خواد به خودش بگیره و نگیره باز برام مهم نیست. برام این مهمه که خودمون داریم زبان زیبا و خوش آهنگ فارسی رو  منفجر می کنیم...اگه یه عده عقده ای که فکر می کنن با این کارا یا خوشگل می شن یا با سواد !! به این مهملات و خزعبلات دامن می زنن ، ما نزنیم و هر جا دیدیم و شنیدیم ، مودبانه اما قاطع و صریح به طرف بگیم که داره آگاهانه یا نا آگاهانه زبان و بستر فرهنگ این مرزو بوم رو می بنده به آب !


پی نوشت:

کلآ ما ایرانی ها  دشمن سرخودیم !! دشمن خارجی لازم نداریم !


[ دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]
خدایا

تو بردی
...

من تسلیم! 
 
پی نوشت:
خیلی بدجنسی  !
پی نوشت اخیر:
یه جا خوندم : خداوندا مرا آن ده ، که خودم بیشتر  حال می کنم ! عواقبشم با خودم !!
[ پنج‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1391 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

گاهی یه غمی توی گلوت نشسته

یه گره کور روی دلت افتاده

نه باز می شه نه خفه ت می کنه

فقط تورو می ندازه به دست و پا زدن

اما خلاصت نمی کنه...

تازه فکر کن خودتم تا حد زیادی مقصر باشی.دیگه ببین چقدر فاجعه می شه

نه کسی می فهمه چته

نه می تونی بگی

نه می تونی حلش کنی

نه می تونی قورتش بدی

عین یه قلوه سنگ تیز و لبه دار...هی توی گلوت پایین می ره و بالا میاد و فقط خراش پشت خراش...

جوری که دعا می کنی تموم بشه حتی با مردن اما مرگ هم کمی دورتر می شینه بهت پوزخند می زنه و لحظه لحظه زجر کشیدنتو تماشا می کنه.

اونی هم که نزدیکته نه زبونت رو می فهمه ( تقصیر هم نداره...شاید زبون و لهجه ش باتو فرق داره-شاید تو زبونشو بلد نیستی.قاموسشو یا نمی شناسی یا نمی تونی اونجوری رفتار کنی که بفهمه) نه متوجه نگاهت می شه...فقط هم همه حرکات و دست و پا زدنتو برای خروج از اون مخمصه با تعابیر خودش معنی می کنه

...

انقدر  فشار روی دلت حس می کنی

انقدر همه چیزتو له شده و تخریب شده می بینی که حتی زانوهات هم یاری نمی کنن یه نیم خیز از جات بلند شی

همه اعضا و جوارحت علیه خودت عمل می کنن.

چقدر حال بدیه اون حال...

اینکه کسی اون لحظه حالتو نمی فهمه خیلی مهم نیست

اینکه نمی تونی از اون حال  حتی به قیمت گذاشتن وبخشیدن جونت  هم بیای بیرون این زجر آوره


که اگه بگن جونت رو می دی واسه خلاص شدن؟ حتی یه اپسیلون  هم شک نمی کنی واسه جواب مثبت دادن

حتی یه ثانیه هم مکث نمی کنی...


پی نوشت:

این پست کامنت نداره



[ شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ ]

حرف زیادی برای گفتن ندارم

دوست عزیزم « شنگین » خیلی زحمت کشیده و یه پست دیدنی وخوندنی در مورد مرحوم فرهاد توی وبلاگش گذاشته

مطمئنم که خوندنش  برای هیچکدوم از شما عزیزان خالی از لطف نیست

پس با هم یه سری به وبلاگش و این پست اخیرش بزنیم


http://shang.blogsky.com/category/cat-14/


همینجا و به سهم خودم از شنگین دوست داشتنی تشکر می کنم


[ جمعه 29 دی‌ماه سال 1391 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

هر ذره ی خاک ارگ ٬ رازی دارد

هر کنگره اش ز فخر ٬ نازی دارد

گر باز کند زبان به صحبت ٬ خشتی

دانی که چه سوزی و چه سازی دارد  

 


خفته در خاک فراموشی

خسته از بی مهری زمین و زمان

دردمند

فرزندانش را برای ابد در آغوش سرد خویش گرفته


داغدار و مجروح

بر سینه این سرزمین

سر نهاده

و خاموش و مغموم نظاره گر رهگذرانیست که می آیند و می بینند و آهی از سر حسرت می کشند و ... می روند

گاه صدای اتوبوسی... کلیک های دوربینی در دست یک یا چند عکاس ... و باز ...تنهایی !


شانه های زخمی و شکسته اش را

برای رفع تکلیف ٬ مرهمی گذاشته اند

و به تماشای زخمها و دردها و شکستگی هاش نشسته اند

بی آنکه گوش دل به شرح فراق و داستان بغض ۹ ساله اش بدهند

 ارگ بم

زانو زده در شرقی ترین افق شهر بم

اینجا «بم » است...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]

توی اتاق کارم نشسته بودم که تلفن زنگ خورد

از اداره راه بود. بعد از دو روز ترافیک و حجم بالای خودروهای مسافرا ، خبر می دادن که جاده کمی خلوت شده و بار ترافیک هم کمتره و دیگه جای نگرانی نیست

دیدم هنوزم خیالم راحت نیست

به همکارم گفتم ماشین رو روشن کرد و عازم گردنه کوهین شدیم

ساعت 6  غروب بود که راه افتادیم و ساعت 6.5 رسیدیم جلوی راهداری کوهین. خواستم به مسوول راهداری خبر بدم و بیاد با هم یه دوری توی جاده بزنیم و اگه همه چیز مرتب بود با خیال راحت برگردیم خونه.هنوز دست به موبایل نبرده بودم که دیدم سه نفر از بچه های راهداری با عجله اومدن بیرون و سوار یه لندرور قراضه شدن که ...ما رو دیدن. رییسشون سریع اومد بیرون و یه سلام و علیک نقلی و فورا گفت : مسافرا تلفنی خبر دادن که یه ماشین چند کیلومتر پایین تر٬ از پیچ گردنه به بیرون جاده منحرف شده. ولی نه بچه های پلیس راه تونستن پیداش کنن نه اکیپ همکارای خودمون که ده دقیقه پیش رفتن. جاده هم تاریکه و چیزی معلوم نیست. شما هم میایین یا برمی گردین ؟

گفتم ماشین ما بهتره.تو بیا توی ماشین ما و همکارات هم با همون ماشین برن که بتونیم لا اقل دو جای مختلف رو بگردیم. سریع راه افتادیم.یه ده دوازده کیلومتری رو رفتیم پایین و برگشتیم بالا...عوامل پلیس راه و دوتا اکیپ از هلال احمر و راهداری هم توی مسیر بودن اما هیچکدوم چیزی پیدانکرده  بودن...گاهی مسافرا که خبری می دن انقدر با عجله و آشفته آدرس می دن که اصلا به اتکای آدرسی که  می دن نمی شه محل حادثه رو به راحتی پیدا کرد.

کمی جلوتر کنار یه پیچ  ایستادیم. من سردم بود اما خدادوست ( رییس راهداری) گفت می ره پایین یه سیگار بکشه و برگرده.

یکی دو دقیقه بعد دیدم زشته.منم شال و کلاه کردم و رفتم پایین و داشت صحبتمون گل می نداخت که موبایلش زنگ خورد و منم کمی ازش فاصله گرفتم تا راحت حرف بزنه.

همینجوری که کنار دره تاریک و نه چندان عمیق قدم می زدم صدای موزیکی که از عمق تاریکی دره می اومد نظرمو جلب کرد. آخه کدوم دیوونه ای توی این سرما و تاریکی رفته اون پایین و آهنگ گوش می ده ؟

برگشتم به آقای خدادوست که تازه تلفنش تموم شده بود و منو صدا می کرد که : "سرده ، برگردیم توی ماشین " گفتم : اینو ببین چه دل خوشی داره رفته اون پایین آهنگ گذاشته! دیدم با تعجب به من نگاه کرد و فورا چراغ قوه مخصوصی که همراه داشت رو روشن کرد و گفت : خودشونن...خداکنه زنده باشن !! 

سعی کردیم با کمک جهت صدا محل ماشین رو پیدا کنیم. ولی باورمون نمی شد که صدا از ته دره نیست و از روبروئه !

چراغ قوه خدادوست روی شاخه های قطور یه درخت کهنسال که از ته دره رشد کرده بود و بالا اومده بود متوقف شد...

ماشین ، عین فیلم های اکشن انگار پیچ رو ندیده بود و مستقیم به راهش ادامه داده و در حین سقوط به دره حدود 15-20 متر جلوتر و توی هوا به یه درخت بزرگ خورده بود و همونجا لای شاخه های درخت گیر کرده بود.ماشین له شده بود اماضبط ماشین هنوز داشت کار می کرد و همین امیدوارمون کرد که شاید خسارت چندان زیاد نیست و انشااله که زنده ان... ولی وقتی بیسیم زدیم و نیروهای امدادی رسیدن و با بالابر به زور از لای شاخه ها خودشونو به ماشین رسوندن گفتن که هر سه سرنشین در دم فوت کردن !

 

افسر پلیس راه که صحنه رو دید نیم ساعت بعد به ما گفت :برای اینکه یه ماشین بتونه این مسافت رو توی هوا رو به جلو طی کنه باید حداقل 140 کیلومتر سرعت داشته باشه ! ...

 

توی مسیر برگشت ساکت بودم

همه ش فکر می کردم

گردنه

جاده نا آشنا

پیچ

شب و تاریکی و دید ناکافی

140 تا سرعت  و ...

پایان !

 با خودم فکر می کردم اون درخت کهنسال طی این سالها ...چند بار شاهد غمگین و ساکت اینگونه حوادث بوده ؟ دفترچه قدیمی و سنگین خاطراتش چقدربا اینجور حوادث پر شده ؟

 

پی نوشت:

جاده های غیر استاندارد و تلویزیونی که بجای امر مهم آموزش فقط وقتشو به تبلیغ چی توز موتوری اختصاص داده و پلیسی که بجای راهنمایی ٬ فقط کمین می گیره که یه برگ جریمه رو بهت بده و  آموزش موثری که بدون متولی  رهاشده و...کارنامه بهتری بجا نمی ذارن


[ پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1391 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.


صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

 

 

پی نوشت:

این داستان رو اخیرا خوندم.ممکنه داستان دقیقا به همین شکل اتفاق نیفتاده باشه.اما نویسنده می خواسته به ما بگه ...

شما بگید. نویسنده می خواسته چی بگه ؟


بعدا نوشت :

نمی دونم چی باید بگم...

توی پست قبلی ، یه دوستی که نه از خودش و نه از نوشته هاش ابدا انتظار نمی رفت با دیدن یه پاسخ کامنت که اصلا هم خطاب به او نبود خیلی دلخور شده...چیزی نوشته و پاسخی هم ...اما هنوز از نوع نگاه و زاویه نوشتار عجولانه برخی دوستان هم دلخورم هم متعجب !

[ سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

چند شب پیش ،به اتفاق یکی از همکارام داشتیم می رفتیم ماموریت .

هنوز از شهر خارج نشده بودیم که اوایل بلوار خروجی شهر  و حدود صدمتر جلوتر از ماشینمون دیدیم یهو  حرکت ماشین ها به هم ریخت و یه ذره جلوتر شعله آتیش هم به این معرکه اضافه شد. 

هنوز ترافیک نشده بود و ما ظرف ۲۰-۳۰ ثانیه رسیدیم به این صحنه.اول دیدیم یه نفر با کلاه کاسکت ( تورو خدا شما دیگه نگید «کلاه کاسک!» ) و دست و پای خونی عین قالی روی زمین ولو شده...بیست متر جلوتر راننده شروع کرد به : یا ابالفضل و یا زهرا گفتن. دیدم یکی دیگه بدون کلاه با صورت روی آسفالت افتاده و دست و پاش هر کدوم ۱۸۰ درجه خلاف جهت عادی مفاصلش ! پیچ و تاب خوردن و مچاله شدن روی همدیگه و خون به شدت از دماغ و گوش و دهنش می زنه بیرون و نه نفس می کشه نه ... 

ده متر جلوتر یه موتورسیکلت له شده شدیدا توی شعله های آتیش می سوخت و کنار بلوار هم یه پراید ترمز کرده بود که شیشه جلو و کاپوت و سپرش داغون و خورد و خمیر شده بود و دختری که ظاهرا راننده ش بود شوکه و وحشت زده از ماشین اومده بود بیرون و می خواست جیغ بزنه اما نمی تونست و هی به اون دونفر روی زمین اشاره می کرد و می رفت بالای سرشون و هراسون و گیج عقب عقب بر می گشت و باز می رفت وسط بلوار...  

اونایی که صحنه تصادف رو دیده بودن می گفتن که موتوری بلوار رو باسرعت و خلاف جهت حرکت می کرد!!

پریدیم پایین و اول با کپسول فسقلی توی ماشین خواستیم آتیش رو مهار کنیم که کپسول کوچیک بود و جواب نداد و یه نفر دیگه هم کپسولشو آورد و دونفری خاموشش کردیم .

فورا زنگ زدم به ۱۱۵ و بدون معطلی آدرس محل تصادف رو گفتم و تاکید کردم که حال یکی از سرنشینان موتور سیکلت وخیمه . خانومی که پشت خط بود دوباره حال مصدومین رو پرسید و منم تاکید کردم که یکیشون خونریزی شدید داره و حالش وخیمه و نفس هم نمی کشه... 

عابربغل دستی من گفت: داداش من دو دقیقه پیش که شما داشتین آتیش رو خاموش می کردین به اورژانس زنگ زدم... 

محض احتیاط به ۱۱۰ هم زنگ زدم که تا اومدم آدرس بدم گفت : بله درجریانیم و خیلی ممنون... 

 

ساعت ۲۰:۳۳ بود  

نمی گم چیز خاصی بلدم اما با دوره های محدودی که در مورد احیا و امداد و CPR و...گذروندم حداقل می تونم از تشدید وضع یه مصدوم جلوگیری کنم. رفتم جلو و سر مردمی که هرکدوم به روشهای من در آوردی می خواستن به اون مصدوم دوم کمک کنن داد زدم که ولش کنین.با کارای شما هیچ بعید نیست نخاعش هم قطع بشه...خلاصه با یه مکافاتی اونا رو از بالای سرش اندازه50 سانتیمتر دور کردم !! ( همین 50 سانت خیلی هنر می خواد توی اون شرایط) 

دیدم نه...حالش خرابتر از این حرفاس. به ساعتم نگاه کردم. 20:38 دقیقه بود و هنوز از آمبولانسی که ظاهرا یه نفر زودتر از من هم خبرشون کرده بود خبری نشده بود. دیدم اینجوری جلو بره طرف می میره. سعی کردم بدون اینکه به ستون فقراتش حرکتی بدم دست و پاشو صاف کنم و به پهلو بخوابونمش.به همکارم گفتم من آروم صافش می کنم و تو هم دستاتو بذار روی کتف و گردنش که تکون نخوره و من بتونم آروم برش گردونم به وضعیتی که لا اقل راه نفسش باز بمونه. ساعت 20:42 شده بود و بازم آمبولانس بی آمبولانس. دوباره زنگ زدم و گفتم خانوم این مریض داره می میره.پس این آمبولانس توی این شهر یه وجبی چی شد؟ گفت آقا ترافیکه ! گفتم شما موتورلانس هم دارین برای همین مواقع.چرا اونو نفرستادین. شما که کار همیشگیتونه و می دونین که به قول خودتون این ساعت ترافیکه ! 

خلاصه دقیقا ساعت 20:51 دقیقه بود ( یعنی 18 دقیقه بعد از زنگ من.قبل از منم که یکی دیگه خبر داده بود) که آمبولانس رسید و ما هم بخاطر شلوغی بیش از حد اون بلوار و همینطور عجله ای که داشتیم محل رو ترک کردیم .

 

توی مسیر داشتم به بازدیدی که سه ماه پیش از اورژانس داشتیم فکر می کردم 

مسوولین اورژانس با افتخار اعلام می کردن که ما  گلدن تایم رسیدنمون به افرادی که نیاز به کمک دارن بین 5 تا 7 دقیقه س !!! 

نقطه شروع این GOLDEN TIME !!! از کجاس؟ اولین تماس؟ابلاغ با بیسیم؟ احساس ضرورت برای حرکت آمبولانس؟؟!! شاید اون 5تا 7 دقیقه رو از لحظه یی که از دور مصدوم یا بیمار رو می بینن حساب می کنن ! نه از لحظه ای که یه سانحه بهشون گزارش می شه!!!

( یادم باشه منبعد که خواستم دچار سانحه بشم ! قبلش برم نزدیک پایگاه اورژانس!! که طفلی ها دیر نرسن! )

.

.

.

چه عبارت مضحک اما دردآوری... 

GOLDEN TIME رو می گم !  

 

پی نوشت: 

نمی خوام روی تلاش های این عزیزان که روز و شب برای امداد به مردمی که در وضعیت وخیم و اورژانسی قرار دارن زحمت می کشن پا بذارم ...اما حداقل ادعایی نکنن که خودشونم می دونن نمی تونن از پسش بر بیان . مردم هم بر اساس همین ادعا در هنگام بروز مشکل خودشونو تنظیم می کنن نه بر اساس وخامت اوضاع !

 

- راستی ، دوستان پلیس تا آخر این حکایت نیومدن که نیومدن... شاید اونا هم توی ترافیک مونده بودن !  

 

[ سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1391 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (19) ]

سلام.امروز می خواستم بخش دوم وزن در شعر فارسی رو تقدیم کنم اما دیدن و خوندن این شعر زیبا نظرم رو برای دو سه روزی عوض کرد

شما هم بخونین:



قرار بود که تردید را صدا نکنیم


زیاد گوش به حرف غریبه ها نکنیم

اگر به کوچه ی ما غصه راه پیدا کرد

محل به او نگذار یم و راه وا نکنیم

شبیه کوه ، بمانیم روی پاهامان

پناهٍ دامنٍ امید را ، رها نکنیم

هزار قافله ی راهزن ، اگر دیدیم

مسیر خویش بگیریم و اعتنا نکنیم

قرار بود که در بین مان بماند عشق

برای هیچ کسی شرح ماجرا نکنیم.
 ( علیرضا شیدا )
پی نوشت:
گاهی قرارهامون به سادگی یادمون می ره...یادمون می ره قرار گذاشتیم انسان باشیم.آروم باشیم.خوب باشیم.عاشق باشیم.خشمگین نباشیم... و در توجیه رفتارهای بدی که ازمون سر می زنه می گیم: تقصیر فلانی بود..لازم بود...حقش بود و...غافل از اینکه با هر توجیه و تفسیری! داریم پا روی انسانیتمون می ذاریم.یعنی تنها دارایی ماندگارمون !!
[ چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1391 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (26) ]

مدتها بود نوشتن مطلب کوتاهی در مورد آشنایی مختصر با وزن و ضرب آهنگ شعر کلاسیک ( قالب مند) فارسی به ذهنم خطور کرده بود. اما گستره بسیار وسیع این موضوع از یه طرف و دانش محدود من و ظرفیت محدودتر وبلاگ کار رو سخت می کرد.بنابراین اگر این نوشتار مختصر رو می خونید لطفا معایبش رو به دلایلی که ذکر شد ببخشید.

مبحث وزن در شعر موضوع بسیار قدیمی و یکی از شاخصه های اصلی شعر به شمار میاد که البته طی چند ده سال اخیر و بعد از تولد شعر نیمایی و آزاد و سپید و هسا شعر و مدرن و پست مدرن و ...کمی به فراموشی سپرده شده اما از اهمیتش مطلقا کم نشده.خصوصا برای آشنایی با شعر فارسی که یکی از موزون ترین اشعار کل زبانهای دنیاس باید به طور ویژه با این موضوع آشنا باشیم. در سنوات گذشته و حتی از بدو پیدایش شعر فارسی که ظاهرا قدیمی ترین شعر ثبت شده رو هم این بیت می دونن :

آهوی کوهی در دشت چگونه دَوَذا

او ندارد یار بی یار چگونه بُوَذا

یکی از عناصری که به شعر هویت می داد وزن ( یا بهتر بگیم ریتم و ضرب آهنگ قرائت ) اون بود.در کنار نشانه هایی همچون : عنصر خیال ، ردیف ، قافیه و ...همیشه وزن هم به عنوان یکی از عواملی که باعث فرق قائل شدن بین نثر و نظم شمرده می شدن به حساب می اومد

تا قبل از ورود فرهنگ و ادب عرب به ادب فارسی موضوع وزن به عنوان یک موضوع بدیهی محسوب می شد و بدون اینکه جایی تدریس بشه همه با درک درونی از وزن اون روی توی اشعارشون رعایت می کردن تا اینکه عرب روی آهنگین بودن شعر ما اسم : (موزون)  رو گذاشت

البته شعرای قبل از عرب هم بدون اینکه در این مورد تدریس و آموزشی داشته باشند به صورت یک امر کاملا بدیهی وجود وزن رو در شعر به عنوان یک عامل ضروری پذیرفته بودند و در این زمینه هم ید طولایی داشتن اما در بعضی از قالب های شعر عربی کوتاه و بلند شدن ابیات چندان ایرادی نداشت اما در غزلیات زیبا و کهن شعر فارسی امکان نداره شما ابیاتی که از نظر وزن و ریتم و طول هجاها اشکال و تفاوت داشته باشند بتونید پیدا کنید !!


کلا هر چیزی که ما می شنویم صوت نام داره که با شاخصه ی فرکانس معرفی و اندازه گیری می شه

اگه یک جسم با یک سرعت کم و یا زیاد به ارتعاش در بیاد صدا تولید می کنه

حالا اگه این تولید صدا منظم باشه یک جوره  و اگر نا منظم باشه یک جور دیگه س


با این تعریف ٬ ریتم یا وزن ٬ عامل شناسایی ترتیب تکرار و نظم اصواتی است که تولید می شن

اگر اون اصوات در قالب های ریتمیک قرار بگیرند شعر و موسیقی تولید می شه

و اگه هیچ نظمی نداشته باشه گفتار یا اصوات غیر موسیقایی حساب می شن


پس ضرب آهنگی که در اصوات تولید شده وجود داره به همراه نظم و تکرار و توالی می تونه باعث به وجود اومدن یک اثر موزون بشه

حالا برای اینکه متوجه بشیم چرا و چطور وزن اشعار مختلف با هم فرق می کنن باید یه نگاهی به هر تکه از یک مصراع بندازیم


یکی از مرسوم ترین ابیات برای این بازگویی شعر معروف:

ای ساربان آهسته ران 

هست

وقتی می خوایم بدونیم که این شعر با چه وزنی خونده می شه باید اول اون رو قطعه قطعه کنیم به نحوی که هر جا یکی از حروف صدا دار تموم شد یا کلمه به حرف ساکن رسید این قسمت رو یک تکه حساب کنیم بعد ببینیم برای این تکه چه وزن و ریتمی وجود داره

به عنوان مثال اینجا بعد از هر تکه یه خط کج می ذاریم و زیرش وزن مرسومش رو می نویسیم تا کم کم گوش مخاطبین با وزن های مرسوم و موجود هم آشنا بشه:


ای / سا / رِ /بان /  --- آ / هِس / تِ / ران /---

مُس/ تَف /عِ / لُن/  --- مُس/ تَف /عِ / لُن/  --- 


 کا /  را  /   مِ /جا /  --- نم/ می/ رَ / وَد /

مُس/ تَف /عِ / لُن/  --- مُس/ تَف /عِ / لُن/  ---


ای ساربان( مستفعلن) آهسته ران (مستفعلن)

کارام جا (مستفعلن) نم می رود ( مستفعلن)


مسلما با این شیوه متوجه می شید که وزن قطعه ی : ای ساربان  ( مستفعلن ) هست نه چیز دیگه و نه مثلا ( مفاعیلن )


دقیقا اینجا منظورمون از وزن فلان قعطه یا تکه ، آهنگ تلفظه

همونجوری که وقتی پای تلفن وقتی برای  یک نفر داریم یه کلمه  رو... مثلا "یاران" رو تلفظ می کنیم و طرف متوجه نمی شه بهش می گیم : یاران  بر وزن باران ! یا مثلا فردا بر وزن شهلا !

یعنی میزان تولید فرکانس و نظم تلفظ این اصوات مثل فلان کلمه ی معروفه


حالا برای شعر هم یک سری اوزان معروف و شناخته شده هستندکه البته نه کامل هستند و نه قطعی و گاهی می بینیم که یه شاعر با ذوق از شکست یا ترکیب وزن های قبلی یه وزن طولانی اما صحیح و البته متفاوت و جدید برای شعرش تولید کرده . در واقع شعری رو تولید کرده که موزون هست اما نه بر  منوال وزن های قدیمی

که البته این موضوع خیلی زیاد نیست ...اما هست !

الان هم قصد نداریم همه اوزان رایج رو  معرفی کنیم. خودمم بلد نیستم

بلکه قصد داریم مفهوم وزن رو  معرفی کنیم. برای همین مجبوریم  برای پیدا کردن وزن یک مصراع ابتدا اون رو تکه تکه ( تقطیع هجایی ) کنیم و در آخر با سر هم کردن وزن همه قطعات وزن کلی اون مصراع رو بدست بیاریم

باز هم مثال :

بزرگش نخوانند اهل خرد   که نام بزرگان به زشتی برد


بُ / زر/ گش / ---  نَ /خا / نن /---   دُ /  اَه / لِ /    ---    خِ /رَد 

فَ / عو / لُن  /---  فَ / عو / لُن /--- فَ / عو / لُن /      فَ /عَ /ل  


اسم این کار ما تقطیع هجاییه

یعنی هر حرف رو تا پایان بخش صدا دارش تلفظ می کنیم و به محض رسیدن به  حرف صدادار بعدی توقف می کنیم

دقیقا همون  بخش کردن  که در کلاس اول ابتدایی یاد گرفتیم: ( نان - بابا )

نان /  یک بخشه

با/ با / دو بخش

یعنی : نان یک حرف صدادار داره و بابا دو حرف


وقتی توی یک بیت هم همین کارو بکنیم دو تا حسن داره:

اول اینکه وزن و ضرب آهنگ صحیح قرائت اون شعر رو متوجه می شیم و پیدا می کنیم

دوم اینکه چنانچه  خودمون دست به نوشتن یک شعر ببریم ( ویا یک نفر دیگه هم شعری بنویسه ) این فرمول می تونه کمک کنه که وزن هر مصراع بدرستی رعایت و حفظ بشه و یک مصراع ۱۲ هجا و مصراع بعدی مثلا  ۱۵ هجا نداشته باشه و وزنشون هم با هم هماهنگ باشه


یک بیت دیگه رو با یه وزن دیگه اینجا می نویسم و فعلا بخش اول این موضوع رو تموم می کنم :


 

(همه روز بر ندارم)  ( سر ازین خمار مستی)

(فَعَلاتُ فاعِلاتُن)        (فَعَلاتُ فاعِلاتُن)

 

(که هنوز من نبودم)  ( که تو در دلم نشستی)

  (فَعَلاتُ فاعِلاتُن)       (فَعَلاتُ فاعِلاتُن)

[ دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (13) ]

اینم یه هدیه زیبا از دوست عزیزم   " مسافر "




Whenever I'm alone with you

You make me feel like I am home again
Whenever I'm alone with you
You make me feel like I am whole again

Whenever I'm alone with you
You make me feel like I am young again
Whenever I'm alone with you
You make me feel like I am fun again

However far away, I will always love you
However long I stay, I will always love you
Whatever words I say, I will always love you
I will always love you

Whenever I'm alone with you
You make me feel like I am free again
Whenever I'm alone with you
You make me feel like I am clean again

However far away, I will always love you
However long I stay, I will always love you
Whatever words I say, I will always love you
I will always love you

However far away, I will always love you
However long I stay, I will always love you
Whatever words I say, I will always love you
I'll always love you, I'll always love you
'Cause I love you



پی نوشت:

یه اشتباه گنده کرده بودم و موقع نوشتن عنوان این پست  کلمه ی Whenever  رو ننوشته بودم و به قول مسافر* نه تنها معناش عوض شده بود بلکه  کاملا معناش بد شده بود. ضمن تشکر از مسافر و عذر خواهی از همگی ، عنوان اصلاح شد 

( دوست عزیزی می گفت : لازم نیست آدم بگرده از تو سوتی بگیره. خودت مدام سوتی های مورد نیاز رو تامین می کنی) 

[ یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (23) ]

- وقتی تخم مرغ بخاطر نیرویی از بیرون  می شکنه ٬ یه زندگی به پایان می رسه

- وقتی تخم مرغ بخاطر نیرویی از داخل  می شکنه  ٬ یه زندگی آغاز می شه


پس تغییرات مهم و اثرگذار همیشه باید از درون آدم شروع بشه





پی نوشت:

برای بعضی ها فرقش فقط اینه: شام نیمرو بخورن ؟یا جوجه؟ 


[ پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]


ما چون دو دریچه رو بروی هم

آگاه ز  هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز ... قرار روز آینده

امروز دلم شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

...

نه مهر فُسون ، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد 



پی نوشت:

موضوع خاصی نیست.گیر ندین لطفا.فقط به فراخور حال دلمه این پست. همین!

[ چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 08:39 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

امروز طبق معمول که دستم تا به کامپیوتر ( و ایضآ اینترنت-البته از نوع گازوییلیش) می رسه با سرعت خودمو به وبلاگ می رسونم ، وبلاگ رو باز کردم و داشتم از روی لینک دوستام و دوستای دوستام ! و دوستای دوستای دوستام !! نوشته هایی - از نوع از هر چمن گُلی- می خوندم که یه چیزی بدجوری ذهنم رو درگیر کرد... و نتیجتا... یه کشف بزرگ !!


کاری به اسامی آدمها ندارم که برای یه آدم تند مزاج کج سلیقه مثل من بزرگی افراد به اسمشون نیست و مثلا اگه همه می گن شاملو* خیلی شاعر بزرگیه من یکی تا خودم ازش خوشم نیاد نه شعراشو می خونم نه بزرگ حسابش می کنم... ولی تعجبم از اینه که گاهی به وبلاگ آدم های درست و حسابی و معروف و باسواد و... ( حالا همه پوئن های مثبت رو برای یه نفر تصور کنین خودتون ) که سر می زنم می بینم باز دید کننده امروز : 63 نفر

بازدید دیروز201 نفر و ...

صبح ساعت 9  کلیک کلیک کلیک رسیدم به یه وبلاگ ( توی لیست لینک های من نیست. نکشین خودتونو ! ) نویسنده ش یه خانومه ظاهرا ! یه لینک سرکاری هم گذاشته که یعنی لینک وبلاگ شوهرشه. اما از لحن نوشته کاملا معلومه که نویسنده اون وبلاگ هم خودشه

بگذریم

چشمام چهارتا شد وقتی ساعت 9 صبح آمار بازدید امروزش رو دیدم : 3879

و آمار دیروزش : 4900


نه وبلاگش آموزشیه. نه عکس از خودش گذاشته. نه قربون صدقه مردم رفته. نه تلفن داده و گرفته.نه چیزی برای کپی برداری توشه . نه ... !ظاهرآ هم فقط داره بخشی از زندگی روزانه ش رو می نویسه اما...

اما چیزایی هست که این آمار رو اینجوری کرده .مثلا : این آدم موقع نوشتن بسیار زیاد و جا و بیجا عبارات و تیکه های کوتاه و بلند انگلیسی شوت می کنه وسط جمله و پلیز و اوه مای گاد و نات آنلی و بات آلسو و پلیز و  دیفالت و اکستنشن و پالت ومای کلازت و ماگ و اُور دوز و ...عبارات دم دستی زیادی از این قبیل به وفور توی نوشته هاش دیده می شه. جوری که فکر می کنی این آدم اصالتا انگلیس یا آمریکا دنیا اومده و بعدابه خاطرنیاز، فارسی هم یاد گرفته.

یه دلیل دیگه : از عالم و آدم ناراضیه و باباش یه پولدار بیکار و باحاله که سی چهل میلیون پول خوردشه و مادرش یه استاد مهربون و آروم و خودش و بقیه اعضای خانواده ش هم خیلی شاد و با حال و ( ببخشید های کلَس )و تحصیل کرده و زیباو... هستند.

مرد و زن هم رفتن توی کامنت دونیش و قربون صدقه ش رفتن و به زمین و زمان هم فحش بده ( که می ده ) همه تاییدش می کنن وسعی می کنن با دلداری و دادن حق بهش ، آرومش کنن...

اونم چی؟

روزانه نزدیک به 5000 نفر! بازدید کننده !


این آدم

موضوع پست من نیست.گفتم که. تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

موضوع من و ماییم


تا یکی یه جوری حرف می زنه ، فوری یا یه چیزیمون می شه یا به فکر یه چیزایی می افتیم.

هم جنس هم باشیم یا عقده حقارتمون یا ادعاهامون گل می کنه یا با فراموش کردن خودمون پا روی همه داشته ها و نداشته هامون می ذاریم.انگار که اگه با اون فرد همصدایی کنیم به داشتن تمام چیزای نداشته مفتخر می شیم یا ما رو هم همونقدر های کلَس محسوب می کنن !


مشکل ماییم که تا یکی ( چه راست چه دروغ ) داشته و نداشته های مادی و اخلاقی و خانوادگیش رو به رخ می کشه  عین شکلات آفتاب خورده وا می ریم...


ای وای از دست خودمون



*‌ نوشت:

منظورم شخص شاملو نیست.صرفا یه مثاله.

[ شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (41) ]



در آسمان ها تو را جستجو کردم

اما نیافتمت

در زمین بدنبالت گشتم

اما کمتر یافتم

دریا را به شوق دیدنت پشت سر گذاشتم

اما باز هم  آن شاه ماهی گریز پای  به تور و دام اندیشه  نیفتاد

آیینه ی دل را هم که سیاه کردیم و دیگر توقع انعکاس هیچ تصویری از او نداریم


گاه به خودم امید می دادم که در هر جا اگر نیافتی

مطمئن باش در آخرین منزل

در خانه دل

میزبان مهربان در انتظار توست

اما...

راه را کج می روم ؟ یا راهی غلط می روم که به خانه دل نمی رسم؟

هر گاه هم که می رسم غبار راه چنان  آلوده ام کرده که هم نشانه و نشان راگم می کنم هم کلید خانه را !!!


خسته ام

نه چشمهایم  سویی برای دیدن دارند

نه گوشهایم یارای شنیدن آوای دوست


کجایی؟
اینگونه که منم٬ برای همیشه گمت خواهم کرد


یا خودت را به من نشان بده یا راه را

و در آخر

توانی برای پیمودن راه خانه دوست

که اگر به امید این زانو های خسته باشم قدم از قدم برداشتن افسانه یی ست محال !


شب شده

سرد است

تاریکی و خستگی  امان می برند

فراز و فرود راه حکایت ها دارند با من خسته...


از گوشه یی برون آی

ای کوکب هدایت !

[ سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (15) ]



فقط دعوت می کنم همین الان این پست رو بخونید

سایه سار زندگی این بار بر خلاف همیشه

از قالب مدارا و مراقبت بیرون اومده و یه بار هم که شده پشت اسم و عنوان هذیان  حرفهای واقعی زده

چقدر حرفهای درست و جالبی هم زده

جا نمونید لطفا :


http://sayesarezendegi.blogsky.com/1391/07/16/post-588

[ دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (13) ]



بعد از پست قبلی و صحبت هایی که در خصوص وبلاگ و تعاریفش شد (و کمی هم چاشنی فلفل داشت!!)  نتیجتا تصمیم گرفتم که این موضوع رو مستقلا به شکل یه پست بگذارم اینجا تا هم ازنظرات دوستان استفاده کنیم و هم به یه جمعبندی برسیم  اما الان به فکرم رسید که بجای جمعبندی شخصی ، چکیده ای از نظرات هریک از دوستان رو (که در پست قبلی زحمت کشیدن و نوشتن) درپست جدید تقدیم کنم. نتیجه ش هم همینیه که الان می خونین.

فقط قبلش یکی دو مورد لازم به ذکره:

اولا عذرخواهی می کنم از همه عزیزان که ناچارم بخاطر طولانی نشدن پست فقط بخشی از نظرشون رو به اختصار اینجا بیارم.

یه عذرخواهی دیگه هم بابت اینکه بخاطر احترام به جمع از ارائه نظر شخصی خودم خودداری می کنم.چون ممکنه این شائبه رو ایجاد کنه که لابد برآیند نهایی همه کامنتها اینیه که من نوشتم. من صرف نظر از اینکه تا چه حد با هر کامنت موافق یا مخالف باشم فقط یه رای دارم!!

( اینم درجواب دوستانی که گفته بودن توی وبلاگت هرررررررچی دوس داری می تونی بنویسی! )

 

**************************************** 


فریناز  (رگبارآرامش)

وبلاگ یعنی یه آینه ی حافظه دار
یه آینه واسه خودت که همه ی لحظه هاتو توی دلش داره و بی کم و کاست نشونت میده
وبمو که ورق می زنم حس می کنم کتاب زندگیمو می خونم و می دم دست بقیه تا مجانی ورق بزنن

وبلاگ یعنی یک هیچ به نفع من علیه فاصله های پاک! ...

 

سهبا ( سایه سار)

به نظر من فضای وبلاگ , یه مکان مخصوصه فرد هست که میتونه عین خونه ش هر طوری میخواد توش زندگی کنه , منتها چیزی که مهمه , اینه که اینجا در و دیوار خونه همیشه باز و عمومی هست و عین یک دهکده جهانی که همه رو در فضای تو شریک میکنه می مونه ! پس باید خیلی قواعد اخلاقی و انسانی رعایت بشه... اما اینکه بگیم وبلاگ صرفا باید ادبی نویس باشه , یا مثلا خاطره نویسی باشه , یا ... به نظرم محدود کردنه که با تعریفهای این فضای گسترده مجاز , جور در نمیاد

 

یگانه (درآستانه نوجوانی)

گاهی آدمی مثل من نیاز پیدا می کنه که از واقعیت دور باشه
که شاید گاهی بشه موقعی که ناراحت هست از ناراحتیش کاسته بشه
یا حتی گاهی در حد یک لبخند
گاهی نیاز پیدا می کنه که حس کنه قابل احترام هست و ارزش داره
و
این حس محترم بودن آرامش خیلی عجیبی داره...

 

الهام ( سمپاد82)

تو بلاگ بنویس واسه دلت.

 

ریحانه (گفتگو در تنهایی)

وبلاگ حیاط خلوت دل و ذهنه ...
توش میتونی راحت بنویسی بدون ترس از اینکه چه کسی و با چه طرز فکری تو رو میخونه و نقدت میکنه....
میشه همه ی حرفهای بقیه رو با لحن خودت بخونی و حتا متوجه حس و حال اون هنگام نوشتن هم نشی ...
خیلی وقتها با بغض نوشته میشه ولی خیلی ها با لبخند میخون و یا بالعکس...
و همچنین تنها جاییه که آدمها فقط از لحاظ طرز فکر و سلیقه مورد نقد قرار میگیرند نه ظاهر و درجه و رتبه اجتماعی !...

 

سایه (رویای آبی )

بلاگ فضایی است برای نوشتن حالا هر کی هر چی دوست داره می نویسه ما به قلمشون احترام می گذاریم والی گر دوست نداریم نمی خونیم .( مثل این کامنتهایی که یا تبلیغاتیه یا برا کسب درامد و یا می گه اگر لینکم کردی بگو بلینکمت !! ..) اما همونطور که می نویسیم می خوانیم و می آموزیم

مورد دیگه درباره ی  روزانه نوشتن و خاطراته .. به نظرم هیچ اشکالی نداره اینجوری وقتی ماجراهای روزانه ی یه نفر و می خونیم می فهمیم چقدر احساسات و زندگی ها شبیه هم هستند ولی به هر حال فضایی است که ارائه می شه و هر جور دوست دارن میان جلو و مخاطب و خواننده ی خودشون و دارند ما خودمون باید مراقب حریممون باشیم و هر کسی رو نپذیریم ..

 

هادی (خورشید بانو)

خیلی فکر کردم که وبلاگ چیه و هدف از وبلاگ زدن و نوشتن چیه و چقدر رو این هدفمون موندیم....روز اول که وبلاگ زدم یه نیاز بود...یه نیاز به ورود به دنیایی جدید که از روزمرگی هام به دور باشه.....یه کم اومدم جلو دیدم دنیای جالبیه و دوستای خوبی پیدا کردم دوستایی که حتی از دوستای دنیای واقعیم باهاشون صمیمی تر شدم و خیلی بهشون وابسته شدم...دوستایی که هرکدومشون مشکلات خاص خودشون رو داشتن...بعد فهمیدم که نه، کل وبلاگ دوستا نیستن .میشه توش چیزا خیلی قشنگی هم نوشت...

 

ثنایی فر (در پی، شناخت)

بعضی وقتها به یه وبلاگهایی که سر میزنی اینقدر خصوصیه که آدم خودش خجالت میکشه مطالب رو تا آخر بخونه آخرش هم تهی رفتی تهی برمیگردی دفترچه خاطرات که خوبه با خیلی از جاهای شخصی دیگه هم اشتباه گرفته می شه...

 

فندق(فصل سوم زندگی)

یک جاییه که هرکس هرچی دوست داره توش مینویسه .

 

مریم بزرگمهر(خدابرایم کافیست)

من به شخصه یکی از دلایل وبلاگ نویسیم اینه که نوشته هامو به چالش بذارم
که اگه روزی بزرگ شدم و خواستم نویسنده بشم بدونم اکثر مخاطبام چجور نوشته ای رو قبول دارن...

 

مهرداد ( کهکشان)

از بابت اینکه فرمودین محیط های اجتماعی با ید قداستشون حفظ بشه و مطالبی که در بستر آنها نوشته میشه حتی المقدور عام المنفعه باشه موافقم و معتقدم تاثیر به سزایی برتوسعه و رشد فرهنگی داره اما اینکه ما بخواهیم هر کسی با هر سطح معلومات و هر تربیت و فرهنگی که در این فضای نامحدود بر اساس یک چهارچوب معین و موافق با سلیقه افراد خاص و بر وفق مراد گروه خاصی بنویسن کمی دور از انتظار میشه اونوقت میشه دغدقه ی معمول بیشتر کسانی که نمیتونن آزادانه بنویسن...

 

حسرت (حسرت،نام دیگر من است )

من فکر میکنم هر کس میتونه هر چیزی که دوست داره در وبلاگش بنویسه و از این بابت مشکلی نیست اما چیزی که آدم رو آزار میده کپی کردن نوشته های دیگران بدون ذکر منبع در وبلاگهای شخصی هست. ایکاش وبلاگ هرکس مکانی بود که وقتی واردش میشدی با دنیای خود اون آدم مواجه میشدی و نه یک دنیای تقلبی با نوشته هایی که هرکدوم متعلق به انسان دیگر و طرز فکر دیگری هست...

 

سمیرا ( دل نوشته های یک دانشجو)

برای خیلی از ماها هنوز جا نیفتاده که وبلاگ یک رسانه است رسانه یعنی وسیله برقراری ارتباط..مثل رادیو مثل تلویزیون مثل روزنامه و مجله ...همونطور که تک تک کلمات و صداها و نوشته های بقیه رسانه ها از میان هزاران کلمه گزینش میشه تا بهترینش نوشته بشه همونطور که هر رسانه کلی پالایش میشه و خط قرمزهای زیادی رو رعایت میکنه وبلاگ هم به عنوان یک رسانه " باید" حریم ها و حرمت ها و خط قرمز ها و محدوده های بسیاری رو در نظر بگیره...نویسنده یک وبلاگ عین خبرنگار رادیو عین گوینده تلویزیون عین نویسنده روزنامه است و نمی تونه هر کلمه ای رو بنویسه هر فکری رو به زبون بیاره...این توجیه ساده انگارانه که وبلاگ عین دفترخاطرات و یا عین اطاق خواب آدمه که میتونی توش هر چیزی بنویسی یا پاتو دراز کنی یا عربده بکشی یا فحش بدی و ....مال کسانیه که یا نمیخوان رسانه بودن این محیط رو باور کنن یا درکشون بیشتر از این بهشون اجازه نمیده ..

... قرار نیست توی همه وبلاگها حرف از سیاست و فرهنگ و هنر و ادبیات و جامعه زده بشه یا خیلی کلاسیک و با کلمات و گفتار آنچنانی نوشته بشه میشه حتی روزمره گیها رو چنان قشنگ نوشت که مخاطب لذت ببره...

همه به این امر اذعان دارند که وبلاگ یک رسانه است و وقتی رسانه باشد مستلزم رعایت همه ضوابط یک رسانه... قرار نیست اونجا آدمهایی که همدیگه رو نمیشناسن ابراز عشقهای تهوع آور کنند به کسی که هرگز ندیده اندش یا نوشابه بازکنند برای خواهر و برادرهای خیالی...


****************************************


به هر حال این هم یک نوع جمعبندیه.قبلا قصد داشتم توی این پست نظرات رو جمعبندی کنم ولی کلا منصرف شدم.چکیده نظرات همه دوستان همینجا هست.هرکس به فراخور حال خودش می تونه نظرشو با نظر جمع تطبیق بده. امیدوارم وبلاگ هاموندر مسیر درستی حرکت کنن.



پی*نوشت:

عنوان این پست از کامنت فریناز گرفته شده.


کامنت ها هم منبعد( البته فعلا موقتی) تاییدی نیستند ! 


[ سه‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (17) ]

حدودا 14 ماهه دارم مرتکب نوشتن توی وبلاگ می شم

وبلاگ قبلی از تیر تا  دی ماه( فکر می کنم) کار کرد و این وبلاگ کمی بعد متولد شد


هنوز تعریف روشنی از وبلاگ  جایی ندیدم

وبلاگ برای چه کاریه؟

به چه منظوری باید توش نوشت؟

شعر؟
سیاست؟

ادبیات و هنر و تاریخ؟

بیزنس؟

طنز؟

دوست یابی؟

کپی کردن نوشته ها و کارای دیگران و به جای نوشته ی خود  جا زدن؟ (البته نقل مطالب هم خیلی خوبه هم مفیده.به شرط اینکه قصد فرد این نباشه که بگه خودم ...)

روز نویسی و خاطره نگاری و اشتباه گرفتن با دفترچه خاطرات شخصی؟بعد هم بگه: من واسه دل خودم می نویسم !!!

و...


یکی تنهاس دنبال دوست می گرده

یکی داره متن هاش رو به چالش می کشه تا عیوبش برطرف بشه و پیشرفت کنه

یکی ( مثل استاد قهرمان) کار ارائه می ده یکی از یکی قشنگ تر

یکی دنبال دوتا شعر خوبه

یکی هنوز نمی دونه چی می خواد  (شاید مثل من)

یکی رو آب برده

یکی خودشو به باد داده

شده عین خیابونامون...هر کی داره یه جور راه می ره...همه هم فکر می کنن فقط خودشونن که درست می رن و بقیه یا عوضی ان یا عوضی میرن

یکی عقده هاشو داره ارضا می کنه



یکی به من بگه وبلاگ چیه؟



پی نوشت:

یا نگاه من مشکل داره یا یه عده هنوز نمی دونن وبلاگ برای چه کاریه؟ یحتمل منم انگار درست نمی دونم...اما هر چی که هست اینی نیست که یه عده دارن انجام می دن ! 

روی صحبتم با فرد خاصی نیست! 

 

یه خواهش: توی نظراتتون لطفا اتهام نباشه و انصاف رو هم در نظر بگیرین. ممنون

[ دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (26) ]

بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست

تو  ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست



دوست بسیار عزیز و فرهیخته م ، صاحب  وبلاگ  خواندنی و تامل برانگیز "حسرت" طی نگاهی عمیق و ریشه دار به انحطاط  "ترانه"  ، پست جالبی نوشته بود که در اون به سیر قهقرایی محتوای  ترانه در ادبیات موسیقایی ما و همینطور بروزترانه های ضعیف و گلایه آمیز و انتقام جویانه و تضعیف مفاهیم زیبا و ملایم عاشقانه و دوستانه و...اشاره کرده که ضمن خواهش از همه دوستای عزیز به خوندن پست قشنگشون، منو تحریک به نوشتن کامنتی براشون کرد که بد ندیدم پاسخم رو به همراه لینک وبلاگ ایشون ( http://hasrat9.mihanblog.com/ ) 

براتون بذارم  وباعث شد که من هم طی نوشتاری که در ادامه می خونید مثل حسرت عزیز نگرانیمو از این سقوط اعلام کنم:

________

سلام

ممنون از نگاه خاصی که به موضوع داری



در مورد اشاره ظریفت به موضوع باید بگم حق با توئه

ادبیات حاکم بر موسیقی خصوصا طی 3-4 سال اخیر از درون خالی شده

توهین

الفاظ رکیک

موسیقی واره هایی که نه ریتم دارن نه ملودی نه شعر و  لاجرم نه ماندگاری !! چنان زیاد شدن که...چنان که افتد و دانی !

توی متنت نوشتی :

" باید قبول کرد که به طور حتم سلیقه مـخاطـب ایـن سبک ترانه ها رو پسندیده که هر روز بر تعداد اینگونه ترانه ها افزوده شده... "


خواستم بگم این سلیقه ی مخاطب نیست

بلکه مخاطب در بی سلیقگی یا عدم سلیقه به سر می بره

یعنی ...کسی از غذای خام و نپخته خوشش نمیاد اما اگه از بچگی به همین غذا عادتش بدن  ذائقه ش شکل میگیره و روی همون غذا متمرکز می شه

موسیقی هم همینه

امروز  خواننده ها و شعرا و...چندان تلاش قابل تقدیری برای فتح قلوب شنونده های خودشون نمی کنن و خودشون رو بخاطر  اجبار امرار معاش به کمپانی های بزرگی که کارشون تولید آشغاله ! میفروشن

لیست بلند بالایی از افراد نام آشنا میشه ارائه کرد که این معضل دامنگیرشون شده...


چه بسا خواننده های داخلی مثل بنیامین و فرزاد فرین و بهنام صفوی و... بیشتر از خواننده های اون ور آب با مخاطبینشون تونستن ارتباط برقرار کنن

تا وقتی خواننده در خارجه  و کمپانیه مثلا کالتکس ! برای اونها شعر و ملودی و ریتم رو انتخاب میکنه  نباید انتظار داشته باشیم  چهره هایی بهتر از کامران و هومن !!!! متولد بشن 

دیگه بنانی متولد نمیشه تا الهه ی نازی  بخونه و بمونه

تو ای پری کجایی   کجاس؟

گل گلدون من  که خشک شده

ای تو مثل قصه با من ِ شاهرخ دیگه توی هیچ قصه یی نیست !


تقصیر هنرمندای خودمونم هست

دور میشن و دور میشینن

و نسل امروز در "اجبار فقدان سلیقه  "  تن به آهنگ های فوق نازل می ده .


نزدیکتر هم که میان یادشون میفته که خیلی از قافله اقتصاد جاموندن و مثل "حبیب " که اجازه برگشت به میهن گرفت و شد خواننده ی عروسی های اعیان ساکن ولنجک و کامرانیه و قیطریه و بلوار کاوه...


چو بیشه تهی مانَد از نره شیر

شغال اندر آن بیشه آید دلیر


پدیده مضحک ساسی مانکن محصول همین فضای خالیه


خیلی هم مخاطبین مقصر نیستن !!


پ.ن:

تولد این پست رو مدیون دوست خوبم حسرت هستم...اگه باعث بشه فکری ایجاد بشه یا نگاهی رقم بخوره باید به پای حسرت نوشته بشه و اگه باعث ملال بشه قطعا از کم سوادی منه

[ چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (81) ]

خطا از من است،

می دانم

از من که سالهاست گفته ام :

“ایاک نعبد

اما به دیگران هم دلسپرده ام.


از من که سالهاست گفته ام:

” ایاک نستعین

اما به دیگران هم تکیه کرده ام...

اما رهایم نکن،

بیش از همیشه دلتنگم...

[ شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391 ] [ 02:04 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (39) ]

یه داستان : 

 

دوستی تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده و روستای پدریش ،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت:  " جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! " 
خودش اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی . هنوز  30 کیلومتر از جاده دور نشده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نشد. حالا وسط جنگل ...، داره شب میشه...، نم بارون هم گرفته...، ناچار اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، و نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، همینجوری راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آروم و بی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نگاه  کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر... که دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
وحشت کردم
داشتم به خودم نهیب می زدم " نترس.چیزی نیست"  که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد . دیگه از ترس قلبم اومده بود توی دهنم ! 

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که توی نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
ماشین داشت می رفت سمت دره که در آخرین ثانیه، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده !!! نفهمیدم چه مدتی گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت،
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند !!!
توی همین حول و وحشت از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون و  الفرار !!!
اینقدر تند میدویدم که هوا و نفس کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد .رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به حال اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه وحشت زده و ساکت بودن. یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، تا منو دیدن یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود !!  

[ شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]

 

آنکه ویران شده از یار ٬ مرا می فهمد 

وآنکه تنها شده بسیار ٬ مرا می فهمد 

 

چه بگویم ٬ که چنان از تو فروریخته ام 

که فقط ریزش آوار ٬ مرا می فهمد! 

 

آنقدر بیکس و بی تکیه گه و بی یارم 

که فقط شانه ی دیوار ٬ مرا می فهمد ! 

... 

چه عبث در پی "یارم" ٬ چه عبث در پی "یار "

و عبث معتقدم  "یار" مرا می فهمد !  

... 

  

پی نوشت: 

شرمنده. دو سه روزی محیط مجاز هم آرومم نمی کنه.شاید در سکوت به آرامشی حتی موقتی برسم.شاید !

 

‌‌‌‌‌‌‌

[ جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 07:22 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (39) ]

بیا پایین


خم شده پشت ما بیا پایین

با توام..نه .. شما ! بیا پایین

ای مهندس, جناب! دکترجان!
اخوی! حاج آقا ! بیا پایین

از برای خدا از آن بالا
پسر کدخدا ! بیا پایین

پیش از آنکه هوا برت دارد
یک هویی, بی هوا بیا پایین

ای که یک چند پیش از این بودی
کاسب خرده پا  بیا پایین

هر که آمد عمارتی نو ساخت
زد به نام شما ٬ بیا پایین

قسط من می دهم تو می گیری
وام از بانکها؟! بیا پایین

روی امواج قدرت و ثروت
می روی تا کجا؟ بیا پایین

این همه پشتک آن همه وارو!
اندکی هم حیا ٬ بیا پایین

می شود بوی این دو رنگیها
عاقبت بر ملا بیا پایین

روز محشر نمی شود پیدا
پارتی، آشنا٬ بیا پایین

صد کیلومتر رفته ای بالا
قدر یک توکّه پا بیا پایین

پول را می شود همین جا خورد
هی نبر کانادا بیا پایین ! 

من نمی گویم از بلندی قاف
یا ز هیمالیا بیا پایین,

اختلاست اگر تمام شده
لطفا از کول ما بیا پایین!


محمدرضاترکی


پی نوشت:

بله ؟ خب بیا پایین !!

[ شنبه 24 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (14) ]

هوا خیلی گرم بود.گرما کلافه می کرد.منتظر یکی از دوستام بودم که به اصرار خودش قرار شده بود ماشینشو بیاره و بریم دنبال یه کاری. منم واسه اینکه بد قول نشم یه کمی زودتر از خونه اومده بودم بیرون و لب خیابون تکیه داده بودم به میله آهنی سایبون ایستگاه اتوبوس.

کم کم حواسم جلب مادر و فرزندی شد که دقیقا اونطرف سایبون منتظر اتوبوس بودن.پسرک ۳- ۴ ساله بود و مادرش هم غرق در حال خودش که ...صدای پیامک منو کشوند داخل گوشیم :

« سلام.ببخش.ترافیک افتضاحه.یه کمی دیرتر می رسم»

پیش خودم یه دودوتا چهارتا کردم دیدم ارزش اینو نداره که این سایه رو ول کنم برگردم برم خونه و ده دقیقه بعد دوباره همین راه رو بیام.تصمیم گرفتم حالا که اومدم بیرون ٬ بمونم.

دوباره صدای بهونه گیری های پسر بچه منو برد  اونطرف سایبون. صورتش خیس عرق بود و دونه های درشت عرق از روی پیشونیش سر می خوردن و  از فضای بین ابرو و شقیقه هاش ٬ جایی که سالها بعد قراره خط ریشش رو تشکیل بده ٬ راهیه چونه و گردنش می شدن. مادرشم توی اون کیف گنده و براقی که همراه خودش داشت معلوم نبود دنبال چی می گشت که اصلا حتی به بچه نگاه هم نمی کرد.معلوم بود یه چیزی رو یا جا گذاشته یا گم کرده که اونجور عصبی توی کیف رو شخم می زد.

نق نق بچه بیشتر شد و جستجوی مادر توی کیفش عمیق تر !خوب که دقت کردم دیدم بچه گرمشه و یه خواسته ساده داره : یه وجب سایه !!!

آخرش این کشمکش زجر آور تحملم رو تموم کرد و سرم رو برگردوندم.صدای بچه بیشتر و بیشتر شد و یه هو جیغش رفت هوا.

نگاه کردم.دیدم جای ۴ تا انگشت روی صورت کوچیکش به وضوح قابل دیدنه و دیگه تفکیک دونه های  اشک و عرقش از همدیگه کار ساده یی نیست !

حالا دیگه گریه ش قطع نمی شد.مادرش با عجله ته کیفشو گشت و چیزی- شاید آدامس یا آبنبات یا ...- پیدا کرد و گذاشت دهن بچه. بچه هم  فورا ساکت شد و باخوشحالی شروع کرد به خوردن. مادر که متوجه نگاه سنگین و ملامتگر من شده بود با دستپاچگی گفت: « بچه س دیگه. فورا هم یادش میره ...! »

و من غرق شدم توی رویای خودم. بابام دنبالم کرد و گفت اگه وایسی کاریت ندارم و من از ترس ایستادم و بعدش یه سیلی خیلی محکم !

بار دیگه هم کاری کرده بودم و فکر نمی کنم بیشتر از ۴ یا ۵ سال داشتم و باز یه سیلی محکم...بعدشم با نوازش مکرر پدرم آروم شده بودم. و تکرار چندین و چند باره این حکایت. همچنان هم دوستش داشتم و دارم. اما هنوز بعد از سی و چند سال ٬ نه خاطره ش رو فراموش کردم نه دردش رو نه دلهره ش رو.


همینطور که سرم رو به میله سایبون ایستگاه تکیه می دادم آروم گفتم :

« نه خانوم. یادش نمیره...هیچ وقت یادش نمی ره !!  »



[ سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 08:35 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (33) ]
کل کل دو شاعر درباره ی زن و مرد
شعر خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی 
برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تورا 
شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلند گو ! بجای دهن آفرید  
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را
مساوی تر از سهم من آفرید
 
پاسخی دندان شکن از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات
نشسته مداوم تو را در کمین ! 
 
پی نوشت : 
این پستک‌! صرفآ جهت مزاح نوشته شده و نیت و قصدی برای جسارت درکار نیست لذا پرتاب انواع لنگه کفش با اعلام قبلی مجاز می باشد !! 
بعدا نوشت :  
ببخشید. آقای ضربدر مدتی اشتباها اینجا مهمون بود.رفت خونه شون. همچنان عاشق سرزمین های آفتابی ام.مورد خاصی هم نبود و کلا تموم شد.
[ دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (13) ]

اواخر تابستون یا اوایل پاییز 90 بود که  حال دلم طوفانی بود ( انگار الان نیست !! ) همینجوری داشتم توی وبلاگ یکی از دوستان می گشتم که یه غزل توی قاب چشمام نشست

خوندمش...

دوباره خوندم


راضی نشدم

صدامو کمی از توی دلم بلندتر کردم و برای دوتا از هم اتاقی ها هم خوندم

اونا هم کم و بیش  حال منو پیدا کردن و  احسنت و آفرینشون راه افتاد

دوستان وهمکارانی که توی راهرو بودن گفتن : باز فلانی زده توی خط حافظ ! جلوی اتاقم جمع شدن. گفتم حافظ نیست.ولی شاعر چیره دست و خوش قریحه ایه که با این غزلش داره آتیش می زنه

گوش کنین...

و اینبار برای یه گروه هفت نفری خوندم...

تا مدتها هر وقت به اون وبلاگ سر می زدم حتما حتما یکی دو دور این شعر رو می خوندم

امروز روزتولد شاعر خوب و قوی پنجه اون غزله نابه

کیک و شیرینی نداریم. اما حلاوت و شیرینی این غزل زیبا کم از شیرینی و کیک نیست

پس مهمون بشین و با خوندن این غزل از طعم خوب و شیرینش بهره مند بشین


استاد قهرمان عزیز

افتخار ادبیات خراسان

تولدتون مبارک

انشاله صد و بیست سال و صد و بیست جشن تولد !



ای زمن بی خبر ! خیال تو از دل , روز تا شب هزار بار گذشته


خواب در چشم من نگشته به شبها , روزهایم به انتظار گذشته

چهره خویش را در آینه بنگر , تا گل و لاله را دوباره ببینی

سر تو سبز باد و روی تو گلگون ! موسم سیر لاله زار گذشته

تشنه بوسه توام , به که گویم , آب تسکین نمی دهد عطشم را ؟

زودتر بر سرم بیا که نگویند , دیر شد ! کار او زکار گذشته     (  ای  جااااااان   )

سخت گیران هنوز باورشان نیست , که ز روز ازل پسند تو بودم

آه ازین کورباطنان که نبینند , عمر گل در کنار خار گذشته

نه همین شب ز دلسیاهی گردون , نوبر نوری از ستاره نکردم

که جدا از تو صبح دلکش روشن , روز من همچو شام تار گذشته

زاهدا ! هست اگر حساب و کتابی , بیم بیجا مده ز روز شمارم

که به هجران او ز سر گذراندم , روزهایی که از شمار گذشته

روزها هفته شد , به ماه رسیدم , ماه رفت و چه سالها ز پی هم !

در زمستان عمر مانده ام اکنون , هم خزان رفته , هم بهار گذشته

نی سواری گذشته است و رسیده , وقت پرداختن به مرکب چوبین

دوستان ! عمرتان دراز , بمانید ! جای غم نیست گر سوار گذشته

استاد محمد قهرمان

90/3/15

 

************************************ 

 

پی نوشت : 

چیزی برای پی نوشت ندارم الا پاسخ کوتاه اما پرمهر استاد: 

 

{ محمد قهرمان

جمعه 9 تیر ماه سال 1391 ساعت 1:40 PM
سرزمین آفتاب گرامی! بابت تبریک و غزلی که دروبلاگتان
گذاشته اید ، ممنونم. موفق و سربلندباشید!  }
[ جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (13) ]

 

قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد !
کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست ...
 

این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد، از آن است که ای برادر و خواهر روشنفکر من! نمی دانی که چه کوشش ها
کردند تا آن را از میان زنده ها دور کنند و ندایش را، هم در صحنه های جهاد خاموش کنند و هم در حوزه های اقتصاد !
گفتند قرآن را از ریشه "قَرَءَ " مگیرید، از "قَرَنَ" بگیرید و نتیجه اش این که کتاب خواندن نیست، کتاب همراه داشتن است و بخود چسباندن است.

گفتند : اسراری که فقط در نقطه زیر "ب" در بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمی دهد!
گفتند: قرآن هفتاد بند دارد و  هر بطن آن باز هفتاد بطن . این درست است اما این را طوری معنا کردند که یعنی نبایدنزدیکش رفت، یعنی هرکس قرآن را گشود و در آن اندیشید و از آن چیزی فهمید، محکوم شود و هرچه از آن فهمیده مطرود و مشکوک اعلام شود
گفتند هرکس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند باید در نشیمنگاه آتشینش فرودآید،
در حالیکه سخن پیغمبر  " من فسر القرآن برأیة فلیتبوء مقعده من النار" ست.می بینیم چطور هوشیارانه ،رأی را عقل معنی کردند و و مردم را از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند و بعد خودشان در حالیکه  " تفسیر به عقل" را تحریم کردند، بر خلاف همین حدیث، قرآن را سراسر "رأی خود" تحریف و توجیه و تأویل کردند...

حتی بعضی حرف های بدتری گفتند: اصلا قرآن حقیقی دست امام زمان است و هروقت ظهور کند با خود خواهد آورد و قرآن فعلی، قرآن اصلی نیست! تحریف شده است، بعضی آیات را از آن برداشته اند و ...
دوست روشنفکر من! همین نکته ها نشانه ی آن است که دشمن از قرآن می ترسد و همین ترس
دشمن کافی نیست که تو را به نقش قرآن در حیات و نجات و بیداری و خلاقیت این کتاب مطمئن سازد؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است . 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای: حفظ کردن تو با شماره صفحه! 

خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.  

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم

دکتر شریعتی 

 

 

پی نوشت : 

مدتیست که عده ای نادان با فرستادن پیامک های سخیف  مشاهیر و مفاخر ملی مان را  به سخره گرفته اند 

امروز نوبت شریعتی  است

لابد فردا خیام 

و پس فردا فردوسی... 

 

ما با ارسال این پیامک ها هویت خود را مورد توهین قرار می دهیم.برای حفظ شخصیت والای خود و دفاع از فرهنگ دیرینه ی این سرزمین از ارسال و تکرار این پیامک ها خودداری کنیم. 

شریعتی یک گدا یا دزد یا قاچاقچی یا کافر و محارب نبود.فردی روشنفکر ،‌ باسواد و دارای دغدغه های دینی و ملی بود.چنین فردی با هیچ توجیه و عذری لایق تمسخر نیست.  

آنکه درخور تمسخر است فردیست که دست به انتشار اراجیف می زند
و سخن آخر: 

ایرانی هرگز در مقابل حمله خارجی سر خم نکرده است 

ایرانی را هر گاه خواسته اند شکست دهند از  درون به او و هویتش تاخته اند 

از  درون بر خود نتازیم !

[ یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]
تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت !
                             آخرش کار می‌دهد دستم!

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری !
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون ؟
                             آخرش کار می‌دهی دستم !!!



قاسم صرافان


[ دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (21) ]

آزارم میدهد  

دیدن آن منظره  

که مادری کودکش راسیلی میزند 


ولی کودک بازهم دامانش را رها نمیکند، 


کجاست آن قاضی   

تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ؟!! 


زنده یاد حسین پناهی

[ سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

قلمهایتان را نازکتر بتراشید!

وسطرهای نامه ها را به هم نزدیک تر کنید!

و در نامه هایتان به من  از نوشتن کلمات زائد ! خودداری کنید !!

و {مستقیما} سراغ اصل مطلب بروید!

زیرا بیت المال مسلمین تحمل این ضررها را ندارد!!!


                                **********************


هرچند علی مظلوم ترین فرد توی دنیای امروزه

نه کسی گوش به حرفاش می ده

نه دیگه کسی از خدای علی می ترسه و نه کسی دل به خدای علی می بنده

ولی فکر می کنم نوشتن همین سطور از شاه مردان به عنوان یه تلنگر از طرف کسی که خودش نماد عدالت مطلق و فهم کامل بوده برامون کافی باشه

ببینین ریز بینی و نگرانی و دلسوزی برای اداره امور جامعه ای که بهش سپردن تا کجا پیش رفته !



مهم نوشت:

روز میلاد مولود کعبه

شاه مردان

فخر کائنات

حضرت علی (ع) رو به همه ابنای بشر تبریک می گم

محدود کردن این انسان بزرگ به گرایش های قومی و مذهبی و قبیله ای و محروم کردن بقیه انسانها ازبهره  گیری از دریای بی پایان وجودش ظلمی آشکاره و من چنین قصدی ندارم.

واقعا هم حسن انتخابی بوده انتخاب روز تولد حضرت علی به عنوان  روز پدر

خواستم تیتر  نوشته رو بذارم : [ بهترین بابای دنیا ]

بعد دیدم همینجا بنویسمش  بهتره !

روز پدر بر همه ی پدرا و مرد صفتا  مبارک باشه


[ شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

روزگارا

تو اگر سخت به من می گیری

با خبر باش

که پژمردن من  آسان نیست !


گرچه دلگیر تر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم

دلخوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

[ دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

 ابراهیم و آتش 


همینجوری نشستم و دارم فکر می کنم

نگاهم نقطه ی مشخصی رو دنبال نمی کنه...درست مثل فکرم


فراخوان عمومی یکی از دوستان درباره یه پست مشترک با مضمون مشخص  که هر از گاهی باعث می شه قلم ها جهت پیدا کنندباعث شده انقدر دوستان پست های قشنگ بنویسن که اولش ترجیح می دادم هیچی ننویسم و فقط خواننده متن های زیباشون باشم

باز دوباره ذهنم داره منو با خودش می بره

توی خیابون

بین مردم

سر کار

...

یادم می افته چقدر معنویات برامون تبدیل به دکوری های قدیمی توی بوفه و طاقچه شدن

چقدر مادی حساب کتاب می کنیم  ( و چقدر هی حساب کتاب می کنیم ! )

چقدر ظاهر بین شدیم


بعد یادم می افته که لابد اگه ابراهیم (ع) وقتی داشتن از اون بالا پرتش می کردن توی آتیش شروع می کرد به حساب و کتاب...حتما نرسیده به آتیش جزغاله می شد.حداقل دست و پاش می شکست  چون توی قرآن و قصص الانبیا اشاره به سرد شدن آتیش شده اما هیچ اشاره یی به  جاذبه و سقوط و افتادن و اثرات طبعی اینها نشده !! ( دقت کرده بودین ؟ آتیش سرد شد بقیه  قوانین فیزیک هم اون لحظات منتفی بودن احتمالا !!   )


اصلا نه می رم سراغ صحت و سقم ماجرا نه کاری به قوانین فیزیک و متافیزیکش دارم


کل این داستان برای من اگه فقط و فقط یه نتیجه داشته باشه اون نتیجه اینه:

وقتی  دلت رو به جایی می سپری

وقتی ایمانت و باورت به درستی مسیر و راهی که انتخاب کردی با هر باد و نسیمی  دستخوش بازنگری و تجدیدنظر نمیشه

و وقتی خیالت راحته که یه جایی توی این دنیا یه نیرویی هست که می تونه مراقبت باشه

دیگه نه از ارتفاع بدبختی و جهل اطرافیانت می ترسی

نه از حرارت شعله های سوزان حسادت ها و بخل و کم بینی ها


یارب این آتش که بر جان من است

سرد کن آنسان که کردی بر خلیل


آره

آتش درون !!

قرار نیست حتما برای ابراهیم بزرگ یه کپه آتیش با چوب و زغال و هیزم درست کرده باشن

بعد ببرنش از بالای یه پله یا هر جای بلندی پرتش کنن توی اون آتیش

اصلا چرا پرتش کردن ؟؟؟

نمی شد همون پایین چوبها رو دورش جمع کنن و آتیش بزنن؟


هیچ فکر کردین که این پرت شدن

اشاره س !!!!  به اینکه داریم سقوط می کنیم ؟؟؟

یه دقیقه به خودمون نمی گیم که اینهمه آتیش بدبختی و کم بینی و کوتاه فکری که درون خودمون روشن کردیم چیو داره می سوزونه ؟ انسانیتمون جزغاله شده ! شعورمون خاکستر و ...

ای بابا...

داستان ابراهیم  از بعد معجزه  هیچ ارزشی برام نداره

چون خدایی که این اتم به این ریزی و اون کهکشانها با اون عظمت رو آفریده  خیلی برتر از معجزه کردنه برام. گیریم که چهارتا هم معجزه کرده باشه ( که اصلا تعریف آدمهای خشک مغز امروز از معجزه یه تعریف منحط و خرابه و اگه معجزه یی هم بوده باشه دقیقا اینهابرداشتی رو ازش کردن که اصلا پشت نیت صاحب معجزه اون نبوده ! که هر مرتاضی امروز از این کارهای محیرالعقول می کنه و کسی هم به دین اون مرتاض راغب نشده و نمی شه ! )


ارزش این داستان خیلی بیشتره

ول کنیم بازار پر رونق دین فروشان مبلغ معجزه  رو

که خودشونم به اون معجزه هیچ اعتقادی ندارن جز اون جاها که یا بدجوری کارشون گیره یا نونشون توی روغن...


نکته اینجاس:

ابراهیم خودتی !!!!

آتیش هم در درون  تو و نگاه و باورهاته


اگه به درستی راه و کارات ایمان داری  خیالت راحت !

کج فهمی دیگران و همینطور مشکلات موجود... ابدا نمی تونن تورو از رسیدن به هدفت  دور کنن


آدم  ( باز معلوم نیست چرا و چه موقع  لقب حضرت گرفت...نه توی بهشت گوش به فرمان بود نه توی زمین تونست دوتا بچه تربیت کنه ! خودشم مظهر وسوسه شدن و سست اراده بودن بوده...بعد شده حضرت...اونجوری من از اون حضرت ترم!  )


حرفمون گم نشه

آدم ! نیومده روی زمین که هر جا موضوعی رو نفهمید براش یه شق القمر راه بندازیم

آدم اومده که رسالت اجرای اراده خدا روی زمین رو به خوبی انجام بده ( تا اینجا که نداده )

حسین نرفته بود صحرای کربلا که معجزه کنه و آب از دل رمل و ریگ بجوشه

رفته بود فریاد بکشه که : به حقانیت اراده و فکر و انتخابش ایمان داره و پای این اعتقادش تا ته ته داشته هاش می ایسته

ابراهیم...موسی...عیسی و... هر کدوم تا ته مشکلات ایستادن  اما اعتقادشون رو نفروختن !!

نه اینکه لجباز بوده باشن

نه

اعتقاد داشتن که انتخاب و ایده و عقیده شون نباید دستخوش ناملایمات باشه

...

کدوممون جرات داریم  توکل به خدا کنیم و  و از بلندای ترس ها و تردید هامون بپریم وسط اینهمه آتیشی که توی  دل و روح خودمون روشن کردیم ؟؟؟ 


خدایا کمک کن

داره دیر میشه !

[ یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 05:46 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]



ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند...


پابه پایت می آیند آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی حوصله ات را سرمیبرد

اما کافیست تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد

تا برای همیشه رد پایت از حافظه ضعیفشان پاک شود  و دل به رد پای دیگری ببندند!

ما از نسل ماسه ها نیستیم...


از نسل صدف هاییم...

صدف هایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هرگوش شنوایی

زمزمه میکنند...



پی نوشت :

چرا ماسه های ساحل  اینهمه طرفدار و علاقمند دارند ؟؟؟ شاید چون رسم دنیا همینه.اگه دل ببندی برات کلاس می ذارن و با یه نسیم رهات می کنن ولی اگه کلاس بذاری عزیز می شی ... !!!

[ یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (12) ]


هوایت


دستان سنگینی داشت ...


به سرم که زد  فهمیدم ...

[ شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (25) ]

یکی از بزرگترین چیزهایی کـه زندگی بهم یاد داد ایـن بود که هـیچوقت هیچ عملی رو  هرچقدر

هم زشت باشه به شدت محکوم نکنم. نـمیگم عـمل زشت یا مـجرمانه دیـگران رو نـباید مـحکوم

کرد اما بهت پیشنهاد میکنم اینکار رو  بـا ((شدت)) و جـبهه گیری و به کار بـردن حرفهای تند

و ادعای خوب بودن خودت در مورد اون شخص انجام نده. به من ثابت شده  هر  آدمی وقتی در

مـقابله با  یک عمل زشت برخورد شدیدی انجام میده، روزی خودش اون عمل رو مرتکب میشه.

اصلا یک جـریان عـجیب وناشناخته ای در زندگی هست که وقتی اینطور برخورد کنی

شرایط رو برای ارتـکـاب اون عـمـل توسط تو مهیا میکنه!

من فکر میکنم اعمالی که از طرف همه ما موجودات زنده سر میزنه شدیدا تابع شرایط هـست.

حیوانات دست آموز در شرایط خاص حتی به صاحب خـودشـون رحـم نـمیکنن. انـسانـها هـم در

شرایط خاص دست به هر عملی خواهند زد. البته بگذریم از عـده ای که در هـر شرایـط و بـرای

دستیابی به لذتهای خودشون کارهای خـلاف انجام میدن اما اگـر بـخوایم از انـسانـهای شـریـف

صحبت کنیم باید گـفت از هر صد انسان، نود  نـفر وقـتی که خودشون و خـانواده شون گرسنـه

باشند و هیچ راهی براشون باقی نمونده بـاشه دزدی خـواهـند کـرد. اگـر الان داری بـه خـودت

میگی که تو جزو اون ده نفر بـاقی مـونده خـواهی بود بـاید بـگم متاسفانه اون ده نفر کـسانی

هستن که علاوه بر دزدی دست به قتل هم میزنن!!

در درون همه ما یک دزد، یک قاتل، یک معتاد، یک هرزه و... وجود داره که هر لحظه ممکنه بر

حسب شرایط از درون ما بیرون بیاد. اگر تا به حال دست به کار مجرمانه ای نـزدی این رو یـک

مقدار بسیار کمی مدیون اراده خودت و تا حـد بسیار زیادی مـدیون شرایطی هستی کـه  تـا

به حال اجازه ندادن استعداد شگرف تو در زمینه اعمال خلاف و مجرمانه شکوفا بشه!

تـو میتونی نهایت سعی و اراده خـودت رو برای خوب بودن و انـسان موندن به کار بـگیری امـا

هـیچوقت نـمیتونی در این زمـینه مـدعی باشی که موفق شدی. زنـدگی به من یـاد داد کـه

احمقانه ترین ادعا، ادعای پاک بودنه!




پی نوشت:

این متن زیبارو از وبلاگ دوست خوبم "حسرت"  و با اجازه ی ایشون براتون آوردم.


[ سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 06:39 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]

نمی دانم نویسنده این متن کیست. اما ... متن زیباییست:   


 ۱- دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند  اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردن ها دل آدم را باز نمی کند. خاطره نمی شود .فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی. به بعدش هم فکر نمی کنی !

۲- دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است . پر از رنگ و بو. این دوستی ها جان میدهد برای مهمان بازی.برای تعریف کردن لطیفه های خنده دار. برای فرستادن اس ام اس های صد تا یک غاز. برای خاطره های ِ دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی که خوشحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی مانده چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بدبو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای .

اما
۳- دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی.
 
دوست من سلام !



پ.ن:
این یه پست قدیمی بود که تعداد معدودی از دوستان قدیمی تر اونو خونده بودن.عذر خواهی منو پیشاپیش بپذیرن لطفا .
[ یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (25) ]

<< 1      2    3    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ