X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ



گفته بودم که خاطرَت را این، مردِ تنهای ایل می خواهد
گفتی :" آخر چرا؟!" و پرسیدم : " عاشقی هم دلیل می خواهد؟؟؟"

قلبِ تو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست
فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!

گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است
کوفه ی چشمهای تو شاید "مسلم بن عقیل" می خواهد

بین دریای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن
تا دوباره کسی نگوید که معجزه رود نیل می خواهد


*****

بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند
بنده در خدمتم اگر بانو، چارپایی اصیل می خواهد!!!!


رضا سیرجانی
[ سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (25) ]

با اجازه برادرم:


می کشدم می به چپ
می کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است
تو چه کشیدی بگو...



یه عده  از دوستان و ارباب فضل و صاحبان قلم به اشتباه بر من منت گذاشته و گاه و بیگاه سرای  تهی ام را به لطف قدمی منور می کنند

شرمنده ام

اغلب دستم خالیست ( بر خلاف  دلم )

اما امشب خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم برای معدود دوستانی که آدرس وبلاگ حقیر رو دارند اما شاید وبلاگ خواندنی و بسیار  دیدنی برادر عزیز و خوش ذوقم  فرداد رو نداشته باشن  کاری بکنم که از خجالت دست کوتاهم ولو برای یک شب در آمده باشم

فرداد خوبم قبل از صدای  زیباش

قبل از قلم خوندنیش

و قبل از ادبیات بسیار قابل توجهش که البته مزین هم شده به ادب و هنر

عکسهای  بسیار  دیدنی و خوندنی و شنیدنی  داره

بر من خرده نگیرید که  مگه عکس هم خوندنی و شنیدنی  می شه ؟

بله

میشه

یکبار خودتون تجربه کنین بهتره

اولش عرض کردم که بیشتر دوستان با وبلاگ برادر عزیزم  پیش از من آشنا بودند و هستند

این مختصر فقط برای عزیزانی بود که تا الان اون وبلاگ رو ندیدن


لحظاتتان آبی و شاد



باران نوشت :

سر شب یه نم بارون زد و من رفتم توی ایوان

یاد یه شعر افتادم...شاعرش یادم نیست

خدایا

بیا قدم بزنیم

سیگار از من

باران از تو

...


[ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد این بشر

هر که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

در جوانی  جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر !


اصلا قرار نداشتم الان این پست رو بنویسم اما دیگه مجبور شدم

یادمه دوست عزیز و فرهیخته ی خوش ذوق و باسواد  سمیرا خانوم صاحب وبلاگ خوندنیه : دل نوشته های یک دانشجو  یه پست معرکه نوشته بود به اسم : تقدیم به آنان که ملخ حسادت به جانشان افتاده است ...

این پست از جهات مختلف برام خیلی جالب بود

قلم سمیرا که اصلا جای حرف نداره و عالیه و پر کشش.

نوع نگاهش خصوصا توی اون پست هم همینطور


حالا...

مدتی بود یه دوستی پشت یه نقاب کاغذی خوشرنگ قایم شده بود. همه ش تظاهر میکرد ... یه جا می شد عاشق سینه چاک و افسار قلم از دستش در می رفت و می افتاد دست دلش ! و اسرارش برملا میشد...

یه جا تظاهر به مذهب  اونم واسه اینکه یه عده ی دیگه خوششون بیاد کار دستش می داد و می شد گریه کن هیات  و چای ریز...

یه جا محو و مدهوش تعریف از خودش می شد...

یه جا...


غافل از اینکه اگه دیگران ما رو می بینن ولی چیزی به رومون نمیارن مال  نفهمیدن یا  اساسا  نفهم بودن دیگران نیست . شاید دارن تحمل می کنن !

این نقاب کاغذی رو همه می شناسن

آهای  کلاغ ! نه صدای قناری به تو میاد نه صدای گنجشک !

بجای اینکه صدای این و اونو در بیاری و تظاهر به چیزهای نداشته و نبوده بکنی  ...خودت باش. سخته ! می دونم. ولی لطفا فقط خودت باش. اون موقع مسلما دوستت خواهند داشت.اما الان...بهت قول میدم تا خودت نباشی و دنبال گول زدن این و اون... این و اون هم دوستت نخواهند داشت!


اگه خودت همینه که پشت نقاب قایمش کردی و میترسی بیاریش بیرون...باید هرچه زودتر یه فکری به حال نگاهت و انتظاراتت و داشته های درونیت بکنی که بد جوری داره دیر می شه


راستی

مراقب اون گرگ درونت هم باش.

مطمئن باش برات فایده یی نداره اون گرگ جز اینکه یا بقیه رو گاز بگیره یا خودتو !


بجای پست زدن و متهم کردن دوستان و طرفدار جمع کردن  کاش یه جو شهامت داشتیم عیوبمونو بپذیریم و بجای انگ چسبوندن به کسی که داره اشکالمونو توی رومون میگه یه لحظه... فقط یه لحظه فکر میکردیم که شاید داره راست می گه


مهم نوشت :

از خودم مایوس شدم که یعنی من انقدر پشت گوشهای مبارکم مخملی شده که فرد مورد نظر باز  داره بازی زشتشو ادامه می ده

دوست بزرگوار ! هم برای خودم متاسفم هم برای تو. همون یه کور سوی امید رو هم به کل از بین بردی. برو و خوش باش. اما لطفا دست از سر من و دوستانم بردار. بگذار حرمت وبلاگ و وبلاگ نویسی  لا اقل اینجا  باقی بماند. شاید بساطت جای دیگری مشتری اش را داشته باشد ! نا امید  شیطان است !

[ شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]


حالم از ایستگاهِ بی آر تی

حالم از پمپ بنزین ِ کارتی


حالم از اقتصاد و بی پولی

پرسه با آدمــــــای معمولی


حالم از شعرهای بی مصرف

حالم از ایستادن ِ ته ِ صف


حالم از بوی گندِ سیگار و

بستن ِ سیم ِ چهار ِ گیتار و


حالم ازغـُرغـُرای بابام و

بچه م اونی نشد که می خوام و


حالم از فال گیر و معتاد و

دوُر دوُر ِ سعادت آباد و


مرسدس بنز های ول گرد و

بعدِ مشروب، قرص ِ سر درد و


حالم از عشق های دوزاری

حالم از ... های تکراری


حالم از رنگِ آبی ِ نیسان

از طرفدارهای فارسی وان


حالم از دخترای مثل ماه

از سیاست مدار ِ قد کوتاه


...


حالم از زندگی به هم می خوره ...



پ.ن:

بعضی از شعرها ( که توی یه سرچ مختصر نتونستم شاعرش رو بشناسم)  یه کمی متفاوتن. شاعرشون جسورتره.زبان هم قویتر و محکم تره.حس و حال جدیدتری هم دارن... والبته چون دقیقا به یه برهه زمانی خاص معطوف شدن تاریخ مصرف کوتاهی هم دارن. اما در همون دوره یی که بروز و ظهور می کنن خیلی اثر گذار میشن. مثل همین شعر!

[ پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

عید 84 بود

به اتفاق خانواده پدرم واسه بازدید عید یکی از دوستان رفته بودیم منزلشون

همه سرشون به صحبت وغیبت و تعریف و تعارف گرم بود

منم خواستم خیر سرم از فرصت بدست اومده استفاده بهینه بکنم و دوسه تا مسیج واسه دوستام بفرستم

اتفاقا هم گوشیم جدید بود هم سیمکارتش

خط قبلی رو به دلایلی با جاه و جلالش فروخته بودم و اینو تازه خریده بودم و فقط تونسته بودم شماره تلفنها رو از قبلی به جدید منتقل کنم

ما ایرانی های مودب هم که توی گوشیمون همیشه همه جور اس ام اس داریم !

منم اینو تازه خریده بودم و به تعدادی از دوستام  اس ام اس داده بودم که شماره جدیدم اینه

اونا هم لطف کرده بودن هر کدوم یه مسیج بعنوان خالی نبودن عریضه فرستاده بودن

همونجا یه مسیج خیلی خیلی ... به دستم رسید از یه دوست مودب تر از خودم !!

منم اومدم اینو واسه یکی دیگه از دوستا بفرستم و وقتمو اینجوری پر کنم

همینجوری که داشتم اسم ها رو انتخاب میکردم رفتم سراغ دوستی که اسمش با " آ " شروع میشد.

فرض کنین : " آبتین "

منتها از بد شانسی و از اونجا که خیلی دستم فرز شده بود و این سرعت عمل گاهی کار دست آدم میده به سرعت اشتباه کردم  و روی اسم یکی دیگه  کلیک کردم و فرستادم و تا به خودم بیام که ای وای اشتباه فرستادم دیدم گزارش تحویل مسیج هم رسید !...

هنوز شک داشتم که به کی اشتباها مسیج دادم که دیدم " آقای..." که فرماندار فلان شهر بود ومارو خیلی خوب و از نزدیک میشناخت داره زنگ میزنه!

( لازم به ذکره که هنوز تغییر شماره مو به ایشون نگفته بودم -خوشبختانه )

شک کردم

گفتم جواب ندم تا ببینم نکنه مسیج رو اشتباهی برای ایشون فرستادم !!

لابلای زنگهای بی جوابش منوی گوشی رو باز کردم و رفتم سراغ مسیج های فرستاده شده

دیدم بعله !!! چه گلی کاشتم من !!! اون مسیج افتضاح رو از داخل لیست اسامی بجای اینکه برای دوستم بفرستم برای کسی فرستادم که از بد روزگار اسمش درست قبل از اسم دوستم بوده

نه میتونستم عذر خواهی کنم

نه میشد توجیه کرد

نه میشد زنگ زد

نه میشد ... هیچ کاری به ذهن درب و داغونم نمی رسید

دیدم همه دارن منو نگاه می کنن .داداشم پرسید خیلی گرمته ؟ خیس عرقی... 



از مسیج بازی که توبه نکردم

اما

هم از ارسال مسیج های مزخرف توبه کردم (البته توبه نسبی)

هم دیگه پشت دستمو داغ کردم که دیگه با سرعت و عجله مسیج نفرستم

تنها شانسی که آوردم این بود که اون آقا هنوز شماره جدید منو نداشت و هرگز هم نفهمید که اون مسیج گل و بلبل ! از طرف چه کسی براش ارسال شده.

هنوزم که هنوزه هر وقت منو می بینه یا از یه خط ثابت ! بهش زنگ می زنم گلایه می کنه که فلانی چرا خطت رو عوض کردی شماره جدیدت رو به من ندادی !! منم هر دفعه میپیچونم !!


تاریخ تکرار می شود :

چند ماه پیش دختر یکی از آشنایان نزدیک ، یه مسیج فوق مستهجن ! برام فرستاد.فهمیدم که ای وای، اینم مثل من گند زده. 

اصلا به روی خودم نیاوردم.ده دقیقه بعد دیدم داره زنگ میزنه. برداشتم. سلام نکرده ودستپاچه شروع کرد به عذر خواهی و این حرفا.

چون خودم  دردکشیده بودم سعی کردم کاری رو بکنم که به نظرم بهترین بود.

پرسیدم عذر خواهی برای چی؟مگه اتفاقی افتاده ؟ با من و من و تردید و خجالت گفت اون مسیج ...

گفتم مسیج ؟؟؟کدوم؟ گفت مگه الان از من یه مسیج بهتون نرسیده ؟بخدا می خواستم با یکی از همکلاسام شوخی کنم و ...

خیلی قاطع و محکم گفتم: نه. مدتهاس که از تو هیچ مسیجی ندارم .حتی فکر نمیکردم شماره منو داشته باشی

گفت راست میگین؟یعنی نرسیده ؟اما دلیوریش اومده...گفتم به من که نرسیده.شاید مخابرات دروغ میگه !

یه نفس راحتی کشید که خودمم دلم براش سوخت.گفت پس ببخشید و خداحافظی کرد


پ.ن: (1)

این گوشی و مسیج وبدبختی هاشم شده یکی از استرس های متعدد ما ! مسخره س. نه ؟

خب بگو تو که فرهنگشو نداری چرا ...


پ.ن: (2)

به قول نویسنده محترم وبلاگ : روزنوشت‌های خانوم میم  اگه سایرین هم ازین خاطرات سهوی و خرابکاری ها داشتن لطفا بنویسن تا بعد از جمعبندی بسته به میل نویسنده ش  با اسم یا بی اسم  توی یه پست بذارمشون

منتظریم !

[ دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]

 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت 

 

از اینکه بال و پری داشتم ولی 

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت 

 

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود 

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت 

 

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست 

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت 

 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود 

رفتم ولی به او نرسیدم ، دلم گرفت 

 

*** 

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد 

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

[ سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

 


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه درد کشان
بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر

ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر

من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر

من گرفتم تو نگیر



پایان زمستانه نوشت :

لطفا فحش و کتک و نصیحت تعطیل !نچ نچ و اظهار تاسف و ... هم همینطور! آخر زمستون بود. خواستم قبل از بقیه گل لبخند رو روی لبهاتون شکوفا کنم

ولی خودمونیم. خداییش راست گفته ها !!! 


[ چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (23) ]



سلام

هر گاه عزیزی بیمار است یا عزیزم بیمار

هر گاه دست و دلم  می لرزد و برای شفای کسی  رو به دعا می آورم

نا خوداگاه این دو عبارت آسمانی دلم را آرام می کند:

"امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "

و

"یا من اسمه دوا و ذکره شفا"


مادر یکی از نزدیک ترین دوستانمان در همین وبلاگ ( همه میشناسیدش ) بیمار است 

اگر هنوز حرمت دوستی را پاس می داریم و دلمان به یاد بیمارانمان می تپد وقت  وقت دعاست

یا حق

[ چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]
 


تقدیم به دوستان خوبم:



تلخ ترین سمفونی دنیا


نواخته میشود


وقتی که زنی


در ساعت بیست و چهار


پیچیده در لابلای چادر شب


تمام دنیایش را


در زباله ها جستجو می کند


پی نوشت:

نمی دونم تا حالا با همچین تصویر تلخی روبرو شدین ؟هیچ فکر کردین که ...

[ چهارشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (13) ]

سلام

اصلا قرار نداشتم که تا ضرورت ایجاب نکرده پست جدیدی بذارم اما خوندن این غزل زیبای عبدالجبار کاکایی دهن من و وبلاگم رو با هم !  آب انداخت.

دلم خواست که شما هم شریک باشین



گذشتم از هوایی ، بریدم از جهانی

به تو رسیدم از تو، به مرز مهربانی

 

کجا بدون اسمت، غریبگی نکردم

کجا پناه من شد، ازین همه نشانی

 

فلات آفتابی ،در این هوای ابری

بهشت عاشقانی، دراین جهان فانی

 

تو کوه و دشت و صحرا، تو آفتاب و دریا

تو جویبار و باران، تو باغ زنده گانی

 

تو ای بهشتم ایران، چو آفتاب و باران

به خنده می نشینی، به گریه می نشانی

 

تو می درخشی از دل، چو ماه ،ماه کامل

به میل دوستانی ، به رغم دشمنانی

 

وطن پناه ما باش ، درین غبار مسموم

درین هوا که از نو، گرفته ایم جانی

 

مگر زبان آتش ،نشیند از دعایی

مگر دعای خیری براید از دهانی

[ دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

 

 

 

 

« من از نهایت شب حرف می زنم 

من از  نهایت تاریکی 

واز نهایت شب حرف می زنم 

اگر به خانه من آمدی 

برای من ای مهربان 

چراغ بیاور 

و یک دریچه 

که از آن 

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم »  

 

خیلی وقت بود که دلم میخواست در مورد اشعار فروغ و با در نظر گرفتن دو محدودیت بزرگ:  

۱- حجم وبلاگ و حوصله خوانندگان  

۲-بضاعت ادبی اندک و ناچیز خودم  

مطلبی  بنویسم.اما هر بار  یا کاری پیش میومد یا حس نوشتن  می پرید.اما همیشه وجود این دغدغه که در مورد فروغ به اندازه کافی نوشته نشده و خصوصا به دلیل کم لطفی های  اخیر به این شاعره نادره   عامه مردم ما هم با اشعار فروغ حتی  به اندازه شعر های  سهراب آشنا نیستن وادارم میکرد که این فکر  رو فراموش نکنم . امروز گفتم دل رو به دریا بزنم و شروع کنم. هر  عزیزی هم این مطالب رو خوند یا برام ایمیل بزنه یا همینجا نظراتشو  با هر  لحنی که صلاح میدونه بنویسه.  قطعا باعث تشکر من خواهد بود.

فروغ شاعرمعاصر و صاحب سبک   در  هشتم دی ماه سال هزار و سیصد و سیزده در تهران متولد و در بیست و چهارم بهمن سال هزار و سیصد و چهل و پنج در  تهران نیز بر اثر سانحه دلخراش رانندگی فوت کرد و در گورستان ظهیر الدوله در شمال میدان تجریش (‌ابتدای خیابان در بند ) به خاک سپرده شد. 

  

او فرزند چهارم یک خانواده نه نفری بود. چهار برادر به نامهای امیر ، مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا.

فروغ تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود قرار گرفت و کم کم به شعر روی آورد و طولی نکشید که خود نیز به سرودن پرداخت.

خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "

در سال 1329 در حالی که 16 سال بیشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرویز شاپور ( طنزپرداز ایرانی ) که 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانه پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان رفت و به آموختن خیاطی و نقاشی پرداخت. 

فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با  او نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانه‌ی قلبم" منتشر گردید. 

در سال 1332 با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود.حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا می شود. 

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت. وی در این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

فروغ با مجموعه‌های اسیر (سال 1331) ، دیوار (1336 ) ، و عصیان (1338)  کار خود را آغاز کرد.


مجموعه تولدی دیگر شامل ۳۱ قطعه شعر است که در سال 1341 سروده شده‌اند منتشر می شود. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه نیمه تمام ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.   

 

 جنس شعر فروغ از  قالب های به شدت کلیشه یی آن ایام فاصله داشت.حتی وامدار شعرای بزرگی همچون اخوان و شاملو و ... هم نبود .البته ابتدای کارش را با قالب شعرهای نیمایی  آغاز  کرد 

فروغ با تغییر نگاه های خوش خیالانه و دور شدن از مضمون  ضعیف و نازل اشعار کوچه و بازار  آن روزگار سعی کرد چهره یی واقعی  از  شرایط  اجتماع   خصوصا  رسوم و مراودات حاکم بر زندگی  زنان ایرانی ارائه دهد 

زبان تیز و بی پروا و گاه گستاخ فروغ در  بیان مضامینی که بر خلاف عرف رایج جامعه بود عده یی  را وادار کرد تا در مورد او و بی پروا سخن گفتنش و حتی  شکستن قالب های مورد پسند عرفی در مورد مذهب  شدیدا او را مورد حمله قرار  دهند. افسوس که این عده هرگز متوجه عمق سخنان فروغ نشدند 

 فروغ با یک حس پیش از وقوع و با مطالعه ای که روی طبقات مختلف جامعه خود داشت، تضادی را می دید و فکر می کرد که این وضع استوار نیست، گروههای مذهبی ناراضی بودند، گروههای روشنفکر ناراضی بودند و او حس می کرد که این وضع به جایی بحرانی می رسد. اما این را دوست نداشت وبه همین دلیل میگفت :  

" و فکر می کنم
و فکر می کنم
و فکر می کنم
و فکر می کنم که قلب باغچه را می توان به بیمارستان برد..."

اینجاست که  می گوید قبل از این که دیر شود "باغچه" را به بیمارستان ببریم و نگذاریم باغچه از بین برود 

 "باغچه" سمبل جامعه ایرانی است. می بیند که " ... و ذهن باغچه آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود...".  

 

شجاعت فروغ در  شکستن مرزهای مورد قبول جامعه  تا  آنجا پیش رفت که در مجموعه  شعر  «عصیان» مستقیما به انگاره های خشک مذهبی و تصویر  ارائه شده از  خدا حمله کرده و نظم موجود را غیر قابل پذیرش و  شکستنی  میداند: 

  

گر چه از درگاه خود می رانیم
اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی... 

فروغ فرخزاد تمام وزن زنانگی در ادبیات ایران است. ادبیاتی که علیرغم پیکره ی وسیعش اما حتی همین امروز هم مردانه بودن !!! در لابه لای ابیات آن موج می‌زند. و متاسفانه این  نقص را می‌توان به وضوح در ویترین شعر امروز ایران نیز به تماشا نشست. شعری که دچار نوعی فرار به حاشیه‌های غیر متعارف شده . متاسفانه جدیدا هم  بجز یک سری حرکات قابل اعتنا  در  ایجاد شعر پست مدرن  ؛ شعر امروز ایران بیشتر از اونکه برداشتی شاعرانه باشه، تنها نوعی چکش کاری و مهندسی کلمات است که  از رسالت‌های فردی و آرمان خواهی شاعرانه کاملا دورشده . بر همین اساس می‌توان به جرات گفت که همچنان فروغ یکی از پرچمداران شعر  آریایی است.که با زبانی مدرن به پاسداشت مفهوم شعر پرداخته است 

 

فروغ تلاش کرده تا با ارائه شعر  زنانه  برای زنان ایرانی در عصر معاصر جایی در ادبیات و شعر و اجتماع باز کند. جایی  بیش از نشستن در کنج خانه وظرف و لباس شستن !! 

 

فروغ در عرصه فیلم:   

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد.  

     - پیوند و تدوین فیلم (یک آتش ) در سال 1341 در دوازدهمین جشنواره فیلم های کوتاه و مستند ونیز ایتالیا شایسته دریافت نشان طلا و برنز شد. 

    -بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران.فیلم به سفارش موسسه ملی کانادا به گلستان بود 

   - مدیر تهیه فیلم مستن ( موج و مرجان و خارا)به کارگردانی ابراهیم گلستان 

   - ساختن فیلم مستند و بسیار معروف و برجسته ی ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال 42برنده جایزه هنری ترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن) آلمان شد 

  - بازی در نمایش نمایشنامه ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال 1342

 

   .   سرانجام فروغ پس از 33 سال عمر پرفروغش در بیست و چهارم بهمن سال 45 بر اثر سانحه رانندگی در منطقه ولنجک تهران چشم از جهان فرو بست و در میان خیل عظیمی از نویسندگان و شاعران و هوادارانش در بعد از ظهر بیست و پنجم بهمن سال 45 در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد و برای همیشه روح نا آرام و بی قرارش  آرام گرفت.اما علیرغم تعداد اندک سالهای عمرش اثر غیر قابل انکاری که در همان مدت کوتاه زندگی خود در شعر معاصر ایران بجا گذاشت به دلیل جنس و نوع و زاویه نگاهی که به آن شده بود هرگز فراموش نخواهد شد 

 در خاتمه خیلی مشکل تونستم بین شعرهای بسیار زیبای فروغ یک شعر رو جدا و درج کنم. اما از همه  دوستان خواهش میکنم حتما به بعضی از مجموعه شعرهای فروغ  علی الخصوص مجموعه شعر : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد   سر بزنن.مطمئنم نمیتونین به راحتی ازش دل بکنین. با نوشتن یکی از شعرهای جاودانه فروغ  سعی میکنم قطره یی از دریای بزرگ مفاهیم و اشعارش رو  به قدر بضاعتم تقدیم شما کنم. منو میبخشید که کمی طولانی شد. ولی باور کنین در مورد فروغ و اشعارش ۵۰ صفحه هم بنویسیم کمه. 

 

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه وآیینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمی روید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهیها
دیگر صدای آب نمی آمد
 فکر چه بود ؟ گربه پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
میخواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند بروی تو
آنگه ستارگان سپید اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شده به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زین کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد انده فردا را
گفتم سفر  فسانه تلخی بود
نا گه بروی زندگیم گسترد
آن لحظه طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه  قطره ی ابدیت را
 

 

روحش  شاد    

 

:پی نوشت 

با عرض پوزش  این مطلب در وبلاگ قبلیم هم درج شده بود منتها امروز به مناسبت چهل و پنجمین سالمرگ فروغ مجددا در این وبلاگ تقدیم دوستان کردم.امیدوارم تکراری بودنشو به فراخور و تناسب زمانیش ببخشید

[ دوشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (16) ]

این شعر  رو  تقدیم میکنم به همه دوستان عزیز :



من از سکوت و سیاهی چقدر  بیزارم

سحر  بیا که برایت همیشه بیدارم


هوا و آینه و گل ، و غنچه ها در خواب

نسیم  عطر تو را می برد سوی مهتاب


شبی که خانه من هم ستاره باران شد

تو آمدی و بهارم دوباره مهمان شد


یگانه ساکن قلبم شدی  بمان با من

سرود روشن امید را بخوان با من


دوای درد منی ای زلال رویایی

مرا رها کن ازین کوچه های تنهایی

[ یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]

 



هرگز از مرگ نهراسیده ام


اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

  از بهای آزادی آدمی افزون باشد.


جستن

یافتن

و آن گاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم




<شاملو>

[ سه‌شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]



خیلی سال قبل

اواخر دهه شصت که هنوز دانشگاه آزاد یکسال قبل از دیپلم هم دانشجو رو جذب میکرد و بهش مرخصی می داد که بره دیپلمشو  بگیره وبیاد...

با یه عده از دوستای صمیمی دوره دبیرستان( همه سوم دبیرستان بودیم ) سوار مینی بوس شدیم و رفتیم زنجان که اونجا امتحان بدیم

شب که توی راه پلیس سه بار راننده رو به بهانه های مختلف از جمله رقصیدن دوستای ما!! و نداشتن دفترچه و ... جریمه کرد و راننده هم فحششو به ما داد

یه تیکه از راه هم یکی از دوستا با صدای بسیار قشنگش چند تا ترانه برامون خوند که حسابی اوضاع نوستالژیکمون رو شخم زد

از ماشین که پیاده شدیم دیدیم از همه شهرهای اطراف واسه کنکور اومدن و هیچ مسافر خونه درپیتی هم جا نداره

دیدیم نخیر  اینجوری بگذره باید توی اون سرمای ناجور زنجان که حتی تابستونا هم قابل تحمل نیست باید توی پارک بخوابیم و صبح هم نتونیم درست امتحان بدیم

من رفتم اونور خیابون و با چرب زبونی مسوول پایگاه بسیج رو راضی کردم که به ما امشب توی مسجد اجازه استراحت بدن و نمیدونم چه مظلومیت ( یا درموندگی ) تو چهره و صدام بود که طرف  فورا دلش به رحم اومد و ما خوشحال رفتیم داخل مسجد و از اینکه یه جای بدون بالش  و رو انداز و... اما دارای فرش و گرم !!!!گیرمون اومده داشتیم بال در می آوردیم

بماند که صبح فردا چقدر دوستا پز  زبون منو به سایرین که جا گیرشون نیومده بود و توی پارک خوابیده بودن و مثل جوجه های مریض شده بودن  دادن !

و اما اصل داستان

صبح ساعت 6 بیدار شدیم که تا ساعت 8 هم حوزه کنکور رو پیدا کنیم و هم یه صبحونه بخوریم که سر امتحان ضعف نکنیم

چهار نفر از اون جمع جدا شدیم و رفتیم توی یه قهوه خونه بزرگ و سفارش نیمرو دادیم

ده دقیقه گذشت و ما از شاگرد سراغ سفارشمونو گرفتیم. گفت تخم مرغ نداریم !

گفتیم : خب از اول می گفتی

باشه همون نون و پنیر با چایی شیرین رو بهمون بده

گفت شکر نداریم !

-ای  بابا... قند دارین؟

-بله. داریم.

-خب خدارو شکر. نون و پنیر با چای تلخ بهمون بده

راستی  نون و پنیر چنده ؟ چای تلخ چنده؟ چای شیرینم که گفتین ندارید !

-نون و پنیر  10 تومن

چای تلخ سه تومن

چای شیرینم که نداریم ولی قیمتش شش تومنه.


***

من سه تا قندی که شاگرد قهوه خونه بهم داده بود رو انداختم توی چاییم و با مدادم !! حسابی  هم زدم تا اندکی ! شیرین شد

بقیه هم همین کارو کردن.صبحونه رو که خوردیم هر کی دونگ خودشو گذاشت جلوی من که برم حساب کنم

نفری یه نون و پنیر= ده تومن و یه چایی تلخ سه تومن میشه  سیزده تومن

سی و نه تومن سکه و اسکناس جلوی من جمع شد. سهم خودمم گذاشتم رووش و رفتم حساب کنم

صاحب قهوه خونه پولا رو شمرد و گفت :  داوازده تومن کمه (چمه )

- چرا ؟نفری یه نون و پنیر ده تومنی داشتیم و یه چای تلخ سه تومنی

- یووووخ ! ده تومن نون و پنیر  ... شیش تومان هم چای شیرین

-بله ؟؟؟؟؟

آقا ما چای شیرین نداشتیم که !!!


- چرا داشتین. خودم دیدم گندتونو ! (قندتونو ) انداختین توی چایی و هم زدین و شیرین شد !!!


...


***


سر جلسه امتحان همه ش توی ذهنم داشتم به نحوه محاسبه اون قهوه خونه دار فکر میکردم و اینکه پس فردا با این لیسانس احتمالی پول یه چای شیرین میتونم واسه خودم در بیارم یا نه ؟


پی نوشت :

دو نفر از اون جمع سیزده نفری که با هم از قزوین راه افتادیم امروز سالهاس زیر خاک خوابیدن

و دیگه عذاب نمی کشن.سیاست و دیانتشون به هم نریخته و بار گناهانشون اندازه من سنگین نشده... سه نفر از کشور ر فتن که رفتن و دیگه هم خبری ازشون نداریم.بقیه هم  فقط دیگه از دور سلامی و علیکی و ...همین !

[ یکشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (19) ]


اندکی

نوازشم کن


نترس


نمی گیری


تنهایی واگیر ندارد...

[ یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (24) ]


تو مرا یاد کنی یا نکنی 


باورت گر بشود، گر نشود 

 

حرفی نیست؛


اما...

نفسم می گیرد  

 

در هوایی که نفس های تو نیست!

[ جمعه 7 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 03:51 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (15) ]

 

 

آخیش

...

خفه کردم خودم و دوستا رو

بسکه هر روز عین روانی ها هی گشتم  و هی قالب عوض کردم و هی بدم اومد و هی پاکش کردم و هی .... کلافه شده بودم.

بعد از اون قالب متحرک با عکس یه گل نرگس توی گلدون ( مروبط به اون یکی  وبلاگ ! ) اینجا دیگه هیچ قالبی چشممو نگرفت. بعد بلایی سرخودم آوردم که دیگه نه می تونستم پست بنویسم نه از ریخت و قیافه قالب های جدیدی که روزی بیست بار عوضشون می کردم خوشم میومد

ولی شکر خدا  فعلا مرضم خوابید !

یا به قول یه همشهری که یه بار از بچه ش بخاطر پیله های اضافیش برای بستنی !!عصبانی شده بود و با خریدن بستنی ، به پسرش که قیافه پیروزمندانه یی گرفته بود این جمله رو گفته بود :  کِرمت نِشت ؟ و من که شاهد اون کشمکش 45 دقیقه یی بودم با شنیدن این جمله و قیافه پسرک از خنده منفجر شدم و تازه عمق متلک باباهه رو در یافتم ! ( درست مثل الان ! آره بخدا. نِشت ! )


نِشت نوشت !! :

معمولا همینه ها . یعنی یه چیزی داریم. بعد خودمون به دلایلی خرابش می کنیم.اونوقت مرض و خوره می افته به جونمون و دیگه هیچی جاشو نمی گیره و با هیچ چیزی این وسواس مسخره و این عطش سیری ناپذیر ، ختم بخیر نمیشه.چاره هم نداره  الا دست بر داشتن از خواسته های  اضافی

( یکی بیاد به صرف یه پس گردنی ملایم ! اینارو به خودمم بگه )


آقا جون !!!!  گفتم ملایم !


[ پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

<< 1    2      3   

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ