X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

تقدیم به تو



چشم هایت ، نشانه ای ست از شهابی گذرا

دستهایت اما ، ریشه در حضور نور دارد


جنگل خیالم

پس از کوچ تو

کویر است


بمان تا بابونه ها برایت برقصند

بمان تا آخرین شاخه صبح

حضورت را تنفس کند




"سرزمین آفتاب"



[ یکشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (24) ]
احمد پیرانی اسم یه قاچاقچیه . من از فاصله 5-6 متری شاهد صحنه اعدامش بودم و بخاطر شغلم از سه ماه قبل با موضوع این آدم بطور کامل آشنا شده بودم
درسته که قاچاقچی بود . ولی لحظه اعدام ، مرگ رو مسخره کرد و محکم رفت...

وقتی از ماشین مخصوص پلیس آوردنش بیرون که ببرنش پای جرثقیل و دارش بزنن زن و بچه هاش که جلوتر از همه ی مردم شهر ایستاده بودن یهو شیون و واویلا و جیغ ...راه انداختن.
احمد همونطور که چشم بند روی صورتش بود به طرف صدای زن و بچه هاش برگشت و با زبان کـُردی و صدای بلند و محکم که هیچ نشونه ای از لرزش در اون نبود فریاد زد :
زن ها ، گریه نکنید
مردانه میرم پای چوبه دار

( نَبــِگرید...مردانَه چـِمَه سینَه ی دار )

انصافآ
هم محکم رفت
هم صاف ایستاد
هم موقع جون دادن اصلا نه بدنش لرزید نه رعشه گرفت نه ...
هیچی
طناب اونو کشید بالا
اونم صاف و بی حرکت با صورتی که کبود شده بود بالا رفت
و وقتی پایین آوردنش دکتر گواهی کرد که تموم کرده...

قاچاقچی بود. لات بود. شر بود. اراذل بود... اما...



پی نوشت:

این پست رو ابتدا به شکل یک کامنت در وبلاگ دوست خوبم : آقای نوستالژی نوشته بودم . اما واکنش مثبت ایشون باعث شد تا تبدیلش کنم به یه پست مستقل و تقدیمش کنم به صاحب وبلاگ آقای نوستالوژی

[ شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

آه ای راهی شهر

پشت خورجینت اگر جایی هست ،

جانمازم ببر و جایش آیینه بخر

آه ای راهی شهر

آسمان دلم از بار امانت خالی ست

غصه های من و این طاقچه را

ببر از این دل تنگ

شاید آن صبح سپید

پشت دروازه ی این خانه ی سرد

منتظر مانده که باز

دست پر مهر تو این پنجره را بگشاید.



"سرزمین آفتاب"

[ شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ