X
تبلیغات
رایتل

سرزمین آفتاب
 
قالب وبلاگ



گفته بودم که خاطرَت را این، مردِ تنهای ایل می خواهد
گفتی :" آخر چرا؟!" و پرسیدم : " عاشقی هم دلیل می خواهد؟؟؟"

قلبِ تو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست
فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!

گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است
کوفه ی چشمهای تو شاید "مسلم بن عقیل" می خواهد

بین دریای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن
تا دوباره کسی نگوید که معجزه رود نیل می خواهد


*****

بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند
بنده در خدمتم اگر بانو، چارپایی اصیل می خواهد!!!!


رضا سیرجانی
[ سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (25) ]

با اجازه برادرم:


می کشدم می به چپ
می کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است
تو چه کشیدی بگو...



یه عده  از دوستان و ارباب فضل و صاحبان قلم به اشتباه بر من منت گذاشته و گاه و بیگاه سرای  تهی ام را به لطف قدمی منور می کنند

شرمنده ام

اغلب دستم خالیست ( بر خلاف  دلم )

اما امشب خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم برای معدود دوستانی که آدرس وبلاگ حقیر رو دارند اما شاید وبلاگ خواندنی و بسیار  دیدنی برادر عزیز و خوش ذوقم  فرداد رو نداشته باشن  کاری بکنم که از خجالت دست کوتاهم ولو برای یک شب در آمده باشم

فرداد خوبم قبل از صدای  زیباش

قبل از قلم خوندنیش

و قبل از ادبیات بسیار قابل توجهش که البته مزین هم شده به ادب و هنر

عکسهای  بسیار  دیدنی و خوندنی و شنیدنی  داره

بر من خرده نگیرید که  مگه عکس هم خوندنی و شنیدنی  می شه ؟

بله

میشه

یکبار خودتون تجربه کنین بهتره

اولش عرض کردم که بیشتر دوستان با وبلاگ برادر عزیزم  پیش از من آشنا بودند و هستند

این مختصر فقط برای عزیزانی بود که تا الان اون وبلاگ رو ندیدن


لحظاتتان آبی و شاد



باران نوشت :

سر شب یه نم بارون زد و من رفتم توی ایوان

یاد یه شعر افتادم...شاعرش یادم نیست

خدایا

بیا قدم بزنیم

سیگار از من

باران از تو

...


[ یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد این بشر

هر که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

در جوانی  جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر !


اصلا قرار نداشتم الان این پست رو بنویسم اما دیگه مجبور شدم

یادمه دوست عزیز و فرهیخته ی خوش ذوق و باسواد  سمیرا خانوم صاحب وبلاگ خوندنیه : دل نوشته های یک دانشجو  یه پست معرکه نوشته بود به اسم : تقدیم به آنان که ملخ حسادت به جانشان افتاده است ...

این پست از جهات مختلف برام خیلی جالب بود

قلم سمیرا که اصلا جای حرف نداره و عالیه و پر کشش.

نوع نگاهش خصوصا توی اون پست هم همینطور


حالا...

مدتی بود یه دوستی پشت یه نقاب کاغذی خوشرنگ قایم شده بود. همه ش تظاهر میکرد ... یه جا می شد عاشق سینه چاک و افسار قلم از دستش در می رفت و می افتاد دست دلش ! و اسرارش برملا میشد...

یه جا تظاهر به مذهب  اونم واسه اینکه یه عده ی دیگه خوششون بیاد کار دستش می داد و می شد گریه کن هیات  و چای ریز...

یه جا محو و مدهوش تعریف از خودش می شد...

یه جا...


غافل از اینکه اگه دیگران ما رو می بینن ولی چیزی به رومون نمیارن مال  نفهمیدن یا  اساسا  نفهم بودن دیگران نیست . شاید دارن تحمل می کنن !

این نقاب کاغذی رو همه می شناسن

آهای  کلاغ ! نه صدای قناری به تو میاد نه صدای گنجشک !

بجای اینکه صدای این و اونو در بیاری و تظاهر به چیزهای نداشته و نبوده بکنی  ...خودت باش. سخته ! می دونم. ولی لطفا فقط خودت باش. اون موقع مسلما دوستت خواهند داشت.اما الان...بهت قول میدم تا خودت نباشی و دنبال گول زدن این و اون... این و اون هم دوستت نخواهند داشت!


اگه خودت همینه که پشت نقاب قایمش کردی و میترسی بیاریش بیرون...باید هرچه زودتر یه فکری به حال نگاهت و انتظاراتت و داشته های درونیت بکنی که بد جوری داره دیر می شه


راستی

مراقب اون گرگ درونت هم باش.

مطمئن باش برات فایده یی نداره اون گرگ جز اینکه یا بقیه رو گاز بگیره یا خودتو !


بجای پست زدن و متهم کردن دوستان و طرفدار جمع کردن  کاش یه جو شهامت داشتیم عیوبمونو بپذیریم و بجای انگ چسبوندن به کسی که داره اشکالمونو توی رومون میگه یه لحظه... فقط یه لحظه فکر میکردیم که شاید داره راست می گه


مهم نوشت :

از خودم مایوس شدم که یعنی من انقدر پشت گوشهای مبارکم مخملی شده که فرد مورد نظر باز  داره بازی زشتشو ادامه می ده

دوست بزرگوار ! هم برای خودم متاسفم هم برای تو. همون یه کور سوی امید رو هم به کل از بین بردی. برو و خوش باش. اما لطفا دست از سر من و دوستانم بردار. بگذار حرمت وبلاگ و وبلاگ نویسی  لا اقل اینجا  باقی بماند. شاید بساطت جای دیگری مشتری اش را داشته باشد ! نا امید  شیطان است !

[ شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (8) ]


حالم از ایستگاهِ بی آر تی

حالم از پمپ بنزین ِ کارتی


حالم از اقتصاد و بی پولی

پرسه با آدمــــــای معمولی


حالم از شعرهای بی مصرف

حالم از ایستادن ِ ته ِ صف


حالم از بوی گندِ سیگار و

بستن ِ سیم ِ چهار ِ گیتار و


حالم ازغـُرغـُرای بابام و

بچه م اونی نشد که می خوام و


حالم از فال گیر و معتاد و

دوُر دوُر ِ سعادت آباد و


مرسدس بنز های ول گرد و

بعدِ مشروب، قرص ِ سر درد و


حالم از عشق های دوزاری

حالم از ... های تکراری


حالم از رنگِ آبی ِ نیسان

از طرفدارهای فارسی وان


حالم از دخترای مثل ماه

از سیاست مدار ِ قد کوتاه


...


حالم از زندگی به هم می خوره ...



پ.ن:

بعضی از شعرها ( که توی یه سرچ مختصر نتونستم شاعرش رو بشناسم)  یه کمی متفاوتن. شاعرشون جسورتره.زبان هم قویتر و محکم تره.حس و حال جدیدتری هم دارن... والبته چون دقیقا به یه برهه زمانی خاص معطوف شدن تاریخ مصرف کوتاهی هم دارن. اما در همون دوره یی که بروز و ظهور می کنن خیلی اثر گذار میشن. مثل همین شعر!

[ پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (6) ]

عید 84 بود

به اتفاق خانواده پدرم واسه بازدید عید یکی از دوستان رفته بودیم منزلشون

همه سرشون به صحبت وغیبت و تعریف و تعارف گرم بود

منم خواستم خیر سرم از فرصت بدست اومده استفاده بهینه بکنم و دوسه تا مسیج واسه دوستام بفرستم

اتفاقا هم گوشیم جدید بود هم سیمکارتش

خط قبلی رو به دلایلی با جاه و جلالش فروخته بودم و اینو تازه خریده بودم و فقط تونسته بودم شماره تلفنها رو از قبلی به جدید منتقل کنم

ما ایرانی های مودب هم که توی گوشیمون همیشه همه جور اس ام اس داریم !

منم اینو تازه خریده بودم و به تعدادی از دوستام  اس ام اس داده بودم که شماره جدیدم اینه

اونا هم لطف کرده بودن هر کدوم یه مسیج بعنوان خالی نبودن عریضه فرستاده بودن

همونجا یه مسیج خیلی خیلی ... به دستم رسید از یه دوست مودب تر از خودم !!

منم اومدم اینو واسه یکی دیگه از دوستا بفرستم و وقتمو اینجوری پر کنم

همینجوری که داشتم اسم ها رو انتخاب میکردم رفتم سراغ دوستی که اسمش با " آ " شروع میشد.

فرض کنین : " آبتین "

منتها از بد شانسی و از اونجا که خیلی دستم فرز شده بود و این سرعت عمل گاهی کار دست آدم میده به سرعت اشتباه کردم  و روی اسم یکی دیگه  کلیک کردم و فرستادم و تا به خودم بیام که ای وای اشتباه فرستادم دیدم گزارش تحویل مسیج هم رسید !...

هنوز شک داشتم که به کی اشتباها مسیج دادم که دیدم " آقای..." که فرماندار فلان شهر بود ومارو خیلی خوب و از نزدیک میشناخت داره زنگ میزنه!

( لازم به ذکره که هنوز تغییر شماره مو به ایشون نگفته بودم -خوشبختانه )

شک کردم

گفتم جواب ندم تا ببینم نکنه مسیج رو اشتباهی برای ایشون فرستادم !!

لابلای زنگهای بی جوابش منوی گوشی رو باز کردم و رفتم سراغ مسیج های فرستاده شده

دیدم بعله !!! چه گلی کاشتم من !!! اون مسیج افتضاح رو از داخل لیست اسامی بجای اینکه برای دوستم بفرستم برای کسی فرستادم که از بد روزگار اسمش درست قبل از اسم دوستم بوده

نه میتونستم عذر خواهی کنم

نه میشد توجیه کرد

نه میشد زنگ زد

نه میشد ... هیچ کاری به ذهن درب و داغونم نمی رسید

دیدم همه دارن منو نگاه می کنن .داداشم پرسید خیلی گرمته ؟ خیس عرقی... 



از مسیج بازی که توبه نکردم

اما

هم از ارسال مسیج های مزخرف توبه کردم (البته توبه نسبی)

هم دیگه پشت دستمو داغ کردم که دیگه با سرعت و عجله مسیج نفرستم

تنها شانسی که آوردم این بود که اون آقا هنوز شماره جدید منو نداشت و هرگز هم نفهمید که اون مسیج گل و بلبل ! از طرف چه کسی براش ارسال شده.

هنوزم که هنوزه هر وقت منو می بینه یا از یه خط ثابت ! بهش زنگ می زنم گلایه می کنه که فلانی چرا خطت رو عوض کردی شماره جدیدت رو به من ندادی !! منم هر دفعه میپیچونم !!


تاریخ تکرار می شود :

چند ماه پیش دختر یکی از آشنایان نزدیک ، یه مسیج فوق مستهجن ! برام فرستاد.فهمیدم که ای وای، اینم مثل من گند زده. 

اصلا به روی خودم نیاوردم.ده دقیقه بعد دیدم داره زنگ میزنه. برداشتم. سلام نکرده ودستپاچه شروع کرد به عذر خواهی و این حرفا.

چون خودم  دردکشیده بودم سعی کردم کاری رو بکنم که به نظرم بهترین بود.

پرسیدم عذر خواهی برای چی؟مگه اتفاقی افتاده ؟ با من و من و تردید و خجالت گفت اون مسیج ...

گفتم مسیج ؟؟؟کدوم؟ گفت مگه الان از من یه مسیج بهتون نرسیده ؟بخدا می خواستم با یکی از همکلاسام شوخی کنم و ...

خیلی قاطع و محکم گفتم: نه. مدتهاس که از تو هیچ مسیجی ندارم .حتی فکر نمیکردم شماره منو داشته باشی

گفت راست میگین؟یعنی نرسیده ؟اما دلیوریش اومده...گفتم به من که نرسیده.شاید مخابرات دروغ میگه !

یه نفس راحتی کشید که خودمم دلم براش سوخت.گفت پس ببخشید و خداحافظی کرد


پ.ن: (1)

این گوشی و مسیج وبدبختی هاشم شده یکی از استرس های متعدد ما ! مسخره س. نه ؟

خب بگو تو که فرهنگشو نداری چرا ...


پ.ن: (2)

به قول نویسنده محترم وبلاگ : روزنوشت‌های خانوم میم  اگه سایرین هم ازین خاطرات سهوی و خرابکاری ها داشتن لطفا بنویسن تا بعد از جمعبندی بسته به میل نویسنده ش  با اسم یا بی اسم  توی یه پست بذارمشون

منتظریم !

[ دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (18) ]

 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت 

 

از اینکه بال و پری داشتم ولی 

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت 

 

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود 

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت 

 

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست 

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت 

 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود 

رفتم ولی به او نرسیدم ، دلم گرفت 

 

*** 

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد 

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

[ سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ سرزمین آفتاب ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

دریافت همین آهنگ