X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ


تقدیم به تو...


یک نفر نیمه شب هوس کرده ،قاطی و بی قرار می آید

مست می خوانَد و صدایش هم ،از ته لاله زار می آید



شب نشسته سیاه و رمز آلود ، چشمهارا دوباره می دوزند

باز گم شد نشانه ی خورشید ، که از آن کوهسار می آید 


تا سکوت تو مثل یک شیشه ست، دست من بی قرار یک سنگ است

حنجره ، مشت، اشک و فریاد ، شعر من بی شعار می آید


خنجر تیز صبح را بردار، با گلوی شب آشنایش کن

برنوی کهنه ام صبوری کن، آخرین تک سوار می آید...

[ چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (0) ]


چند روزی بیشتر به چهلمین روز پرواز استاد همیشه قهرمان باقی نمونده

کیا همراهی می کنن برای برگزاری یه چهلم مختصر و مجازی ؟

منتظر نوشته ها یا ایده های شما هستم

ضمنا اصلا قرار نیست برگزاریش انحصاری دست  من باشه

فقط گفتم که ایده ها رو با هم تقسیم کنیم



[ چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (7) ]

طی سه-چهار روز آخر تبلیغات هر کس هرچه در چنته داشت رو کرد .

از چسباندن خودش به فلان ورزشکار و مداح و هنرپیشه تا هر شعار آبکی ودروغ و غیر مرتبطی که فکرش را بکنید...


صبح وقتی داشتم از منزل خارج می شدم دیدم فلان آقا با احسان لشگری ( کشتی گیر) یک عکس دست به گردن انداخته و زیرش نوشته حمایت قاطع احسان از حاج...

شب قبل هم عکس همین مثلا ورزشکار را با یک خانم کاندیدای دیگر ! و با همین شعار دیدم

یکی رفته آرایشگاه و میک آپ و بزک و دوزک کرده و با هزار لبخند و عشوه...دیگری کنار یک صندلی استیل ژست سخنرانی گرفته ودارد برای دیوار حرف می زند. یکی شعارهایی داده که اصلا مربوط به کارشوراها نیست ! یکی پوستر چاپ کرده و زیرش نوشته حمایت قاطع  مداحان: بنی هاشم و حدادیان و ...

آخر حمایت مداح چه ربطی به تبلیغات شورا یا ریاست جمهوری دارد؟؟؟؟؟؟؟


آقای مداح !!! بس کن. اینجا هم ...؟؟؟کم پایین منبر بجای دین واقعی خرافات به خورد مردم دادی و میلیونی پول گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا نوبت انتخابات است؟اصلا تو از مدیریت شهر و کشور چیزی می دانی که داری حمایت خودت را برای فلانی و بهمانی  اینجور بی چشمداشت !! خرج می کنی؟؟؟


آقای ورزشکار...خجالت بکش.تو الگوی جوانانی.اما انگار بدجوری بوی پول دارد مشامت را نوازش می دهد. من تورا به عنوان یک ورزشکار برای فلان رشته ورزشی فرد مناسبی می دانم. کارنامه تو هم همین را اثبات می کند. اما چه کسی گفته که تو می توانی اهل فن یا اهل سیاست را برای من معرفی کنی؟


این درست است که شهر ما ترکیبی از جوانان و ورزشکاران و مشاغل فنی و خدماتی و اداری و هنری و ... است

اما وقتی یک کاندیدا شعور مردم را به بازی گرفته و  برای ورود به یک پارلمان محلی که وظیفه اش طبق قانون فقط و فقط خدماتی آنهم در حیطه مدیریت شهری است به هر حربه و شعار دروغ و وعده های توخالی وعکس های مکش مرگ ما متوسل شده معلوم است که یک جای کار می لنگد. یعنی یا واقعا  مارا فاقد شعور فرض کرده یا جدی جدی خودمان فاتحه فهم و شعور را خوانده ایم

هرچقدر در پوسترها و تراکت های این حضراتی که قصد ورود به شورای شهر را دارند دقت کردم هیچ برنامه مفید یا کاربردی ندیدم

عوضش تا دل تنگتان بخواهد حرف های صدمن یه غاز و فردای روشن و توسعه و عدالت و ...را مثل پولک چسبانده اند به تصاویر مسخره ای که...قیافه طرف تا یکهفته قبل یک جور بود...حالا برای پوستر تبلیغاتی چنان خودش را خفه کرده که بیا و ببین


کلا ما مردمی هستیم که هم راحت دروغ می گوییم هم از شنیدن دروغ خوشمان می آید

خصوصا در بحث انتخابات شورای شهر هم لیاقتمان همین کاندیداهای نوظهور است.طرف بخاطر جلب آرا عمومی هر کاری کرده. یکی کارناوال رقص در خیابان راه انداخته بود و دختر و پسر در ماشین های پشت سرش می زدند و می رقصیدند.یکی در وسط خیابان به خانومها شال و روسری هدیه می داد.یکی وعده می داد که وزارتخانه را به شهرستان می آورد !!! طرفداران آن یکی سر چهار راه داشتند به گروه مقابل رکیک ترین حرف ها را می زدند


دخترک 24 ساله با عشوه ای که اصلا ربطی به انتخابات شورا ندارد یک پوستر رنگی چاپ کرده و گروه بزرگی از پسرها هم پوستر هایش را می بوسند... انگار فردا این آدم رای بیاورد می شود G.F  فابریک همه شان !!!

فلان حاجی تره بار فروش چسبیده به فلان مهندس رییس نظام مهندسی که فردا اگر رای آورد لابد بهمان مجوز را خارج از ضوابط به او بدهد ( به هر حال ساپورتش کرده و هر چیزی هم حساب و کتابی دارد ! )


شدیدا به حال خودم تاسف می خورم که مخاطبم مرا تا این حد بی سواد و به دور از توان دودوتا چهارتای ساده در زندگی شهری فرض کرده...و خودم هم به عنوان یک شهروند فرهنگ و تربیت قابل توجهی  نه دارم ! نه نشان داده ام !


خدایا...خسته شدم از اینهمه دروغ و ریا و حماقت خودم و دیگران



[ پنج‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (9) ]

من به خودم قول میدهم که ...
چشمانت تنها برکه ای باشند که خود را در آن غوطه ور می سازم
هر بامداد با لبخند برخیزم و به تو تبسمی دهم
من به خودم قول می دهم با دروغ نسبتی  بلانسبت داشته باشم
تا راستی و صداقت دیرک خیمه دلم شود
من به خودم قول می دهم که اگر گل باغچه ات نشدم
خار بی رحم هم نباشم

من به خودم قول می دهم آنقدر دوستت داشته باشم که دردلم ،
جایی...فرصتی...امکانی  برای دشمنی با دیگری نداشته باشم
آنقدر دوستت داشته باشم که بازدمم بوی تورا بدهد
من به خودم قول می دهم اینبار دستانت را چنان نفشارم که بخواهی خلاصشان کنی
اما
چنان در دست بگیرمشان
که خطوط چهره ی دستت تمامی پست و بالای دستم را از بر کنند
به خودم قول می دهم هرگز شالی را که برایم جا گذاشته ای نشویم
حیف عطر تو نیست که از تن این شال بپرد؟ آن عطر جلوی آیینه ات را نگفتم...عطر خودت !
به خودم قول می دهم دستانم را چنان دور شانه هایت...دور بازوانت بگیرم که نه نفست بگیرد نه بتوانی بگریزی
که گریزت گاه از سر ناز است
گاه از سر قهر...
من به خودم قول می دهم که دیگر با من قهر نکنی !
که دیگر ، آن دسته گل نرگس
روی صندلی ماشین
جا نماند و خشک وخراب نشود
من به خودم قول می دهم آخرین باری که همدیگر را دیدیم بار آخر نباشد
من به خودم قول می دهم تا همیشه دوستم داشته باشی
.
.
.
من به خودم قول می دهم بدون تو نفس نکشم...تو هم قول بده نفسم را نگیری

اصلا...
اصلا بیا برویم شاهزاده حسین، شاه چراغ ، جمکران یا ... " آمدم ای شاه ،پناهم بده "

بیا برویم یک گوشه حیاط
روبروی حرم بنشینیم
دوست داشتن که گناه نیست...هست؟
پس دستت را به من بده و قول بده که صورتت سرخ نشود

***
روسری ات را باز هم در حرم ، لبنانی به سر کرده ای
چه می کنی با من...
ضریح را گم کردم...
[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:50 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]



به مردم این شهر  نگو " غلامتم "

ساده اند

باور می کنند

تو را می فروشند ! 

...


سیاه نوشت بعدی :


آی خدا دلگیرم ازت...

استاد محمد قهرمان هم پرواز کرد تا به قول  برادر عزیزم امپراتور بهار ، حسرت آسمان بر دلمان بماند...یاد پست پارسالم برای استاد قهرمان عزیز افتادم

فعلا هیچی نمی تونم بنویسم...کلافه ترینم   

-

توی پست پارسال، استاد حضور پیدا کردند و برام نوشتند:

{ محمد قهرمان

جمعه 9 تیر ماه سال 1391 ساعت 1:40 PM
سرزمین آفتاب گرامی! بابت تبریک و غزلی که دروبلاگتان
گذاشته اید ، ممنونم. موفق و سربلندباشید!  } 

الان من چی می تونم بگم ؟ 


[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (5) ]

نشسته ام و فکر می کنم


فکر که ...زیاد می کنم

اما فکر مثبت وموثر... مسلما خیلی کم !


قطعا بیشترش خیالبافی ست تا فکر به درد بخور


فکر می کنم فلان کار

فلان حرف

بهمان تصمیم و آن حرکت کذایی...لابد خوب است

بعد کمی سبک سنگینش می کنم

دست بکار می شوم

و نتیجه اش...یک افتضاح

ماله بر می دارم که درستش کنم

بدتر خرابی ها را می مالم به همه جا

دستمال بر می دارم

بدترش می کنم...

پدر آمرزیده

همان جور ولش می کردی که کمتر خرابی درست می کرد...


مسلما ربطی به بدشانسی ندارد

گناه بی فکری و فکر های بچه گانه و سطحی یا بهتر بگویم کوته فکری خود را پای شانس نگذاریم


تنها کمی آرامش

کمی تامل

کمی سنگین و متین رفتار کردن

کمی همه جانبه نگاه کردن

کمی عواقب محال  و غیر محال را در نظر گرفتن...

اگر مفید نباشد لا اقل از گند های بعدی و بزرگتر جلوگیری می کند

...


اینهمه استرس و عجله و شتاب بیجا و بی ربط...که چه ؟

آخرش نه کارَت کار بوده نه حرمتت سر جایش... نه نتیجه چیزی که فکرش را می کردی...

بعضی از اشتباهات باعث یک تلنگر می شوند

بعضی هایش موجب یک پس گردنی محکم...


خدا کند در پی این پس گردنی ها بیدار شدنی هم باشد

وگرنه...

چه افتضاحی درست کرده ام...

چه افتضاحی...

همه چیز هم فقط و فقط تقصیر خودم است

همیشه همه چیز تقصیر خودمان است

ماییم که دیگران را بد می سازیم

ماییم که اعتماد را به زیر صفر می کشیم

ماییم که بی حساب سرمایه گذاری غلط می کنیم و سرمایه را به باد می دهیم

در کار  ..در روابطمان...در پیش بینی هایمان...در اقتصادمان...در هرچیزی که فکرش را بکنید


بعد می گوییم خدا رحم کند...یا من بدشانسم

نخیر خدا قبلا رحم کرده و عقل داده

وقتی استفاده نمی کنیم تقصیر خدا چیست؟


شانس را ما بی تدبیر ها درست کرده ایم و از خودمان در آورده ایم که گندکاری هایمان را بپوشانیم


می روم کمی فکر کنم که چرا از بزرگترین هدیه خدا که همان عقل است اصلا استفاده نمی کنم...


چند روزی نمی آیم

[ یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

ی ک


نشسته ای توی اتاقت

حوالی ظهر است و تشنه شده ای . بلند می شوی که به سمت آب سرد کن بروی...باز هم صدای تلفن...که هر بار صدایش بلند می شود صدای قلبت هم بلند می شود که: یا ابالفضل العباس.خودت کمک کن که اتفاق ، بزرگ نباشد!

-بفرمایید

- آقا خونه همسایه ما آتیش گرفته

-آدرس رو بگین

اتوبان... خیابان...


و انگشت تو روی شاسی زنگ خطر قفل می شود...آتش ستیزان همکارت کلاه به دست به داخل ماشین ها پریده و آژیرکشان به سینه خیابان می زنند...چونان چلچله ای که به آتش می زند تا جوجه ای درمانده را وارهاند ازین شعله های حرامی !





دو


پلکان های آلومینیومی...ماسک های ضد حریق اکسیژن...شیلنگ های دراز و کوتاه آب...فریادهای تو که فرمانده آتش‌نشانان هستی... نگاهت مضطرب است... هرکس را برای کاری گماشته ای اما هنوز دلت آرام نشده... غرش موتور ماشین های آتش نشانی که گاز می دهند تا آب با فشار مناسب به تمامی ساختمان برسد گوش فلک را کر کرده اما گوش نگران تورا...هرگز !ماسکت را روی صورت محکم می کنی و به داخل ساختمان می پری. همکارت از پشت فریاد می زند:

- امید نرو داخل.اونجا پر از گازای سمی و خطرناکه.خفه ت میکن... 

بقیه اش را نمی شنوی.مردان فداکارت هر کدام از پنجره یا راهرویی در حال بیرون کشیدن ساکنین این خانه ی جهنم نشان هستند. دود و گازهای داغ و سمی چنان زیاد شده اند که حتی با ماسک به سختی تنفس می کنی...اما دلت مثل سیر و سرکه می جوشد و راضی نمی شوی بیرون بروی.تا آنجا که چشم راه می دهد تمام سوراخ سنبه های ساختمان را می گردی و می دوی...دیگر نمی شود نفس کشید...باید بروی بیرون.همین الان !...اما...

اما آخرین توانت را جمع می کنی و باز به داخل اتاق آتش گرفته می زنی . پشت یکی از کمدها پیکر نیمه جان دخترکی در حال فنا شدن است . بی معطلی بغلش می کنی و راه می افتی که برگردی اما دود و آتش و حرارت همه جارا گرفته...راه خروج دهن کجی می کند. اما تو مرد میدان های سختی. تسلیم نمی شوی. پاهایت سنگین شده اند. وزن دخترک هم طی کردن مسیر را کند تر کرده است... شعله ها اندک اندک از لباست عبور کرده و به بدنت رسیده اند...همه از بیرون فریاد می زنند : امید بیا بیرون.زنده نمی مونی

راه باز هم بسته است.دنبال آخرین خروجی می گردی که ناگهان دست و پای دخترک در آغوشت شل می شوند...خدای من...نکند مرده باشد؟نکند بمیرد و من نتوانم نجاتش بدهم. 

نبضش را می گیری.می زند هنوز...اما ضعیف و ضعیف تر...صورت معصوم و بی گناهش را نگاه می کنی و تصویر دختر خودت جلوی چشمانت نقش می بندد...

دیگر فرصتی نیس...یا الان یا دیر می شود...

تصمیمت را می گیری

و دست به خلق صحنه ای می زنی که اشک همه را در می آورد...ماسک تنفس خودت را در می آوری و روی صورت دخترک قرار می دهی و ...دود های سوزان و سمی فی الفور راه سینه پاک و عاشقت را پیدا می کنند...دندان هایت را به هم فشار می دهی و برای بردن دخترک به بیرون از ساختمان آخرین کلام از گلویت خارج می شود : یا علی !

چشم دیگر نمی بیند

راه پر از آتش است...راه نیست...دروازه جهنم است... تمام بدنت در حال ذوب شدن است...اما با آخرین رمق و با ریه هایی مملو از دودهای کشنده واپسین قدم هارا هم مردانه بر می داری و وقتی خیالت راحت می شود که دیگر دخترک را از خانه بیرون کشیده و به آغوش همکارانت سپرده ای٬ بی رمق زانو می زنی...دود حقیرتر از آن بود که لبخند رضایت را از صورت سوخته و خونین تو بدزدد.همکارت فریاد می زند: دخترک هنوز زنده است...و تو رها می شوی...

نگاهت رو به پنجره ای زیبا در آسمان دوخته شده و کم کم  سبک شدن را حس می کنی.همکارانت وحشت زده به سوی تو می دوند...اما تو دیگر از هیچ چیزی وحشت نداری...






س‌ه

انتخابی شرافتمندانه. حرکتی سریع و بجا. تصمیمی بدون لرزش دل و دست...جانانه و مردانه...

دلم نمی خواهد بدانم در آن دقایق بر تو چه گذشت...که من حقیر حتی توان تصور یک لحظه اش را هم ندارم ...تو اما...مردانه ایستادن را تجربه کردی. ایستاده سوختن و ایستاده مردن را 

نگاهم روی عکس ها به سیل جمعیتی می افتد که پشت تابوتت ، بدون هیچ تبلیغات خودجوش! موج می زنند و جسم رنجور و سوخته و کباب شده ات را به آرامشگاه هدایت می کنند...و تو اندکی بالاتر  تبسم کنان نگاهشان می کنی...نگاهت می چرخد و در کنار جمعیت چشمهای گریان دختر خودت را پیدا می کنی...مثل یک قوی زیبا پایین می آیی و آرام گونه اش را می بوسی...صورت دخترت گرم می شود و حضورت را حس می کند: بابا !؟

آهسته درگوشش می گویی:نترس دخترکم...بابا همیشه‌‌ کنارتوست ولی ...کمی بالاتر مهربانترین بابای دنیا مراقب تو و همراه توست.نترس و توکل کن بر مهربان ترین بابا...صدایش کن.مراقب خودت باش عزیزکم...






عشق نوشت :

امید عباسی آتش نشان فداکار در آخرین روزهای اردیبهشت 92 در حالیکه در حال خارج کردن دخترکی از یک ساختمان شعله ور در تهران بود ماسک اکسپژن خود را به دخترک داد تا زنده بماند.در حالیکه می دانست با این کار خودش فورا مسموم و خفه می شود...می دانست و انتخاب کرد...با چشم های باز ! 

نجات انسان ها با خمیر مایه امید عجین شده بود.پس از مرگش، کلیه ها و کبدش نیز زندگی بخش سه نفر دیگر شدند

نام زیبایش هرگز در این هیاهوی انتخابات گم نمی شود...


این پست حقیر ، شرافتی اگر دارد از برکت و قداست نام آتش نشان شهید امید عباسی ست...

روحش شاد...

[ سه‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1392 ] [ 11:26 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ