X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ

گاهی یه غمی توی گلوت نشسته

یه گره کور روی دلت افتاده

نه باز می شه نه خفه ت می کنه

فقط تورو می ندازه به دست و پا زدن

اما خلاصت نمی کنه...

تازه فکر کن خودتم تا حد زیادی مقصر باشی.دیگه ببین چقدر فاجعه می شه

نه کسی می فهمه چته

نه می تونی بگی

نه می تونی حلش کنی

نه می تونی قورتش بدی

عین یه قلوه سنگ تیز و لبه دار...هی توی گلوت پایین می ره و بالا میاد و فقط خراش پشت خراش...

جوری که دعا می کنی تموم بشه حتی با مردن اما مرگ هم کمی دورتر می شینه بهت پوزخند می زنه و لحظه لحظه زجر کشیدنتو تماشا می کنه.

اونی هم که نزدیکته نه زبونت رو می فهمه ( تقصیر هم نداره...شاید زبون و لهجه ش باتو فرق داره-شاید تو زبونشو بلد نیستی.قاموسشو یا نمی شناسی یا نمی تونی اونجوری رفتار کنی که بفهمه) نه متوجه نگاهت می شه...فقط هم همه حرکات و دست و پا زدنتو برای خروج از اون مخمصه با تعابیر خودش معنی می کنه

...

انقدر  فشار روی دلت حس می کنی

انقدر همه چیزتو له شده و تخریب شده می بینی که حتی زانوهات هم یاری نمی کنن یه نیم خیز از جات بلند شی

همه اعضا و جوارحت علیه خودت عمل می کنن.

چقدر حال بدیه اون حال...

اینکه کسی اون لحظه حالتو نمی فهمه خیلی مهم نیست

اینکه نمی تونی از اون حال  حتی به قیمت گذاشتن وبخشیدن جونت  هم بیای بیرون این زجر آوره


که اگه بگن جونت رو می دی واسه خلاص شدن؟ حتی یه اپسیلون  هم شک نمی کنی واسه جواب مثبت دادن

حتی یه ثانیه هم مکث نمی کنی...


پی نوشت:

این پست کامنت نداره



[ شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ ]

حرف زیادی برای گفتن ندارم

دوست عزیزم « شنگین » خیلی زحمت کشیده و یه پست دیدنی وخوندنی در مورد مرحوم فرهاد توی وبلاگش گذاشته

مطمئنم که خوندنش  برای هیچکدوم از شما عزیزان خالی از لطف نیست

پس با هم یه سری به وبلاگش و این پست اخیرش بزنیم


http://shang.blogsky.com/category/cat-14/


همینجا و به سهم خودم از شنگین دوست داشتنی تشکر می کنم


[ جمعه 29 دی‌ماه سال 1391 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

هر ذره ی خاک ارگ ٬ رازی دارد

هر کنگره اش ز فخر ٬ نازی دارد

گر باز کند زبان به صحبت ٬ خشتی

دانی که چه سوزی و چه سازی دارد  

 


خفته در خاک فراموشی

خسته از بی مهری زمین و زمان

دردمند

فرزندانش را برای ابد در آغوش سرد خویش گرفته


داغدار و مجروح

بر سینه این سرزمین

سر نهاده

و خاموش و مغموم نظاره گر رهگذرانیست که می آیند و می بینند و آهی از سر حسرت می کشند و ... می روند

گاه صدای اتوبوسی... کلیک های دوربینی در دست یک یا چند عکاس ... و باز ...تنهایی !


شانه های زخمی و شکسته اش را

برای رفع تکلیف ٬ مرهمی گذاشته اند

و به تماشای زخمها و دردها و شکستگی هاش نشسته اند

بی آنکه گوش دل به شرح فراق و داستان بغض ۹ ساله اش بدهند

 ارگ بم

زانو زده در شرقی ترین افق شهر بم

اینجا «بم » است...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1391 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]

توی اتاق کارم نشسته بودم که تلفن زنگ خورد

از اداره راه بود. بعد از دو روز ترافیک و حجم بالای خودروهای مسافرا ، خبر می دادن که جاده کمی خلوت شده و بار ترافیک هم کمتره و دیگه جای نگرانی نیست

دیدم هنوزم خیالم راحت نیست

به همکارم گفتم ماشین رو روشن کرد و عازم گردنه کوهین شدیم

ساعت 6  غروب بود که راه افتادیم و ساعت 6.5 رسیدیم جلوی راهداری کوهین. خواستم به مسوول راهداری خبر بدم و بیاد با هم یه دوری توی جاده بزنیم و اگه همه چیز مرتب بود با خیال راحت برگردیم خونه.هنوز دست به موبایل نبرده بودم که دیدم سه نفر از بچه های راهداری با عجله اومدن بیرون و سوار یه لندرور قراضه شدن که ...ما رو دیدن. رییسشون سریع اومد بیرون و یه سلام و علیک نقلی و فورا گفت : مسافرا تلفنی خبر دادن که یه ماشین چند کیلومتر پایین تر٬ از پیچ گردنه به بیرون جاده منحرف شده. ولی نه بچه های پلیس راه تونستن پیداش کنن نه اکیپ همکارای خودمون که ده دقیقه پیش رفتن. جاده هم تاریکه و چیزی معلوم نیست. شما هم میایین یا برمی گردین ؟

گفتم ماشین ما بهتره.تو بیا توی ماشین ما و همکارات هم با همون ماشین برن که بتونیم لا اقل دو جای مختلف رو بگردیم. سریع راه افتادیم.یه ده دوازده کیلومتری رو رفتیم پایین و برگشتیم بالا...عوامل پلیس راه و دوتا اکیپ از هلال احمر و راهداری هم توی مسیر بودن اما هیچکدوم چیزی پیدانکرده  بودن...گاهی مسافرا که خبری می دن انقدر با عجله و آشفته آدرس می دن که اصلا به اتکای آدرسی که  می دن نمی شه محل حادثه رو به راحتی پیدا کرد.

کمی جلوتر کنار یه پیچ  ایستادیم. من سردم بود اما خدادوست ( رییس راهداری) گفت می ره پایین یه سیگار بکشه و برگرده.

یکی دو دقیقه بعد دیدم زشته.منم شال و کلاه کردم و رفتم پایین و داشت صحبتمون گل می نداخت که موبایلش زنگ خورد و منم کمی ازش فاصله گرفتم تا راحت حرف بزنه.

همینجوری که کنار دره تاریک و نه چندان عمیق قدم می زدم صدای موزیکی که از عمق تاریکی دره می اومد نظرمو جلب کرد. آخه کدوم دیوونه ای توی این سرما و تاریکی رفته اون پایین و آهنگ گوش می ده ؟

برگشتم به آقای خدادوست که تازه تلفنش تموم شده بود و منو صدا می کرد که : "سرده ، برگردیم توی ماشین " گفتم : اینو ببین چه دل خوشی داره رفته اون پایین آهنگ گذاشته! دیدم با تعجب به من نگاه کرد و فورا چراغ قوه مخصوصی که همراه داشت رو روشن کرد و گفت : خودشونن...خداکنه زنده باشن !! 

سعی کردیم با کمک جهت صدا محل ماشین رو پیدا کنیم. ولی باورمون نمی شد که صدا از ته دره نیست و از روبروئه !

چراغ قوه خدادوست روی شاخه های قطور یه درخت کهنسال که از ته دره رشد کرده بود و بالا اومده بود متوقف شد...

ماشین ، عین فیلم های اکشن انگار پیچ رو ندیده بود و مستقیم به راهش ادامه داده و در حین سقوط به دره حدود 15-20 متر جلوتر و توی هوا به یه درخت بزرگ خورده بود و همونجا لای شاخه های درخت گیر کرده بود.ماشین له شده بود اماضبط ماشین هنوز داشت کار می کرد و همین امیدوارمون کرد که شاید خسارت چندان زیاد نیست و انشااله که زنده ان... ولی وقتی بیسیم زدیم و نیروهای امدادی رسیدن و با بالابر به زور از لای شاخه ها خودشونو به ماشین رسوندن گفتن که هر سه سرنشین در دم فوت کردن !

 

افسر پلیس راه که صحنه رو دید نیم ساعت بعد به ما گفت :برای اینکه یه ماشین بتونه این مسافت رو توی هوا رو به جلو طی کنه باید حداقل 140 کیلومتر سرعت داشته باشه ! ...

 

توی مسیر برگشت ساکت بودم

همه ش فکر می کردم

گردنه

جاده نا آشنا

پیچ

شب و تاریکی و دید ناکافی

140 تا سرعت  و ...

پایان !

 با خودم فکر می کردم اون درخت کهنسال طی این سالها ...چند بار شاهد غمگین و ساکت اینگونه حوادث بوده ؟ دفترچه قدیمی و سنگین خاطراتش چقدربا اینجور حوادث پر شده ؟

 

پی نوشت:

جاده های غیر استاندارد و تلویزیونی که بجای امر مهم آموزش فقط وقتشو به تبلیغ چی توز موتوری اختصاص داده و پلیسی که بجای راهنمایی ٬ فقط کمین می گیره که یه برگ جریمه رو بهت بده و  آموزش موثری که بدون متولی  رهاشده و...کارنامه بهتری بجا نمی ذارن


[ پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1391 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.


صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

 

 

پی نوشت:

این داستان رو اخیرا خوندم.ممکنه داستان دقیقا به همین شکل اتفاق نیفتاده باشه.اما نویسنده می خواسته به ما بگه ...

شما بگید. نویسنده می خواسته چی بگه ؟


بعدا نوشت :

نمی دونم چی باید بگم...

توی پست قبلی ، یه دوستی که نه از خودش و نه از نوشته هاش ابدا انتظار نمی رفت با دیدن یه پاسخ کامنت که اصلا هم خطاب به او نبود خیلی دلخور شده...چیزی نوشته و پاسخی هم ...اما هنوز از نوع نگاه و زاویه نوشتار عجولانه برخی دوستان هم دلخورم هم متعجب !

[ سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (4) ]

چند شب پیش ،به اتفاق یکی از همکارام داشتیم می رفتیم ماموریت .

هنوز از شهر خارج نشده بودیم که اوایل بلوار خروجی شهر  و حدود صدمتر جلوتر از ماشینمون دیدیم یهو  حرکت ماشین ها به هم ریخت و یه ذره جلوتر شعله آتیش هم به این معرکه اضافه شد. 

هنوز ترافیک نشده بود و ما ظرف ۲۰-۳۰ ثانیه رسیدیم به این صحنه.اول دیدیم یه نفر با کلاه کاسکت ( تورو خدا شما دیگه نگید «کلاه کاسک!» ) و دست و پای خونی عین قالی روی زمین ولو شده...بیست متر جلوتر راننده شروع کرد به : یا ابالفضل و یا زهرا گفتن. دیدم یکی دیگه بدون کلاه با صورت روی آسفالت افتاده و دست و پاش هر کدوم ۱۸۰ درجه خلاف جهت عادی مفاصلش ! پیچ و تاب خوردن و مچاله شدن روی همدیگه و خون به شدت از دماغ و گوش و دهنش می زنه بیرون و نه نفس می کشه نه ... 

ده متر جلوتر یه موتورسیکلت له شده شدیدا توی شعله های آتیش می سوخت و کنار بلوار هم یه پراید ترمز کرده بود که شیشه جلو و کاپوت و سپرش داغون و خورد و خمیر شده بود و دختری که ظاهرا راننده ش بود شوکه و وحشت زده از ماشین اومده بود بیرون و می خواست جیغ بزنه اما نمی تونست و هی به اون دونفر روی زمین اشاره می کرد و می رفت بالای سرشون و هراسون و گیج عقب عقب بر می گشت و باز می رفت وسط بلوار...  

اونایی که صحنه تصادف رو دیده بودن می گفتن که موتوری بلوار رو باسرعت و خلاف جهت حرکت می کرد!!

پریدیم پایین و اول با کپسول فسقلی توی ماشین خواستیم آتیش رو مهار کنیم که کپسول کوچیک بود و جواب نداد و یه نفر دیگه هم کپسولشو آورد و دونفری خاموشش کردیم .

فورا زنگ زدم به ۱۱۵ و بدون معطلی آدرس محل تصادف رو گفتم و تاکید کردم که حال یکی از سرنشینان موتور سیکلت وخیمه . خانومی که پشت خط بود دوباره حال مصدومین رو پرسید و منم تاکید کردم که یکیشون خونریزی شدید داره و حالش وخیمه و نفس هم نمی کشه... 

عابربغل دستی من گفت: داداش من دو دقیقه پیش که شما داشتین آتیش رو خاموش می کردین به اورژانس زنگ زدم... 

محض احتیاط به ۱۱۰ هم زنگ زدم که تا اومدم آدرس بدم گفت : بله درجریانیم و خیلی ممنون... 

 

ساعت ۲۰:۳۳ بود  

نمی گم چیز خاصی بلدم اما با دوره های محدودی که در مورد احیا و امداد و CPR و...گذروندم حداقل می تونم از تشدید وضع یه مصدوم جلوگیری کنم. رفتم جلو و سر مردمی که هرکدوم به روشهای من در آوردی می خواستن به اون مصدوم دوم کمک کنن داد زدم که ولش کنین.با کارای شما هیچ بعید نیست نخاعش هم قطع بشه...خلاصه با یه مکافاتی اونا رو از بالای سرش اندازه50 سانتیمتر دور کردم !! ( همین 50 سانت خیلی هنر می خواد توی اون شرایط) 

دیدم نه...حالش خرابتر از این حرفاس. به ساعتم نگاه کردم. 20:38 دقیقه بود و هنوز از آمبولانسی که ظاهرا یه نفر زودتر از من هم خبرشون کرده بود خبری نشده بود. دیدم اینجوری جلو بره طرف می میره. سعی کردم بدون اینکه به ستون فقراتش حرکتی بدم دست و پاشو صاف کنم و به پهلو بخوابونمش.به همکارم گفتم من آروم صافش می کنم و تو هم دستاتو بذار روی کتف و گردنش که تکون نخوره و من بتونم آروم برش گردونم به وضعیتی که لا اقل راه نفسش باز بمونه. ساعت 20:42 شده بود و بازم آمبولانس بی آمبولانس. دوباره زنگ زدم و گفتم خانوم این مریض داره می میره.پس این آمبولانس توی این شهر یه وجبی چی شد؟ گفت آقا ترافیکه ! گفتم شما موتورلانس هم دارین برای همین مواقع.چرا اونو نفرستادین. شما که کار همیشگیتونه و می دونین که به قول خودتون این ساعت ترافیکه ! 

خلاصه دقیقا ساعت 20:51 دقیقه بود ( یعنی 18 دقیقه بعد از زنگ من.قبل از منم که یکی دیگه خبر داده بود) که آمبولانس رسید و ما هم بخاطر شلوغی بیش از حد اون بلوار و همینطور عجله ای که داشتیم محل رو ترک کردیم .

 

توی مسیر داشتم به بازدیدی که سه ماه پیش از اورژانس داشتیم فکر می کردم 

مسوولین اورژانس با افتخار اعلام می کردن که ما  گلدن تایم رسیدنمون به افرادی که نیاز به کمک دارن بین 5 تا 7 دقیقه س !!! 

نقطه شروع این GOLDEN TIME !!! از کجاس؟ اولین تماس؟ابلاغ با بیسیم؟ احساس ضرورت برای حرکت آمبولانس؟؟!! شاید اون 5تا 7 دقیقه رو از لحظه یی که از دور مصدوم یا بیمار رو می بینن حساب می کنن ! نه از لحظه ای که یه سانحه بهشون گزارش می شه!!!

( یادم باشه منبعد که خواستم دچار سانحه بشم ! قبلش برم نزدیک پایگاه اورژانس!! که طفلی ها دیر نرسن! )

.

.

.

چه عبارت مضحک اما دردآوری... 

GOLDEN TIME رو می گم !  

 

پی نوشت: 

نمی خوام روی تلاش های این عزیزان که روز و شب برای امداد به مردمی که در وضعیت وخیم و اورژانسی قرار دارن زحمت می کشن پا بذارم ...اما حداقل ادعایی نکنن که خودشونم می دونن نمی تونن از پسش بر بیان . مردم هم بر اساس همین ادعا در هنگام بروز مشکل خودشونو تنظیم می کنن نه بر اساس وخامت اوضاع !

 

- راستی ، دوستان پلیس تا آخر این حکایت نیومدن که نیومدن... شاید اونا هم توی ترافیک مونده بودن !  

 

[ سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1391 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (19) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ