X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ
تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت !
                             آخرش کار می‌دهد دستم!

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
                              آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
                             آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
                             آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری !
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
                             آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون ؟
                             آخرش کار می‌دهی دستم !!!



قاسم صرافان


[ دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (21) ]

آزارم میدهد  

دیدن آن منظره  

که مادری کودکش راسیلی میزند 


ولی کودک بازهم دامانش را رها نمیکند، 


کجاست آن قاضی   

تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ؟!! 


زنده یاد حسین پناهی

[ سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

قلمهایتان را نازکتر بتراشید!

وسطرهای نامه ها را به هم نزدیک تر کنید!

و در نامه هایتان به من  از نوشتن کلمات زائد ! خودداری کنید !!

و {مستقیما} سراغ اصل مطلب بروید!

زیرا بیت المال مسلمین تحمل این ضررها را ندارد!!!


                                **********************


هرچند علی مظلوم ترین فرد توی دنیای امروزه

نه کسی گوش به حرفاش می ده

نه دیگه کسی از خدای علی می ترسه و نه کسی دل به خدای علی می بنده

ولی فکر می کنم نوشتن همین سطور از شاه مردان به عنوان یه تلنگر از طرف کسی که خودش نماد عدالت مطلق و فهم کامل بوده برامون کافی باشه

ببینین ریز بینی و نگرانی و دلسوزی برای اداره امور جامعه ای که بهش سپردن تا کجا پیش رفته !



مهم نوشت:

روز میلاد مولود کعبه

شاه مردان

فخر کائنات

حضرت علی (ع) رو به همه ابنای بشر تبریک می گم

محدود کردن این انسان بزرگ به گرایش های قومی و مذهبی و قبیله ای و محروم کردن بقیه انسانها ازبهره  گیری از دریای بی پایان وجودش ظلمی آشکاره و من چنین قصدی ندارم.

واقعا هم حسن انتخابی بوده انتخاب روز تولد حضرت علی به عنوان  روز پدر

خواستم تیتر  نوشته رو بذارم : [ بهترین بابای دنیا ]

بعد دیدم همینجا بنویسمش  بهتره !

روز پدر بر همه ی پدرا و مرد صفتا  مبارک باشه


[ شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

روزگارا

تو اگر سخت به من می گیری

با خبر باش

که پژمردن من  آسان نیست !


گرچه دلگیر تر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم

دلخوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

[ دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]

 ابراهیم و آتش 


همینجوری نشستم و دارم فکر می کنم

نگاهم نقطه ی مشخصی رو دنبال نمی کنه...درست مثل فکرم


فراخوان عمومی یکی از دوستان درباره یه پست مشترک با مضمون مشخص  که هر از گاهی باعث می شه قلم ها جهت پیدا کنندباعث شده انقدر دوستان پست های قشنگ بنویسن که اولش ترجیح می دادم هیچی ننویسم و فقط خواننده متن های زیباشون باشم

باز دوباره ذهنم داره منو با خودش می بره

توی خیابون

بین مردم

سر کار

...

یادم می افته چقدر معنویات برامون تبدیل به دکوری های قدیمی توی بوفه و طاقچه شدن

چقدر مادی حساب کتاب می کنیم  ( و چقدر هی حساب کتاب می کنیم ! )

چقدر ظاهر بین شدیم


بعد یادم می افته که لابد اگه ابراهیم (ع) وقتی داشتن از اون بالا پرتش می کردن توی آتیش شروع می کرد به حساب و کتاب...حتما نرسیده به آتیش جزغاله می شد.حداقل دست و پاش می شکست  چون توی قرآن و قصص الانبیا اشاره به سرد شدن آتیش شده اما هیچ اشاره یی به  جاذبه و سقوط و افتادن و اثرات طبعی اینها نشده !! ( دقت کرده بودین ؟ آتیش سرد شد بقیه  قوانین فیزیک هم اون لحظات منتفی بودن احتمالا !!   )


اصلا نه می رم سراغ صحت و سقم ماجرا نه کاری به قوانین فیزیک و متافیزیکش دارم


کل این داستان برای من اگه فقط و فقط یه نتیجه داشته باشه اون نتیجه اینه:

وقتی  دلت رو به جایی می سپری

وقتی ایمانت و باورت به درستی مسیر و راهی که انتخاب کردی با هر باد و نسیمی  دستخوش بازنگری و تجدیدنظر نمیشه

و وقتی خیالت راحته که یه جایی توی این دنیا یه نیرویی هست که می تونه مراقبت باشه

دیگه نه از ارتفاع بدبختی و جهل اطرافیانت می ترسی

نه از حرارت شعله های سوزان حسادت ها و بخل و کم بینی ها


یارب این آتش که بر جان من است

سرد کن آنسان که کردی بر خلیل


آره

آتش درون !!

قرار نیست حتما برای ابراهیم بزرگ یه کپه آتیش با چوب و زغال و هیزم درست کرده باشن

بعد ببرنش از بالای یه پله یا هر جای بلندی پرتش کنن توی اون آتیش

اصلا چرا پرتش کردن ؟؟؟

نمی شد همون پایین چوبها رو دورش جمع کنن و آتیش بزنن؟


هیچ فکر کردین که این پرت شدن

اشاره س !!!!  به اینکه داریم سقوط می کنیم ؟؟؟

یه دقیقه به خودمون نمی گیم که اینهمه آتیش بدبختی و کم بینی و کوتاه فکری که درون خودمون روشن کردیم چیو داره می سوزونه ؟ انسانیتمون جزغاله شده ! شعورمون خاکستر و ...

ای بابا...

داستان ابراهیم  از بعد معجزه  هیچ ارزشی برام نداره

چون خدایی که این اتم به این ریزی و اون کهکشانها با اون عظمت رو آفریده  خیلی برتر از معجزه کردنه برام. گیریم که چهارتا هم معجزه کرده باشه ( که اصلا تعریف آدمهای خشک مغز امروز از معجزه یه تعریف منحط و خرابه و اگه معجزه یی هم بوده باشه دقیقا اینهابرداشتی رو ازش کردن که اصلا پشت نیت صاحب معجزه اون نبوده ! که هر مرتاضی امروز از این کارهای محیرالعقول می کنه و کسی هم به دین اون مرتاض راغب نشده و نمی شه ! )


ارزش این داستان خیلی بیشتره

ول کنیم بازار پر رونق دین فروشان مبلغ معجزه  رو

که خودشونم به اون معجزه هیچ اعتقادی ندارن جز اون جاها که یا بدجوری کارشون گیره یا نونشون توی روغن...


نکته اینجاس:

ابراهیم خودتی !!!!

آتیش هم در درون  تو و نگاه و باورهاته


اگه به درستی راه و کارات ایمان داری  خیالت راحت !

کج فهمی دیگران و همینطور مشکلات موجود... ابدا نمی تونن تورو از رسیدن به هدفت  دور کنن


آدم  ( باز معلوم نیست چرا و چه موقع  لقب حضرت گرفت...نه توی بهشت گوش به فرمان بود نه توی زمین تونست دوتا بچه تربیت کنه ! خودشم مظهر وسوسه شدن و سست اراده بودن بوده...بعد شده حضرت...اونجوری من از اون حضرت ترم!  )


حرفمون گم نشه

آدم ! نیومده روی زمین که هر جا موضوعی رو نفهمید براش یه شق القمر راه بندازیم

آدم اومده که رسالت اجرای اراده خدا روی زمین رو به خوبی انجام بده ( تا اینجا که نداده )

حسین نرفته بود صحرای کربلا که معجزه کنه و آب از دل رمل و ریگ بجوشه

رفته بود فریاد بکشه که : به حقانیت اراده و فکر و انتخابش ایمان داره و پای این اعتقادش تا ته ته داشته هاش می ایسته

ابراهیم...موسی...عیسی و... هر کدوم تا ته مشکلات ایستادن  اما اعتقادشون رو نفروختن !!

نه اینکه لجباز بوده باشن

نه

اعتقاد داشتن که انتخاب و ایده و عقیده شون نباید دستخوش ناملایمات باشه

...

کدوممون جرات داریم  توکل به خدا کنیم و  و از بلندای ترس ها و تردید هامون بپریم وسط اینهمه آتیشی که توی  دل و روح خودمون روشن کردیم ؟؟؟ 


خدایا کمک کن

داره دیر میشه !

[ یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 05:46 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ